بدین سان

« یا به نوعی همینجوری »

از این پست های چند تائی

***

1- سینمای کودک کانون پرورش فکری با نمایش اولین فیلم خود به نام : خواب های دنباله دار ساخته خانم پوران درخشنده رسما آغاز به کار کرد . این فیلم با محوریت کودک و نوجوان ساخته شده اما برای تمامی گروه های سنی مناسب است .

2 – روزی دوستی توی گوشی ام به یادگاری نوشت : خیلی خوب خیلی زود تبدیل میشود به خیلی بد ، خیلی زود .

۳ – معمولا چیزهای خوب توی خواب ها اتفاق می افتند . امید است یا راه در بیداری پیدا کنند و ادامه داشته باشند برای همیشه یا خواب های خوب واقعاً دنباله دار باشند . چون همیشه در واقعیت چیزهای خوب ، چیزهای بدی میشوند خیلی زود …

منبع عکس *

شهاب ۱۰ دیدگاه

سوختیم و سوزوندیم و فرقی نکردیم

در پی خانه تکانی های رایانه ای بودم که چشمم به متنی افتاد که سال هشتاد و هفت نوشته بودم برای وبلاگ دوستی . به آرشیو وبلاگش سری زدم ، دیدم هیچ اثری از این نوشته نیست . صلاح دیدم یکبار دیگر انتشارش دهم ، شاید در ذهن این بلاگستان بماند . ما که زود فراموش می کنیم .

وقتی چند سال گذشت و دیدیم چقدر سوختیم و سوزوندیم و فرقی نکردیم . چقدر ایستادیم و عبور کردن همه چقدر حبس کردیم و عقده شد و از قفس سینه همه پرید بیرون و ما زندونیش کردیم.
عطسه کردیم و گفتیم صبر
وقتی خندیدن و سکوت کردیم و خرد شدیم وقتی با سکوتشون خردمون کردن ، وقتی غرورمون زد به سیم آخر و گند زد به همه چیز…
وقتی دلم به حال خودم سوخت ، دلم به حال تمام دلنگرونیام سوخت ، دلم به حال تمام اشتباهای سر نزدم.
دارم به این فکر می کنم شاید چشمای ما مشکل داره…

شهاب ۱۸ دیدگاه

یادم باشد

بعضی وقت ها مرگ آنقدر بی موقع و با نامردی تمام سر می رسد که هیچ وقت هیچ مهمان نا خوانده ای با این وضعیت به هیچ خانه ای نمی رود . چند سال پیش یکی از بستگان فوت کرده بود ، از همان ها که شاید یک بار هم ندیده بودم اش . گفتند چند روزی ناپدید شده تا اینکه جنازه اش را جائی پیدا می کنند و آخر مشخص نمی شود کار چه کسی بوده . فوت ها این طور عجیب و غریب در این خانواده زیاد بود و چه جوانها و پیرهائی که به نحوی با رفتنشان غافلگیر کرده بودند همگی را ، نمونه اش عمه خدا بیامرزم که سال پیش سه روز پس از زلزله بندرعباس  رفت از پیشمان ، او هم نسبتی داشت با همین خانواده ، خرافاتی نیستم اما همین چند روز پیش بود که گفتند پسر همان بنده خدائی که  نا پدید شده بود ، نا پدید شده و دو روز بعد درست مثل پدرش جنازه اش را پیدا می کنند . البته این بار عامل مرگ مشخص بود ؛ تصادف . راننده ای که زده و فرار کرده . بدتراز این خبر، دلم برای چند چیز سوخت یکی اینکه متاهل بود و دو دختر کوچک داشته و دوم اینکه مدتی بود اعتیادش را ترک کرده بود و به حال و روز سابقش برگشته بود . حتی سیگار هم نمی کشیده و  همه چیز را از اول شروع کرده بود .

***

عمه ام در محله ی خواجه اعطای بندرعباس زندگی می کرد . از زمانهای دور برای خودش همانجا خانه ای دست و پا کرده بود و مدتی هم ما مهمان یکی از واحدهای همان ساختمانش شده بودیم . قسمتی از کودکی من همانجا بود ، با خاطرات کمرنگی که در یک کیف کوچک مدرسه ای خلاصه می شد ، زمانی که هنوز سن مدرسه رفتن نداشتم . مدتی بعد برای همیشه ما از آنجا رفتیم و عمه ام ماند . خواجه اعطا از محله های قدیمی است که هنوز رگ و ریشه های از سنت های دور بندرعباس را می توان در آن دید . شنبه بود که خبر آوردند که فلانی مرده است ، عمه ام رو به دخترش می گوید : توی خواجه اعطا هر کس روز شنبه فوت کند شنبه بعد یک نفر را همراه خودش می برد . دخترش می خندد و می گوید : احتمالاً آقای فلانیست ، چند روزیست که سرما خورده . عمه ام در جواب گفت : نه ، اون مادر توئه …

شنبه ی بعد عمه ام فوت کرد .

پ ن ۱ : در موقع نوشتن یاد متنی از گنجشکک اشی مشی افتادم در اینجا .

پ ن ۲ : این متن را نوشتم که یادم باشد مرگ همین دو قدمی است .

شهاب ۲۳ دیدگاه

علم بهتر است یا ثروت ؟

قبلاً ها پیامی برایم آمد چیزی شبیه به این :

صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناکتر ، اما از این دو دردناکتر این است که ندانی صبر کنی یا فراموش …

مدتی پیش به این نکته ی اساسی فکر می کردم که مدتی است هیچ چیز خوشحالم نمی کند ، بعد به خودم گفتم که بدتر از آن این است که برای چیزی ناراحت نشوم . ناراحت نشدن بارها تلخ تر از خوشحال نشدن است احساس می کنم .

حالا نمی دانم خوشحال شوم ؟ ناراحت شوم ؟ فراموش کنم ؟ یا صبر … ؟!


شهاب ۱۷ دیدگاه

ماهی که گذشت …

***

1-ماه رمضان تمام شد و هیچ چیزی درمن تغییری نکرد . حتی وزن هم کم نکردم  .
2 – سالی یک دوست را به خاطر سوء تفاهم از دست می دهم . ۸۷ به خاطر یک خبر ، ۸۸ به خاطر رایت نشدن یک دی وی دی و ۸۹ هم به خاطر نرسیدن یک اس ام اس که در همین ماه رمضان اتفاق افتاد . اگرچه با تمامشان در رابطه هستم و هنوز دوست من محسوب می شوند ، اما احساس می کنم دیگر با من مثل روز اول بر خورد نمی کنند ، ای کاش همه ی ما قبل از هر تصمیمی با طرف مقابل حرف می زدیم و بعد با قطعیت در رفتارمان تغییر ایجاد می کردیم . نمونه ی همین اتفاق هم جلوی خودم بین دو دوست تزدیک پیش آمد . از هر دو طرف خواستم که با هم حرف بزنند اما هر کدام طرف مقابل را مسئول مشکل پیش آمده می دانستند .
3 – در ایام ماه رمضان فرصتی شد تا با آقای شهیدی صاحب کتاب فروشی مجتمع سیتی سنتر کمی حرف بزنم . رمضان امسال برای اولین بار صدای ربنای شجریان هم در همان مجتمع سیتی سنتر می شنیدم . در یکی از همین ملاقات ها آقای شهیدی دو کتابی که چند سال پیش در بندرعباس ترجمه و در انتشارات خودش چاپ کرده بود را نشانم داد . البته نسخه ای از آنها را هم به خودم داد  که در عکس پائین آن را می ببینید . اگر چه کتابی را هم در سال ۶۷  ترجمه کرده بود که نسخه ای  را همان لحظه در دسترس نداشت .


شهاب ۴ دیدگاه

ویراژ دادن میان جنازه های اطراف جاده

همیشه در توصیف ذهنیات خودم به دیگران این طور می گفتم : اگر مغز من رو باز کنند ، دنیا رو لجن بر می داره . اما جدیداً علاوه بر آن ، متن دیگری هم اضافه شده که احتمالاً به خاطر طولانی بودنش هیج وقت در گفت گوهایم آن را سطر به سطر برای طرف مقابل نخوانم و باز به همان جمله ی بالا بسنده کنم . این متن در ادامه آمده …

***

عنوان خبر این بود : ترافیک اطلاعات باعث بوجود آمدن میگرن می شود . یا چیزی شبیه به این به هر حال هر چه بود عنوان خبر تنها یک معنی می توانست داشته باشد و بس و آن هم اینکه اطلاعات زیاد ممکن است عاملی شود برای بوجود آمدن میگرن . داشتم با تلفن حرف می زدم که این خبر را خواندم . طوری خواندم که دوست پشت خط هم بشنود . بعد گفتم : در مغز من بزرگراه بزرگیست که تنها یک موتورگازی در آن تردد می کند . خندیدیم ، من و دوستی که پشت خط بود .

***


چند روزی گذشت ، اما من هر روز به همان شخصی فکر می کردم که روی موتور گازی اش نشسته . حالا مضطرب است ، خوشحال و ناراحت و بی خیال است را نمی دانم . هر چه هست برای خودش ویراژ می دهد . در همین بزرگراهی که هیچ چیز دیگر در آن پیدا نمی شود . قاعدتاً اگر بخواهیم مغز را به بزرگراهی تشبیه کنیم که اطلاعات همچون ماشین های بزرگ و کوچک ، انواع و اقسام موتورسیکلت ها و دوچرخه ها در آن تردد می کنند آن موتور گازی تک و تنها چیزی جز یک عنصر اطلاعاتی محسوب نمی شود . اما احساس می کنم تشبیه همین موتور گازی که احتمال زیاد قراضه هم هست به یک جز کوچک دانائی درست ترین تصویر ممکن باشد از چیزی که در تمامی مغزم پیدا می شود . حالا این موتور سوار می تواند یک کوله پشتی هم داشته باشد . یک کوله پشتی که می توان تویش چند قطعه عکس و یک سری دست نوشته پیدا کرد . موتور سوار هم بی هدف همین طور به موتورش گاز می دهد بی آنکه برایش مهم باشد ممکن است جایی بنزین تمام شود .
این شخص هم هیچ ویژگی متمایزی ندارد . چون در مغز همه ی انسان ها حداقل یک موتورسوار هست . حالا ممکن است محتویات کوله پشتی آنها بیشتر از چیزی باشد که در کوله پشتی موتور سوار مغز من ویراژ می دهد . البته یک چیز را نمی توان نادیده گرفت و آن هم جنازه هائی است که دو طرف جاده روی سر و کول هم ریخته اند . اگر این جنازه ها دست کم یک گروه چند نفره را تشکیل می دادند ، می توانستند از حرکت موتورسوار جلوگیری کنند و یا حداقل یکی خودش را به ترک موتور سوار برساند و او را به سمت مقصدی که خودش می خواهد هدایت کند . هر چه باشد از بی هدفی خود موتور سوار که بهتر است .

***

جنازه های دو طرف جاده هر کدام متعلق به انسانی بوده که یا اندیشه ی اعمال خیر در ذهن خود داشته یا اندیشه اعمال شر . خیرها و شرها در مغز من سالیان سال جنگیده اند ، خسته شده اند و استراحت کرده اند و بنا به قانون همیشگی جنگ تا جائی که توانسته اند کوتاه نیامده اند ، و حالا پس از سالیان سال تقریباً تمامشان نابود شده اند و حالا جز چند سرباز که یا خودشان را به مردن زده اند و یا زنده اند  و به سمت جنازه های دشمن شلیک می کنند ، سرباز دیگری نمانده . همه مرده اند و زنده ها آنقدر تعدادشان کم است که نمی توانند مانع حرکت موتور سوار شوند . آنها تنها از این سمت جاده شلیک می کنند به جنازه های آن طرف جاده . شلیک به مرده که کار پیچیده ای نیست . اگر چه برای موتور سوار هیچ تفاوتی نمی کند تعداد مرده ها اما همین تنهایی باعث تنبلی اش می شود . حتی اگر به مقصد نا معلومی هم در حرکت باشد نبودن هیج موتور و دوچرخه و ماشین دیگری باعث می شود که او دیگر به این فکر نکند که باید از کسی جلو بزند یا اینکه ممکن است از همه عقب بماند . چون برای یک وسیله ی تنها ، رقابت کردن معنا نمی دهد . او هر جور که بخواهد ویراژ می دهد .

پاراگراف آخر در قسمت لی اضافه شده . جائی که به اختصار معرفی کرده ام خودم را …

شهاب ۱۲ دیدگاه

برای کلام

چقدر انگیزه ها هست .

انگیزه ها الکی و بی دلیل بوجود نمیان .

همیشه جرقه ای هست .

همیشه کسی منتظره برای کسی .

شهاب ۱۲ دیدگاه

افشای اسناد محرمانه

پس از افشا شدن بیش از دها  هزار سند آمریکا در افغانستان ، پدر اینجانب نیز در عملیاتی غیر منتظره بسیاری از اسناد و مدارکی که از فرزندان خود جمع آوری کرده بود را پس از سالها  افشا نمود . نقاشی زیر تقریبا مربوط به ۱۵ سال پیش است که از روی یک عدد زیرسیگاری کپی برداری نموده و اثری به آثار مهم هنری دنیا افزودم .

SURE . ITS MY PLAY SUIT … BUT DON’T GET ANY WILD IDEAS

دقیقا مشخصه که از همان روزها  زبانم افتضاح بوده . باقی جمله رو یادم رفته بنویسم ( کپی برداری کنم ) . برای دیدن عکس خود زیرسیگاری به ادامه مطلب بروید . اینجا خانواده نشسته .


با دیدن این عکس متوجه خواهید شد که دست مرد در نقاشی قرار بوده به کمرش چسبیده باشد ولی به خاطر حرفه ای بودن نقاش درست به کمرش نچسبیده . فکر نکنید بلد نبوده …

شهاب ۲۵ دیدگاه