هنر و ادب

« ادب مرد به ز دولت اوست »

دوم مرداد

امروز دوم مرداد ماه تولد دو دوست خوب من است، احسان و مرتضا. دو دوستی که بی شک از آینده داران سینمای کشور هستند. دو سینماگرانی که در حیطه ی سینمای مستند و داستانی هم اکنون از ستون های سینمای استان محسوب می شوند. برای این دو عزیزآرزوی موفقیت دارم. به امید شنیدن خبرهای خوب برای این دو فیلمساز.
عمرتان سراسر پر از شادی و سینما …

شهاب ۸ دیدگاه

یک توصیه ی مهم و اقتصادی برای عموم برادران و خواهران سینماگرنما

“به نام او که شفا دهنده است”

یک توصیه ی مهم و اقتصادی برای عموم برادران و خواهران سینماگرنما[*] :
احتراماً، توصیه می گردد که بیش از این با تبرهای کُند و شکسته ی خود به تَنه ی سخت و ستُرگ “خانه سینمای ایران” ضربه نزنید، چرا که هم جان ناقابل خود را خسته می کنید و هم برایتان توجیه اقتصادی ندارد. لذا پیشنهاد می گردد با توجه به اینکه شما دایه های دلسوزتر از مادر و سینه چاکان سینما پیش از اینکه دغدغه ی سینما و فرهنگ داشته باشید، تمام و کمال در خدمت گیشه و بیشه هستید، هر چه سریعتر سرمایه های بادآورده ی خود را روی هم بگذارید و در مکانی سوق الجیشی و خوش عبور و مرور، اقدام به تأسیس یک یا چند باب سوپرمارکت نمایید، که به قول بزرگان علم نجوم و ستاره شناسی هزار بار مُفیدتر و عاقلانه تر از فعالیت فرهنگی است و صد البته مزایای بیشماری دارد که در ذیل به چند مورد از آن اشاره می گردد:
اول اینکه در مصرف انرژی مکانیکی، زور بازو و تَورم رگ گردن صرف جویی کرده و خلاصه در این فصل گرما بی خود و بی جهت عرق جَبین نمی ریزید.
دوم اینکه با همان مقدار هوشی که دارید و بدون کمترین زحمتی، می توانید در مدت کوتاهی، چندین برابر درآمد قبلیِ خود را بدست آورید. Tarazo
سوم اینکه می توانید با افتخار، فیلمهای درخشانی که در چهار سال گذشته خَلق نموده اید را در همان سوپرمارکت هایتان عرضه نمایید و از این طریق به سود مضاعفی نیز برسید.
و بالاخره چهارم اینکه با رَها کردن تمامی مسئولیت های خطیر فرهنگی خود، در اقدامی ماهرانه مشکلات و آسیب هایی که بوجود آورده اید را به گردن دشمنان خود می اندازید و از زیر بار گناه آن نیز موقتاً خلاص می شوید.
البته قبل از اینکه بخواهید به این پیشنهادِ اُکازیون عمل نمایید، فراموش نکنید که متأسفانه برای تأسیس بنگاه اقتصادی مذکور، ابتدا باید با در دست داشتن یک درخواست کتبی، به محل ” اتحادیه صنوف خواربار و لبنیات کشور” مراجعه نمایید و پس از ثبتِ نامه ی خود در دبیرخانه آن اداره محترم، در انتظار طی شدن بقیه ی مراحل اداری بنشینید. مگر اینکه خدایی ناکرده زیاد تمایل به طی شدن این مراحل قانونی نداشته باشید و تصمیم بگیرید در یک اقدام متهورانه و با کمک خلاقیت سمعی و بصری خود، یک صنف جدید مثلاً با عنوان ” اصناف نخودسیاه و کشک فروشان کشور” به راه بیاندازید، که در این صورت بعید می دانم راه به جایی ببرید.
به هر حال به قول قدیمی ها، ماهی را هر وقت از آب بگیرید تازه است، پس بیایید و زمان را از دست ندهید و برای نجات سرمایه های بی زبان خود دست از سر این سینما بردارید و به سراغ همان بقالی بروید. خدا را چه دیدید، شاید اگر صبور باشد و به قانونِ واحد صنفی خود هم تمکین کنید، در اندک زمانی بتوانید نامزدِ هیأت مدیره ی آن صنف هم بشوید و دری به تخته بخورد و رأی هم بیاورید، و خُب بعد هم با لابی کردن، راحت می توانید وارد وزارت بازرگانی یا ورزش و جوانان شوید و کم کم خودتان را برای حضور پر قدرت در انتخابات ریاست جمهوری چهار سال آینده آماده کنید. مگر آدم از این زندگیِ دو روزه چه می خواهد.
* سینماگرنما به کسی گفته می شود که چهار سال شمسی(کمتر یا بیشتر) پدرخودش را دربیاورد تا “خانه سینمای ایران” را تعطیل یا تصاحب کند و البته نتواند!

با آرزوی موفقیت روزافزون برای اصناف خواربار و لبنیات کشور
تیرماه ۱۳۹۲
/ امید عبدالهی


شهاب ۲ دیدگاه

فیلم کوتاه

فیلم کوتاه قدمتی به اندازه ی تاریخ سینما دارد. اولین فیلم هایی که بر روی نگاتیو ثبت شدند، تصاویر مستندی بودند که زمانشان بسیار کم بود. چند سال بعد با ورود «داستان پردازی» به سینما و ساخته شدن فیلم هایی که قصه ای را روایت می کردند، استقبال عموم مردم از فیلم و سینما گسترش یافت. قصه گفتن یکی از ترفندهایی بود که می شد مردم را به سالن سینما کشاند و صنعتی بوجود آورد به نام «صنعت سینما». فیلم هایی که عموماً طول آنها بین ۹۰ الی ۱۲۰ دقیقه بود. اما در این بین فیلم کوتاه راه خودش را از فیلم های سینمایی که همواره صنعتی هم بود جدا کرد و هویت مستقلی یافت. یک فیلم کوتاه می تواند یک فیلم داستانی، مستند، انیمیشن و یا Experimental  باشد. فیلم هایی که زمانشان بین چند ثانیه تا حداکثر چهل دقیقه است.
امروزه اغلباً به اشتباه اینگونه برداشت می شود هر فیلم سینمایی که در زمان کوتاهی روایت شود یک فیلم کوتاه محسوب می شود. اما فاصله ی زیادی بین فیلم های بلند و کوتاه وجود دارد. همچنین فیلم کوتاه، تمرینی برای ساخت یک فیلم بلند نیست. در فیلم کوتاه که معمولاً دغدغه بازگشت سرمایه برای سازنده ی اثر وجود ندارد، فیلمساز آزادانه به تصویر کشیدن ذهنیات خود می پردازد. بنابراین غالباً در فیلم کوتاه با انبوهی از ایده ها و سوژه های ناب و تازه روبرو هستیم که کمتر در سینمای بلند دیده می شود.
فیلم کوتاه این روزها جای خود را در زندگی تمامی مردم دنیا باز کرده است. یک موزیک ویدئو از یک خواننده ی مطرح می تواند یک فیلم کوتاه باشد. حتی یک تبلیغ بازرگانی از یک محصول، ممکن است ویژگی ها و شاخصه های یک فیلم کوتاه را داشته باشد. فیلم کوتاه به خاطر زمان اندکی که در اختیار دارد برای انتقال مفاهیم، احساسات، اطلاعات و شاید داستان راه سختی را پیش روی فیلمساز قرار می دهد، اما مخاطب به راحتی با آن ارتباط برقرار می کند.

شهاب ۸ دیدگاه

عیدی

امسال یک عیدی کوچک در نظر گرفتم برای مخاطب های  وبلاگ فراموشی لی 🙂
تیرماه ۹۱ اولین نمایشگاه عکس هایم را با عنوان عکس های ۱۳ در ۱۸ برپا کردم که تجربه ی بسیار خوبی برایم بهمراه داشت. 
عیدی، فایل پی دی اف عکس های ابن نمایشگاه به همراه نقد ها و نظرات دوستان است.
فایل عکس های نمایشگاه
تهیه این فایل برعهده ی دوست خوبم رحیم پودات بود. با سپاس از زحمت های این دوست عزیز.

پ. ن : هنوز عکس های سفارش داده شده و تحویل گرفته نشده روی میز اتاقم موجود است. دوستان علی رغم  تماس های مکرر فراموش کرده اند که عکس سفارش داده اند. 
😐

شهاب ۱۴ دیدگاه

ترس از آرامش

یک فیلم دیگه به پرونده ی اعمال ما اضافه شد «ترس از آرامش»
که در واقع فیلم خودم نیست این.
فیلم محمود شهبازیه که تمام  انرژی و توانش رو برای این کار گذاشت.
فیلم احسان نفیسیه که تو بدترین شرایط کنارم بود.
فیلم زهرا کریمیه که از ب بسم ا… بود تا اخرین پلان.
فیلم علی قاسمیه که چیزی بیش از بازیگر بود سر صحنه.
فیلم مستعان صالحیه که تمام تلاشش رو کرد کار خوبی بشه.
فیلم بهروز عباسیه که همیشه انرژی مثبتش به گروه می رسید و قرار بود تو بازی ها کمک کنه.
فیلم داوود اسلامیه که همیشه پر از ایده بود واسه بازی خودش، بقیه بچه ها.
فیلم مجید جمشیدیه که مطمئن بودم کارشو خوب بلده.
فیلم راضیه سالاریه که تمرین تئاترشو به خاطر این کار عقب انداخت و اومد بندر.
فیلم هما جمشیدیه که چند برابر حضورش توی فیلم، خارج از فیلم زحمت کشید.
فیلم سیامک دلنوازه که تا آخرین لحظات همراه گروه بود و هر کاری از دستش بر اومد انجام داد.
فیلم سهیلا عباسیه که خودشو به گروه رسوند و تا آخر بود.
فیلم منیژه آقائیه که علی رغم تمام مشکلاتی که واسش پیش اومد پای کار موند.
و فیلم همه ی عزیزانیه که دورادور به این پروژه کمک کردن از جمله مهدی بهرامی، حامد کریمی پور، مریم آقایی، حسن بیداروند، محسن مریدی، اهالی کانون پرورشی و برادرای گلم.
ممنون از همتون.

پ.ن : متاسفانه به علت برخی مشکلات در سایت امکان آپلود عکس وجود ندارد. در آینده عکس های این کار در همینجا منتشر می شود.

شهاب ۲۲ دیدگاه

وضعیت فرهنگی

 مرتضای نیک نهاد در وبلاگ جدیدش که انشاالله تدوام بیشتری داشته باشد یک سوال پرسیده که چرا اهالی فرهنگ و هنر استان این روزها اینقدر کم کار شده اند. و چقدر فعالیت های هنری در شهر کم دیده می شود. یا اصل سوال به این شکل است که : «آیا به کسالت فرهنگی در مقطع فعلی معتقدند و اگر هستند چرا ؟» که خطابش به من و تنی از دوستان بود که در این پرسش سهیم باشم.
اگر چه دوست داشتم به نکات بیشتری اشاره کرده که به زعم خود از زوایای گوناگونی به این رویداد نگاه کنم اما پیشتر دوستان خوبم بهشب و جغد بندری به نکاتی اشاره کردند که از تکرار آن صرف نظر می کنم.
کم کاری و بی توجهی نهاد فرهنگی و هنری استان «اداره کل فرهنگ و ارشاد استان هرمزگان» و همچنین «نبود برنامه ریزی مشخص توسط گروه های هنری» نکاتی بود که این دو عزیز در وبلاگ هایشان به آنها اشاره کردند.
اما یک نکته را در کنار مشکلات این چنینی باید در نظر گرفت و آن هم این است که هر هنرمند باید وقتی را صرف پر کردن آن چیزهایی در درون خود کند که با پدید آوردن اثرش از درونش تخلیه شده. این تخلیه ی ممکن است ماه ها زمان بگیرد تا احساس و حال و هوای تازه تری جایگزینش شود.
نگارنده بر این عقیده است بعضا افرادی که همچون کارخانه ی تولید سیمان مبادرت به خلق آثار به اصطلاح هنری می کنند لفظ هنرمند را نمی توان بر آنها نهاد. معمولا این افراد فضای هنری جامعه را با آثارشان آلوده می کنند. و بعضا آثار تولیدی به درد لای جرز دیوار می خورد.
آثاری که «تنها» بوی پول می دهد.
حالا با این اوصاف و با این تعداد اندک هنرمند در سطح جامعه ی کوچک خودمان به نام هرمزگان مگر چقدر می توان توقع داشت که همیشه گروهی در حال اجرا، نمایشگاهی در حال برگزاری و فیلمی در حال ساخت باشد؟
خب خدا را شکر هنوز بندرعباس آنقدر بزرگ نشده که کم کم تبدیل به شهرک صنعتی کارخانه های سیمان شود. هنوز آنقدر آثار تولیدی بوی پول نمی دهند که روحیه ی کاسبکارانه جای روحیه ی هنرمندانه را بگیرد.
همین که گاهی گروهی . نمایشگاهی . فیلمی ساخته می شود بهتر است تا گالری ها پر شود از کاسبانی که شغلشان شبیه به هنرمندان است و بازاریان روی صحنه ی تئاتر دیده شوند.
با این اوصاف علاوه بر گزینه ی شماره ی یک که در بالا به آن اشاره شد، موارد زیر می تواند دلایل کسالت فرهنگی باشد در مقطع فعلی.
۱ – تعدادی از هنرمندان مشغول پر کردن خود از لحاظ مطالعه و تمام آن چیزهایی هستند که در آثار قبلی خودشان تخلیه شده است.
۲- تعدادی از هنرمندان موارد بالا را انجام نمی دهند و احتمالا کار خاص دیگری هم نمی کنند.
۳- تعدادی از هنرمندان دارند با مشکلات زندگی خود دست و پنجه نرم می کنند و فرصت کار دیگری را ندارند.
۴- تعدادی از هنرمندان زمان خلق اثرشان رسیده و از هیچ جا حمایت نمی شوند.
۵- تعدادی از هنرمندان احتمالا اول اشتباهی مسیر هنر را انتخاب کرده اند و حالا فهمیده اند چه اشتباه بزرگی کرده اند که در این مملکت پشیزی برای هنر و هنرمند کسی ارزشی قائل نیست و رفته اند دنبال زندگی خودشان و کم کم دارند چیزی به نام هنر را فراموش می کنند.
یا
۶- تعدادی از هنرمندان در صدد راه اندازی یک کارخانه ی سیمان هستند. احتمالا تا مدت دیگری افتتاح می شود.

پ . ن : از این دست موارد زیاد است. چیزی به ذهنتان رسید اشاره کنید.

 

شهاب ۱۰ دیدگاه

عجمی، داستان زخم‌های مشترک

فیلم عجمی، روایتگر تلاقی زندگی چند خانواده ی عرب مسلمان، عرب مسیحی و یهودی است که در فلسطین و اسرائیل زندگی می کنند.
عمر که درگیر تهیه هزینه خونبس برای پایان دادن به جنگی قبیله ایست که عمویش به راه انداخته مجبور می شود در رستوران و بار دوستی عرب مسیحی (ابوالیاس) که در تل آویو زندگی می کند کار کند، آنها کمتر از سه هفته فرصت دارند تا ۳۸ هزار دینار را مهیا کنند.
ابوالیاس که مسیحی است علاوه بر عمر، مالک، پسر نوجوان دیگری را نیز در رستوران خود برای کار به صورت غیر قانونی راه می دهد، مالک باید علاوه بر کمک خرج بودن خانواده، هزینه ی عمل مادرش را نیز تامین کند.
بینجی عرب دیگری که در همان رستوران کار می کند، یک شب که با دوست دختر یهودی‌اش در دیسکوییواقع در تلاآویو می گذراند، خبردار می شود که برادرش مرتکب قتل یک مرد یهودی شده و او حالا باید این مشکل خانواده را حل کند، از سویی برادرش قبل از متواری شدن، بسته ای حاوی مواد مخدر را به دوستی داده که به بینجی برساند.
ابوالیاس متوجه عشق دختر خود نسبت به عمر می شود،
عمر را اخراج می کند، و به دخترش می گوید که مخالف وصلت هایی است که دو نفر غیر هم مذهب بخواهند انجام دهند.
عمر و مالک بسته مواد مخدر را پیدا می کنند و برای حل مشکلاتشان بر سر قراری می روند تا آن را بفروشند.

دندو پلیس مخفی اسرائیلی است که مدتی است برادرش از اترش اسرائیل ناپدید شده و او، باقی اعضای خانواده و تمام ارتش اسرائیل حالا بدنبالش می گردند. او بر سر قرار حاضر می شود تا به باقی همکارانش در دستگیری فروشندگان مواد مخدر کمک برساند
.

***

 داستان عجمی دارای جزئیاتی فراوانی است که پرداختن به آن متن دیگری می طلبد. و برای اینکه جذابیت خودش را تا لحظه ی دیدن حفظ کند از ادامه دادن آن صرف نظر می کنم.
چیزی که بیش از هر چیز نظر مخاطب، مخصوصا مخاطبینی که کمابیش با جریانات خاورمیانه و درگیری های موجود در فلسطین آشنا هستند را جلب می کند، برخوردهای یکسوئه نسبت به خشونت ها و نابهنجاری های موجود در جامعه ی عرب های فلسطین است. اینکه هر آن چیزی که باعث پسرفت عرب‌ها مخصوصا عرب‌های مسلمان می شود، عدم داشتن فرهنگ صحیحی است که آنها را هچون دوران جاهلیت به قبایل و توایفی تقسیم می کند که هنوز برای کوچکترین مسائل، کار را به خون و خونریزی می کشانند، فیلم با تیراندازی به یک نوجوان شروع می شود. (قبیله ای برای انتقام گیری به اشتباه یکی را تیرباران می کنند).
اگرچه عمر یکی از شخصیت های محوری داستان و جز بی شیله پیله ترین آنهاست، مثل باقی شخصیت‌ها اما ما در این فیلم با شخصیت های روبروی هم قرارگرفته ای مواجه هستیم چون « عرب‌ها» و « اسرائیلی‌ها» که در جای جای فیلم بر آنها ارزشگذاری می شوند. عرب ها می توانند هر آنقدری که خواستند از خودشان بکشند، یا خودشان را با اور دز از پای در بیاورند اما ناپدید شدن یک سرباز اسرائیلی یک مملکت را به هم می ریزد. ارزشگذاری در لایه های زیرین اثر صورت می گیرد. دوبار در طول فیلم اینگونه تصویر پلیس اسرائیل نشان داده می شود که انگار از سر بی توجهی به عرب ها، آنها را می کشند اما در هر دوبار مشخص می شود که پلیس بی گناه بوده و به خوبی از انجام کارهای خود بر آمده است. چیزی که مسئولین مملکت ایران همواره در فیلم های مورد توجه قرار گرفته در جشنواره های خارجی آن را سیاه نمایی می‌نامند، دقیقا همان چیزی است که تهیه کننده‌ی اسرائیلی این اثر، در ساخت این فیلم نسبت به جامعه‌ی عرب های فلسطین آن را مورد توجه قرار داده. اگر چه این فیلم در ظاهر سعی بر نشان دادن یک فضای بی طرفانه نسبت به عرب ها و یهودی های حال حاضر دارد اما در بخش های زیرین لایه های فیلم توانسته یه صورت کاملا رندانه ارزش گذاری های خودش را هم اعمال کند.
فیلم به پنج فصل تقسیم شده که در هر فصل داستان تعدادی از شخصیت ها روایت می شود.
فصل پنجم که در واقع پایان بندی فیلم نیز صورت می گیرد، کارگردان اثر خواسته یا ناخواسته دست به حرکتی می زند که فیلم یکباره مسیرش تغییر میکند، نه تنها از لحاظ داستانی، بلکه تا قسمتی نیز بر مضامینی که به آنها پرداخته بود رنگ و بوی تازه تری می دهد. دو نفر در پایان فیلم قربانی می شوند، یک اسرائیلی و یک مسلمان، هر دوی آنها به خاطر برادرهایشان کشته می شوند، برادر و برادری کردن از آن دست واژه هایی است که در هر جامعه ای می توان مفاهیم تقریبا یکسانی برای آن پیدا نمود. برادرها می توانند از یک گوشت و خون باشند یا به صورت سمبلیک معرفی شوند و یک ویژگی جهان شمول‌تری را با خود به همراه داشته باشند. در فیلم عجمی آدم ها فاقد این نوع نگاه برادرگونه به هم هستند، و برادر تنها به هم خون بودن خلاصه می‌شود. ابوالیاس از آنجا که روحیه‌ی خیرخواهانه‌ای دارد و به عرب های مسلمان نیز کمک می کند اما حاضر نمی شود دخترش با یک مسلمان ازدواج کند. حالا این برخورد را در یک نمونه ی بزرگ‌تر که همان جامعه‌ی چند فرهنگی عجمی است می توان تعمیم داد. در اینجا همانقدر مفهوم خانواده و برادر برای یک پلیس اسرائیلی مهم است که حاضر است برایش یک فلسطینی را بکشد، که یک فلسطینی می تواند به خاطرش یک پلیس اسرائیلی را سر به نیست کند. این اهمیت داشتن برادر و جانفشانی کردن برادر برای برادر از همان توجیه هاییست که فیلم به راحتی برای سطح وسیعی از درگیری های آن منطقه می تواند نسخه ای پر پروپیمان بپیچد.
هر چه داستان و آنچه که بیننده به طور مستقیم با آن روبروست سعی بر توازن برقرار کردن بین شرایط و دغدغه ها و مشکلات مردم فلسطین و اسرائیل دارد اما تلاشی که در پس این داستان می شود کفه ترازو را به سمت یهودیان پایین‌تر می آورد.

***

همانطور که شروع فیلم عجمی ساخته‌ی دو کارگردان فلسطینی و اسرائیلی (Scandar Copti, Yaron Shani)  گیرا و غافلگیر کننده است اما در پایان هیچ تلاشی برای غافلگیر کردن مخاطب ندارد. داستان فیلم که تا قسمتی برای بیننده پیش رفته حالا تنها باید برخی از گره‌های ناگشوده‌اش بازشود. اما همین تلاش برای غافلگیر نکردن مخاطب و همچنین کامل کردن اطلاعات قبلی یک پایان خیره کننده را برای فیلم رقم زده است.
اینکه داستان به گونه ای روایت می شود تا در نهایت مخاطب در سر و شکل دادن به آن نیز سهیم باشد یکی از دموکراسی ترین حالاتی است که می توان برای یک فیلم در نظر گرفت. عجمی اگر چه حال و هوایی از جنس فیلم های ایناریتو مخصوصا «عشق سگی» را دارد، اما به خوبی از پس خودش بر می‌آید. همه ی عناصر حساب شده به کار می روند و به خودی خود هویت مستقلی پیدا می کنند. اگر بخواهیم این شیوه فیلم سازی را در کشورهای جهان سوم بررسی کنیم خواهیم دید بهترین نمونه برای فضای جوامعی که از شلختگی موجود رنج می برند همین شیوه است، که نمونه ی ایرانی آن را می توان به فیلم «دایره» از جعفر پناهی اشاره کرد. فیلم ساختاری دایره وار دارد اما چیدمان عناصر، شخصیت ها و اتفاق ها به همان بی نظمی است که در جامعه دیده می شود. جامعه ای که در آن نمی توان به راحتی و سر راست تمام یک جریان را بازگو کرد، همه چیز به طرز احمقانه ای در هم گره خورده است، عجمی نیز نمی تواند تنها داستان عمر را بازگو کند، جامعه ی پر هرج و مرج، آدمهایی که سرشان هنوزبرای جنگ های قبلیه ای درد میکند، جامعه‌ای که هنوز برای در کنار هم قرار گرفتن آدمهایش مشکل دارد از روایت کردن یک داستان سرراست عاجز است.
عجمی ماحصل همان جامعه و آدمهایی است که هنوز در آن زنده هستند، نه آنکه زندگی می کنند. عجمی نسخه‌ی جدیدی از فیلم های جهان سومی است که تمامشان الگوی مشترکی دارند، که اگر نخواهیم آن را یک تصویر کامل از منطقه فلسطینی، اسرائیلی خاورمیانه بنامیم بلکه می توان آن را نمونه‌ی شفاف از بخش کوچک این جامعه در نظر گرفت.

 

شهاب ۸ دیدگاه

بزرگان با بزرگترهایش چگونه وداع می­کنند

اشارات و ناگفته­ هایی پیرامون روزهای پایانی استاد حمید سمندریان که نباید ناشنیده بمانند

میم الف

همه حمید سمندریان را به اندازه­ ای می­شناسیم و مستقیم یا باواسطه با او در ارتباط بوده­ ایم، دانسته یا ندانسته. یا مخاطب نمایش­هایش بوده­ایم، یا شاگردش بوده­ایم، یا شاگردِ شاگردانش بوده­ایم، یا ترجمه­ هایش را خوانده­ایم یا همۀ این­ها. و یا دستکم آثاری از کارگردانان و بازیگرانی که شاگردانش بوده­اند را در تئاتر، سینما و تلویزیون دیده­ایم. شاگردانش رنگین­ کمانی هستند از کسانی چون عزت­ الله انتظامی، احمد آقالو، سعید پورصمیمی، سوسن تسلیمی، رضا کیانیان، گوهر خیراندیش، مهدی هاشمی و گلاب آدینه تا مجید سرسنگی، امین تارخ، قطب­الدین صادقی، محمد یعقوبی، حمید فرخ­ نژاد، همایون غنی­زاده، کیومرث مرادی، پارسا پیروزفر، پیام دهکردی، شهاب حسینی، مهران مدیری، امیر جعفری و مجید صالحی.
در مورد جایگاه بی­مانند او شاگردانش بسیار سخن گفته­ اند اما ببینیم این کار را چگونه کرده­ اند. و بیابیم که این سخن­ ها و وداع­ ها چه اشتراک­ هایی با هم دارند تا شاید از این راه برخی خصلت­ هایمان بیشتر بر خودمان آشکار شود. در روزنامۀ ۲۴ تیرماه ۹۱ محمد یعقوبی در یادداشتش می­گوید: «حمید سمندریان در سرنوشت هنری من نقش مهمی داشت. بخش مهمی از موفقیت خودم را در تئاتر مدیون شیوۀ آموزش او هستم… و بعدها در این چند سال گذشته که من یکی از آموزگاران آموزشگاه سمندریان شدم بار دیگر از او تاثیر گرفتم. رفته بودم تا به هنرجویان درس بدهم اما همزمان حمید سمندریان با اخلاق هنری خود به من درس می­داد… آنچه روز پنجشنبه [پس از شنیدن خبر درگذشت سمندریان در تئاتر شهر] انجام دادیم تئاتر بود. برای همین من از جمع خواستم برای او دست بزنند… خیلی از کارگردان­ها از جمله خود من تحت تاثیر شیوۀ کارگردانی او هستیم.» می­ بینید؟ یعقوبی خیلی بیشتر از سرنوشت هنری و تدریس و کارگردانی خودش سخن گفت تا از استاد. شمار «من» هایش را ببینید. حالا برویم سراغ یادداشتی که رضا فیاضی همان روز در همان روزنامه نوشته است: «یک روز آقای سمندریان مرا خواند و گفت: خولی خودت را برای ایفای یک نقش بزرگ آماده کن… من در پوست خود نمی­گنجیدم. رولی به من واگذار می­شد که خوابش را هم نمی­دیدم… و من امشب نه به خاطر از دست دادن حضور فیزیکی استاد اشک می­ریزم، که برای از دست دادن آرزوهای بزرگ این مرد نازنین می ­گریم.» فیاضی هم که بخاطر از دست دادن حضور فیزیکی سمندریان اشک نمی­ ریزد، تنها از خودش می ­گوید و اینکه سمندریان او را خولی نامیده؛ لقبی بزرگی که استاد به هرکسی نمی ­داد.
در همانجا پری صابری یادداشتی بمناسبت درگذشت سمندریان دارد که بیشتر از خودش گفته است تا از استادش: «وقتی وارد تئاتر ایران شدم، چون با معیارهای دیگری از پاریس آمده بودم به محض ورودم به اداره تئاتر آن زمان در خیابان آبسردار دیدم که بچه­ ها از فرط گرما در حوض ساختمان مشغول تمرین­­­اند… انرژی تمام ما در این راه، مخصوصا مدیریت حمید سمندریان در این گروه، تئاتر سال­های بعد را هم تضمین کرد.»
یادداشت­ های هدایت هاشمی و حمیدپورآذری هم کم و بیش چنین فضایی دارند اما شاید زننده­ ترین­شان نوشتۀ بهروز غریب­ پور در همان روزنامه باشد. او اینگونه آغاز می­کند: «سال ۱۳۵۲ من را به ساواک احضار کرده­ بودند… از اتاق تمشیت که بیرونم آوردند، بازجو گفت: مثل استادت سمندریان باش که ناهار را با هویدا می­خورد و شب کرگدن را روی صحنه می­برد!» سپس غریب­ پور از تصفیه دانشگاه پس از انقلاب می­گوید و اینکه چگونه می­رود و ریش گرو می­گذارد تا اجازه بدهند سمندریان به دانشگاه بازگردد: «قسم خوردم که سمندریان کمونسیت نیست و حاضرم دست­نوشته­ای بدهم که اگر شما کوچکترین سندی پیدا کردید که او وابستگی حزبی و گروهی دارد بی­ محاکمه اعدامم کنید… و چنان جا خورد که بدون گرفتن نوشته حرفم را پذیرفت و قرار شد سمندریان به خانۀ همیشگی­ اش، دانشکدۀ هنرهای زیبا، برگردد.» غریب­ پور در چه زمان مناسبی به گفتۀ خودش ناگفته­ای (!) را برملا می­کند و با این کار استاد سمندریان را لابد زیر دین خود می­ برد که اگر من نبودم تو نمی­توانستی تدریس کنی.
تا اینجا سخن از گفته­ ها و نوشته­ ها بود اما ناگفته­ های روزهای پایانی حمید سمندریان تقریبا از زمانی آغاز می­شود که هما روستا و برخی از نزدیکان استاد از مرگ زودهنگام او باخبر می­شوند. در همین روزهاست که خانم روستا تصمیم می­گیرد برای بهبود روحیۀ همسرش تمریناتی براه بیاندازد. نه شاید برای اینکه اجرایی روی صحنه برود، بلکه تنها به این خاطر که استاد روزهای پایانی را در حال و هوای تمرین بگذراند. از این رو دو اثر سمندریان که پیشتر بروی صحنه رفته­ بودند یعنی «ازدواج آقای می­ سی­ سی­ پی» و سپس «بازی استریندبرگ» برای آغاز تمرین مطرح شدند. چرا که کارگردانیِ آنها قبلا انجام یافته­ بود در نتیجه در این روزهای بیماری، تمرین­ها رمق کمتری از سمندریان می­ گرفت. پس خانم روستا بسراغ بازیگران اجراهای گذشته می­ رود و از آن­ها می­ خواهد که در تمرین­ها شرکت کنند اما با واکنش­هایی روبرو می­ شوند که با توجه به جایگاه سمندریان و نیز شرایط ویژۀ روزهای پایانیِ او بسیار زننده و گستاخانه بودند.
رضا کیانیان، پیام دهکردی، احمد ساعتچیان و امیر جعفری هر کدام به بهانه­ های مختلف از جمله درخواست دستمزد و یا شلوغ­ بودن سرشان از خدمت به سمندریان سر باز می­ زنند. در این میان واکنش امیر جعفری را بشنوید که وقتی سمندریان از او می­خواهد که برای تمرین بیاید به او چنین پاسخ می­گوید که: «شهریۀ مهدکودک بچۀ من ماهی یک میلیون تومنه. پولش رو میدی بیام؟» پس از مواجه با این واکنش غیرمنتظره، حال و روحیۀ سمندریان بروشنی بدتر می­ شود. اما اگر عکس­های روز خاکسپاری استاد را دیده­ باشید حتما امیر جعفری را دیده­ اید که جلوتر از همه زیر تابوت سمندریان را گرفته­ است و اگر در تشییع حضور داشتید داد و فریادی که برای استادش می­کرد را می­ شنیدید و او را همه­ جا در صف نخست سوگواران می­ دیدید. از رفتار حامد بهداد هم نمی­ شود گذشت که تا سر و صدای تئاتری­ ها را شنید و دید که چند نفر با گوشی­ های تلفن همراهشان مشغول فیلم گرفتن از سینه­ چاکی­ ها هستند، از غافله عقب نماند و چند دقیقه­ ای شلوغ­ بازی­های همیشگی­ اش را برای حضار نمایش داد. لابد کسانی که عکس­ ها وفیلم­ های آن صحنه­ ها را می­ بینند باید به این فکر کنند که این­ها چه شاگردان خوبی برای استادشان بودند.
استاد سمندریان روز بروز به مرگ نزدیکتر می­ شد اما بازیگرانی که بارها او را پیش و پس از مرگش تکرارناشدنی و اسطوره خواندند حاضر نمی­شدند از خواسته­ های خود کوتاه بیایند و تمرین­ها را برای بهبود روحیۀ استاد تشکیل دهند. بهمین خاطر برخی از نزدیکان ناگزیر می­ شوند به کیانیان و دهکردی بگوید: «استاد بزودی فوت می­کند، و این تمرین­ ها قرار نیست خیلی وقتتان را بگیرد و نه بعنوان تمرین که لااقل برای عیادت هم که شده برای بهتر شدن روحیۀ استاد این چند روز به تمرین بیایید.» اما به عادت بازیگران بزرگ که دیگران باید وقتشان را با ایشان تنظیم کنند، کیانیان و دهکردی برای تمرین «بازی استریندبرگ» با هم هماهنگ نمی­ شوند مگر فقط دو روز. و بازیگر سوم هم که هما روستاست که همیشه کنار استاد است.
البته حتما می­دانید که در مراسم تشییع، همین پیام دهکردی پشت تریبون رفت و در بغض وگریه شعری در رسای استادش خواند که: «این آنِ بی تو بودن،‌ نه نفس دارم و نه نای نفس… تنها یک واژه: می‌میرمت.» و این را هم لابد می­ دانید که کیانیان چه سخنرانی پرحرارت، جگرسوز و اعتراض­ آمیزی کرد. او گریه­ کنان این جمله­ ها را به فریاد می­گفت: «سمندریان چیزی از این دنیا نمی‌خواست، فقط می‌خواست چند نمایشنامه اجرا کند. همین، اما چرا نتوانست آنها را به صحنه ببرد؟ پس چرا نتوانست اجرا کند؟»
حالا تصور کنید هما روستا هنگامی که این نطق­ ها را از زبان این آدم­ ها می­ شنید چه حالی داشت و چه بزرگوارانه آمد و سخنرانی پایانی در مقابل خانۀ هنرمندان را انجام­ داد و وصیت سمندریان خطاب به خودش را برای جمعیت بازگو کرد: «حمید گفت همیشه همۀ شما را با تمام بدی­ ها و خوبی­ ها دوست داشته­ ام و من را نصیحت کرد که همین کار را بکنم. او می­گفت دشمنان من زیاد بودند اما وقتی به من نزدیک شدند و دیدند که من آن­ها را دوست دارم، آن­ها نیز با من دوستی کردند. پس شما هم به هم خوبی کنید تا می­ توانید.»
پس از وصیت سمندریان چیز دیگری نمی­گویم. به وصیتش عمل می­ کنیم و خیلی­ ها را دوست می­ داریم. سمندریان را. روستا را. کیانیان، دهکردی، غریب­ پور، یعقوبی و دیگران را.

نویسنده مهمان ۸ دیدگاه

نمایشگاه عکس های ۱۳ در ۱۸ (شهاب آب روشن)


نمایشگاه عکس با تلفن همراه، از ۲۴ الی ۲۸ تیرماه ۹۱ در نگارخانه مرحوم کوروش گرمساری واقع در فرهنگسرای طوبی بندرعباس برگزار خواهد شد. از تمامی علاقمندان و دوستان برای بازدید از این نمایشگاه دعوت بعمل می آید.
افتتاحیه، شنبه ۲۴ تیرماه ساعت هفت پسین خواهد بود.
به امید دیدار.
پ.ن :‌با تشکر ازمحسن مریدی(کارنجک) که زحمت طراحی پوستر رو کشیدند. 

شهاب ۱۰ دیدگاه

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن…

در استان هرمزگان، کمتر اثری در زمینه موسیقی می توان یافت که به معضلات و مشکلات جامعه ی خود اشاره کرده و آن را لخت و عریان به همگان نشان داده است. اگر چه ابراهیم منصفی در برخی آثارش بر مسائل سیاسی و اجتماعی جامعه‌ی زمانه ی خود انگشت نهاده که حتی در این دوره نیز می توان برداشت های سمبولیکی از آنها داشت مثل:
شو تارن و سرگ هلهلوک
ده نفر گشنه وا یه کاسه مشوک… 
یا
یه روز اتان مثل کوچک ، تگرن  و هی تزنن کتک ، سینه ات اکنن شلال شلال ، تو بی خبر تو بیگناه ، درد اکن تو خونت چمک … 
اما چه مقدار حرکت های این‌چنینی ادامه پیدا کرد؟ چند بار اهالی موسیقی، حالا خواننده و نوازنده و ترانه سرا و … غیره اش فرقی نمی کند، در مقابل مسائل و مشکلات جامعه کمر همت بستند تا بگویند آنقدر ها هم نسبت به جریانات پیرامونشان بی تفاوت نیستند؟
خب حرکت های اینچنینی کمی شجاعت می خواهد و البته سواد.
وضعیت کنونی موسیقی که نگارنده را به یاد هندوستان و سینمای معروف هند (بالیوود) می‌اندازد کمی مایوس کننده به نظر می‌رسد. در سرزمینی که ثروت‌های زیادی را در دل خود نگاه داشته و روز به روز آن را به راحتی به باد می دهد، شهری که اهالی آن از بیکاری و فقر رنج می برند مگر چقدر ترانه در وصف معشوقه می‌خواهد؟ چقدر از عشق دو جنس مخالف گفتن (حالا مضامین رسیدن و نرسیدنش را کاری نداریم) جذابیت دارد که دردهای بزرگ‌تر به خاطرش به فراموشی سپرده می شود؟
اینکه سینمای هند با تصاویری آرمانی و رنگ های خیره کننده و رقص و آواز، التیامی برای زخم های مردم سرزمینش می شود، نسخه‌ یا الگوی مناسبی برای موسیقی سرزمین ما است؟
موسیقی که اخیرا جز مدح یا لعن معشوقه، محتوایی برای عرضه ندارد، چگونه می خواهد سطح شعور، آگاهی و توقع جامعه را که یکی از رسالت های هنر بشمار می رود را بالا ببرد؟
برای همین است که در سالنی که امثال حسین علیزاده‌ها حضور پیدا میکند، اهالی غیر موسیقی به راحتی یافت می شوند، سالن محسن یگانه‌ها غلغله است.
خب سواد می خواهد…
هادی آرمین، خواننده خوش ذوق هرمزگانی که قطعات پرطرفداری را در کارنامه‌ی کاری خود دارد، چند ساعتی از انتشار آخرین اثرش به نام «درد» می گذرد. اثری که خواسته اثری اجتماعی و متفاوتی نسبت به آثار قبلی‌اش باشد.
حرکت، حرکت قابل تقدیری است اما سوالی که پیش می آید این است که چقدر خواننده ی اثر با مسائل و مشکلات پیرامون خود درگیر شده؟ چقدر آنها را لمس کرده که حالا خواسته منعکس کننده‌ی آن باشد؟
(موسیقی اثر که خیلی جلوتر از ترانه آن است، تنها دلیلی بود که باعث شد این قطعه را چندین بار گوش دهم.)
ملموس‌ترین مسئله، عدم شناخت گروه سازنده‌ی این اثر نسبت به درد در بستر جامعه‌ای است که در آن زندگی میکنند(از کاور تا موسیقی و ترانه را مورد توجه قرار دهید). موسیقی جذاب است اما همسو با محتوای ترانه هست؟ آیا ترانه برآمده از شرایط جامعه‌ی هرمزگان، (گویشی که ترانه در آن شکل گرفته) هست؟ آیا اصلا کاوری که برای آن طراحی شده رگه هایی از محتوای کلی اثر در آن دیده می‌شود؟
خیر.
این عدم همخوانی عناصری که در این قطعه دیده می شود، دلیلی دارد، که پیشتر به آن اشاره شد.
سایقه نشان داده که هادی آرمین با برخی آثار خود بر راه و روش تعدادی از خوانندگان این استان تاثیرات قابل مشاهده ای گذاشته، 
امید است که هنرمندان به خصوص اهالی موسیقی که این روزها ایام پر مشغله‌ای را پشت سر می‌گذارند کمی جریانات پیرامونشان را بیشتر ببیند…
شجاعت و سواد مقوله‌ی مفصلی است، پرداختن به آن در این متن نمی گنجد.
همین. 


پ.ن ۱:‌ هنوز در بین اهالی موسیقی اندک افرادی پیدا می شوند که رسالتشان چیزی نزدیک به زخم‌های مردم این سرزمین است، با احترام به همه‌ی آنها، بی شک این متن با یادی از این عزیزان نوشته شده است.
پ.ن ۲: ازدرد سخن گفتن و از درد شنیدن / با مردم بی درد ندانی که چه دردیست. (مهرداد اوستا)
پ.ن ۳ : درد را از اینجا دانلود کنید.

شهاب ۶ دیدگاه