مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه خوب از نویسنده‌ی مجار ایشتوان ارکنی. در بین این داستانها آثاری برای اقتباس در نمایشنامه و فیلم کوتاه نیز دیده می‌شود. خواندن این مجموعه به هر علاقمند به داستانی پیشنهاد می‌شود.

 

IMG_20170811_205845-01IMG_20170811_011539-01-01

| بدون نظر

پس از اعلام اسامی فیلم‌های راه یافته به هشتمین جشن مستقل فیلم کوتاه در بین پیامهای افرادی که به نتایج فیلم‌های انتخاب شده اعتراض داشتند و نظراتشان را در گروه ایسفا نوشته‌ بودند، خواندن یک پیام مرا به نوشتن این متن واداشت. پیام کوتاه بود و رسا: «همچنان غلبه با ” نوزادان مرده به دنیا آمده” ی سینمای بدنه!»
چه عاملی باعث می‌شود که غالبا اعتراضاتی همراه با اعلام نتایج فیلم‌های راه یافته به جشنواره ها و جشن‌های فیلم کوتاه در ایران باشد؟
شاید جواب ساده باشد.
توجه‌ ویژه‌ی جشنواره‌ها به آثار داستانی، بویژه آثاری که تلاششان بر روایت یک قصه با شیوه‌هایی که غالبا در آثار سینمای بدنه دیده‌ایم، (درام، نقش پررنگ بازیگر، ریتم فرموله شده، موسیقی و..و..) این توجه ویژه یک پیام مهم را به فیلمسازان مخابره می‌کند؛ اینکه ما بر خلاف رسالت بزرگی که بر دوش سینمای کوتاه است، نگاه ویژه‌‌مان به سینمای شبهه بلند است. سینمایی تماما استوار بر ارکان قصه‌گویی‌ که در نهایت به تربیت فیلمسازانی منجر می‌شود که در آینده چهره‌ی موجهی در سینمای بدنه داشته باشند.
اما رسالت فیلم کوتاه (که بر خلاف سینمای بلند آنچنان نگران بازگشت سرمایه نیست)، اگر تجربه‌ی شیوه‌های مختلف(در فرم) نیست، پس تجربه‌ی چیست؟
و سوال مهم این است فیلم‌هایی که ریتمشان کمی کند‌تر از آن فیلم‌های داستانی که ما انتظار داریم بود، فرمشان متفاوت‌تر از فرم فیلم‌های داستانی متداول بود، قصه‌ی پر پیچ و خمی را روایت نمی‌کرد و نقش بازیگری پررنگ‌تر از ایده و فرم نبود تکلیفشان چه می‌شود؟ وضعیت همه‌ی جشنواره‌ها که به آثار داستانی می‌پردازند روشن است. و دردناک‌تر از آن هم بخش‌های تجربی جشنواره‌هاست که در ادامه به آن بیشتر خواهیم پرداخت. و سوال دیگر اینکه دبیرخانه جشنواره‌ها و جشن‌ها این نوع آثار را (مثالی که در بالا آورده شد) با حوصله دیده‌اند یا از طریق بازبینی روی دور تند آنها را نگاه کرده‌اند؟ که آفت تمامی جشنواره‌های فیلم کوتاه داستانی‌ همین است.
راه حل چیست؟
راه حل را جشنواره‌ها هر ساله با انتخاب‌هایشان نشان داده‌اند. سینمای شبهه اصغرفرهادی، شبهه بهرام توکلی، شبهه بهمن قبادی، شبه X، شبهه Y. (انواع سینمایی که باب میل جشنواره‌های فیلم کوتاه خارجی هم هست)
نتیجه چه میشود؟
نتیجه این است؛ فیلم‌های داستانی که ایده‌محورند، بازیگری نقش پررنگی ندارد و ریتمشان کمی کندتر از حد معمول است همواره در کُمد فیلمسازان می‌مانند و خاک می‌خورند. قطعا حجم غیر قابل تصوری از این فیلم‌ها سالیان سال است که دیده نشده‌اند و غالبا جایی برای ارائه آنها نیست و همواره به خاطر محدودیت و هزار دلیل دیگر جشنواره‌ها از پذیرفتن آنها امتناع ورزیده‌اند و چه بسا فیلمسازانی که دیگر عطای فیلمسازی را به لقایش بخشیده‌اند و وارد حوزه‌های دیگری شده‌اند. بی اینکه یک بار فیلمشان دیده شده باشد، کسی از آنها خواسته باشد پیرامون فیلمشان و چرایی ساختنش صحبت کنند.
وضعیت فاجعه بار است و قطعا همه اسیر این مصرف‌گرایی شده‌اند. آن نوع مصرفگرایی که مخاطب روی صندلی‌اش می‌نشیند و فیلمساز با تمام شعبده‌های مشخص سینمای قصه‌گو او را به مدت چند دقیقه و یا بیشتر (در آثار بلند) مسحور می‌کند و در این بین احساساتش نیز قلقلک داده می‌شود. بدون اینکه به خودش زحمت بدهد و درگیر چیز دیگری شود. برای همین اکثر مخاطبان حرفه‌ای و غیر حرفه‌ای سینما کریستوفر نولان را بیشتر از روی اندرسون، اسپیلبرگ را بیشتر از بلاتار و مثلا دیوید فینچر را بیشتر از برسون شناخته و می‌بینند.
وضعیت سینمای تجربه‌گرا چگونه است؟
آخرین فیلم تجربی یا تجربه‌گرایی که دیده‌ایم کی بوده؟
وضعیت سینمایی که به فیلم های ضدقصه می‌پردازند هم وضعیت خوبی ندارد. جشنواره فیلم کوتاه که یک بخش به این نوع فیلم‌ها اختصاص داده را ببینید. در ترکیب هیئت انتخاب هر ساله «غالباَ، و نه همیشه» تعداد زیادی از اهالی سینمای داستانی را برای این مهم میگمارند. نتیجه‌اش در خوش‌بینانه‌ترین حالت می‌شود بازتولید سینمایی شبیه‌ به آثار شهرام مکری. سینمایی که هنوز در فرم تکرار و لانگ تیک مانده و جلوتر نرفته است. یا از آن طرف بوم افتاده و به سمت ویدئو آرت کشیده شده‌ است. اصلا نگاهی به ترکیب هیئت انتخاب‌های هر ساله‌ی جشنواره‌های داخلی در بخش سینمای تجربی بی‌اندازید. تنها راه تجربه‌های واقعی و مفید برای سینما (نه سینمای قصه‌گوی شبهه بلند که در آینده به سینمای بدنه تبدیل می‌شوند) هر ساله بی‌رحمانه قصابی شده و هیچ راهی برای دیده‌شدنشان نخواهد بود. در کدام جشنواره فیلم صامت ۱۸ دقیقه‌ای دیده‌اید که بی ادعا یک برهه از تاریخ این جامعه را نشان دهد؟
این فیلم را چند سال پیش دوست فیلمسازی ساخته بود که هیچ جشنواره‌ای در داخل این مملکت حاضر به پذیرفته‌ شدنش نبوده و نیست. فیلم هیچ مشکل فنی و سیاسی نداشت. احتمالا تنها مشکلش این دو مورد بوده، هیئت انتخاب آن را دوست نداشته‌، یا اگر هم قرار است فیلم تجربی باشد، حتما باید تجربه در شیوه روایت قصه‌اش باشد. (یعنی باید حتما داستانی این وسط وجود داشته باشد که بشود بر اساس آن قضاوت کرد).
داستان، درام و قصه، تیغی که می‌توان گردن هر فیلمی که خوشمان نیامد را با آن بزنیم. بی‌اینکه از خودمان بپرسیم سینما به جز تعریف کردن قصه (کاری که ادبیات به خوبی آن را انجام می‌دهد) چه توانایی دیگری دارد؟ چقدر به سینما به خاطر سینما بودنش بها داده‌ایم نه به خاطر قصه‌ای که از آن طریق روایت می‌شود؟ و هزاران سوالی که هر ساله پس از اعلام نتایج جشنواره‌ها مطرح می‌شود و کسی پاسخی برای آن ندارد.

| ۲ نظر

RageKhab(1)همیشه یکی از سوژه‌هایی که مرا ترقیب به ساختنش می‌کرد، داستان دختر جوان و تنهایی بود که چه طور در شرایط نابسامان جامعه بلعیده می‌شود. رگ خواب ساخته‌ی جدید حمیدنعمت‌اله دقیقا به همین مساله می‌پردازد که چه‌طور یک دختر جوان و تنها در شرایط سخت جامعه باورها و اعتمادش را از دست داده و ذره ذره نابود می‌شود. شاید لیلا حاتمی مناسب‌ترین شخصیت برای ایفای این نقش باشد اما در زمانی که با لیلای حاتمی بالای ۴۰ سال روبرو هستیم دیگر این انتخاب انتخاب خوبی به نظر نمی‌رسد. نماهای بسته از دست‌ها حکایت از یک دختر جوان و خام را نمی‌دهد. گفتار متن گفتار متن پخته و یا مناسب این شخصیت نیست. گفتارمتنی‌ست که انگار هر لحظه قرار است بخشی از اطلاعات باقی مانده به شخصیت را عنوان کند. و در پایان نیز انگار راهی جز منتقل کردن پیام نهایی فیلم از این طریق را ندارد. جایی که در نبود پدرش قول می‌دهد که دختر خوب و سربه‌راهی شود. فارغ از تمامی نقاط ضعف فیلم، تلاش برای نشان دادن احساس عاشقانه‌ی مینا به کامران، لحاظات کمتر توجه شده‌ی این روزهای سینما را به تصویر می‌کشد که می‌تواند تجربه‌ی خوبی برای مخاطب ایرانی باشد. لحظات عاشقانه‌ای که شاید هر زن عاشقی آن را برای یک بار تجربه کرده است. (بدون توجه به رفتار شخص مقابل). به هر حال رگ‌خواب، فیلم سروشکل‌دارتری نسبت به آرایش‌غلیظ به نظر می‌رسد. و البته هنوز تا بوتیک، اثر تکرار نشدنی حمیدنعمت اله فاصله زیادی دارد. تجربه‌ی یک بار دیدن این اثر را از دست ندهید.

 

| بدون نظر

sianorسیانور داستان پسر جوانی‌ست که به تازگی از مدرسه‌ی پلیس در زمان پهلوی فارغ‌التحصیل شده و برای یافتن تعدادی از اعضای حزب مجاهدین باید با یک ساواکی کارکشته (مهدی هاشمی) هم‌کار شود. او در این بین با نامزد سابقش که هم‌اکنون از اعضای حزب شده روبرو می‌شود و بین عشق و وظیفه باید یکی را انتخاب کند.
چیزی که سیانور از آن رنج می‌برد داستان تقریبا تکراری آن نیست. بلکه تلاش برای روایت چندین داستان عاشقانه در یک زمان محدود است. روایتی پر از شخصیت‌هایی که کامل نمی‌شوند و در حد یک تیپ باقی می‌مانند. تلاش برای کلیشه‌سازی‌های رایج سینما و تلویزیون است که در آن برخی شخصیت‌های مثبت و منفی تا جایی که امکانش باشد کنتراست خودشان را بیشتر و بیشتر کنند. وقتی یک کارگردان با روحیه مذهبی دست به ساخت همچین فیلمی می‌زند که باید اعضای ساواک و اعضای حزب مجاهدین را نشان دهد برایش راهی جز مثبت نشان دادن شخصیت‌هایی که اعتقادات مذهبی‌شان پا برجاست نمی‌ماند. حتی اگر شخصیت‌ها درگیر کلیشه شوند و یا غیر واقعی به نظر برسند. سیانور خواه‌ناخواه درگیر یک نگاه ایدئولوژیک است. اما بدتر از آن به خاطر تعدد شخصیت داستان هرکدام از شخصیت‌ها کامل پرداخته نمی‌شود.

| بدون نظر

شاید تنها در یک صورت بتوان فهرست شیندلر و پیانیست را با هم مقایسه کرد و آن هم اینکه هر دو فیلم در مورد یک رویداد تاریخی ساخته شده‌اند. آشویتس و قتل‌عام یهودیان لهستان. هر دو فیلم به بخش هایی از این رویداد اشاره می‌کنند. اما چه نکاتی فیلم پیانیست را نسبت به فهرست شیندلر متفاوت‌تر میکند. schin
فهرست شینلدر داستان یک تاجر چک اسلواکیایی است به نام اسکار شیندلر که به واسطه تاسیس کارخانه‌ی قابلمه تعداد زیادی از یهودیان را به سر کار می‌برد. پس از مدتی که قتل عام آنها بیشتر می‌شود، شیندلر یک فهرست ۱۱ هزار نفره‌ای از یهودیان جمع آوری کرده تا بتواند به بهانه کار در کارخانه خود در چک‌اسلواکی آنها را از خطر اعدام دور نگهدارد. این اتفاق افتاده و او تمامی ۱۱ هزار نفر عضو فهرستش را با رشوه‌های مختلفی که به سران نظامی نازی می‌دهد به شهر خود در چک‌اسلواکی منتقل می‌کند. و در آنجا مشغول ساخت مهمات جنگی می‌شود. مهماتی که هیچ کدام مناسب برای جنگیدن نیستند. این داستان که بر اساس یک رویداد واقعی‌ست، بر اساس کتاب شیندلرز آرک که برندهٔ جایزه بوکر شده، ساخته شده است.
شاید چند عامل را بتوان در بررسی دو فیلم پیانیست و فهرست شینلدر مقایسه کرد که به دید بهتری نسبت به این اثر کمک کند.
۱- فهرست شینلدر داستان یک شخصیت واحد نیست، داستان چند شخصیت و چند زاویه دید مختلف است. جایی فیلم از زاویه دید اسکار شینلدر است و جایی گات مقام بلندپایه‌ی ارتش نازی.
۲- برخی شخصیت ها با حذف شدنشان لطمه ای به داستان نمی‌زنند، شاید کارگردان برای اینکه کار از محکم کاری عیب نکند آنها را در جریان فیلم قرار داده است. رجوع به صحنه‌ای که زنی بی دلیل وارد کارخانه شده و بی‌مقدمه از رئیس کارخانه می خواهد که پدر و مادرش نیز به عنوان کارگر در آنجا استخدام شوند.
۳- فهرست شینلدر تا جایی که امکان دارد سعی میکند احساسات مخاطب را برانگیزد.
۴- وفادار بودن به متن اصلی و همچنین پرداختن به تمامی جوانب شخصیت‌های معرفی شده زمان فیلم را افزایش داده.
اما در فیلم پیانیست با چند اصل کلی روبرو هستیم.
۱- پولانسکی داستان یک نفر را روایت می کند. داستان پیانیستی که باقی شخصیت‌ها در زیر سایه‌ی حضور او تعریف می‌شوند.
۲- شخصیتی در فیلم پیانیست قابل حذف نیست.
۳- تنها در روند منطقی داستان فیلم ممکن است دچار احساسات شوید. سعی بر احساساتی شدن به هر نحوی نیست. شما نمی‌توانید صحنه‌ی شهر خالی از سکنه با انبوهی از چمدان‌های رها شده را ببینید و احساساتی نشوید. اما صحنه‌ی خداحافظی شینلدر در پایان فیلم را به یاد بیاورید. تمامی تلاش فیلم در آن لحظه این است که شما احساستان برانگیخته شود.
۴- در فیلم پیانیست، صحنه‌ایست که یکی از نازینها تعدادی از یهودیان را به صف می‌کند تا دانه دانه آنها را بکشد به آخرین نفر که می‌رسد فشنگ‌های اسلحه تمام می‌شود (تکرار صحنه‌ای در فهرست شینلدر که معجزه‌گونه اسلحه شلیک نمی‌کند، گات اسلحه را عوض می‌کند و باز شلیک نمی‌شود. انگار قرار نیست آن پدر روحانی کشته شود) اما در پیانسیت هیچ معجزه‌ای وجود ندارد، سرباز اسلحه را پًر می‌کند و نفر آخر را نیز می‌کشد. شاید یکی از دردناک‌ترین و هوشمندانه‌ترین وقفه‌هایی‌ست که در کار یک شخصیت سینمایی رخ می‌دهد. وقفه‌ای که کمتر نمونه‌ی سینمایی آن را دیده‌ایم. در پیانیست هیچ معجزه‌ای به این شکل در کار نیست. به جز لحظه‌ای که یک آشنا او را از بین باقی یهودیان جدا کرده و فراری می‌دهد. لحظه‌ای که قرار است به ما بگوید فیلم داستان یک یهودیست که قرار است کشته نشود.
The_Pianist

| بدون نظر

رسول‌اُف را از زمان فیلم جزیره‌آهنی که حوالی بندرعباس ساخته بود می‌شناختم. البته در حد سلام‌وعلیک در دفتر سینمایی یکی از دوستان. قرار بود جزیره‌آهنی را با هم ببینیم که فرصتی دست نداد تا اینکه فیلم به امید دیدارش را دیدم. فیلمی که سال ۹۰ ساخته بود و توانسته بود در بخش نوعی نگاه جشنواره کن جایزه‌ای هم بگیرد. فیلم با مضمون اجتماعی-سیاسی و با تعدادی زیادی از بازیگران خوب سینما حتی در نقش‌های فرعی داستان دختر وکیلی را روایت می‌کند که قصد دارد به بهانه‌ی وضع‌حمل در یک‌ کشور دیگر اقامت آنجا را بگیرد، حالا در پس تدارک مقدمات سفر است. فیلم با یک ریتم نسبتا کند در پیشبرد  داستان خسته کننده شده و از طرفی چند سوال به جا می‌گذارد.

۱- چرا زن به یکباره تصمیمش در سقط بچه تغییر می‌کند؟

۲- تکلیف رابطه‌ی زن با شوهرش چرا به خوبی پرداخت نمی‌شود؟

۳- مامورها زن را به چه جرمی دستگیر می‌کنند؟

و تعدادی سوال دیگر که جواب مشخصی بر آنها نیست. اما همواره رسول‌اُف به عنوان یک فیلمساز حساس به مسائل اجتماعی و سیاسی زمانه برای اینجانب قابل احترام بوده و هست. سینمایی که علی‌رغم ضعف‌هایش بیشتر از این باید دیده شده و درموردش حرف زد.

| بدون نظر

A Coffee in Berlinفیلم یک قهوه در برلین داستان پسر جوانی را روایت می‌کند که پس از ترک تحصیل دو سالی‌ست که از پدرش پول توی جیبی می‌گیرد، بدون اینکه به او خبر داده باشد دانشگاه را رها کرده. نیکو، شخصیت اصلی فیلم یک روز را با شکست‌ها و عدم موفقیت‌هایش در برلین پشت سر می‌گذارد، در حالی که کماکان می‌خواهد تنها یک فنجان قهوه بخورد. چیزی که انگار قرار نیست مهیا شود. او ابتدای روز با یک روانشناس که از طرف پلیس معرفی شده ملاقات می‌کند. این دیدار به خاطر مصرف ۰.۰۰۷ الکل و باطل شدن گواهی‌نامه‌اش ترتیب داده شده است. او قصد دارد که سروسامانی به زندگی اش بدهد، اما نه تنها شرایط برایش به خوبی تغییر نمی‌کند که مستمری پدرش، دوست دوران مدرسه‌اش، گواهی‌نامه و کارت اعتباری اش را هم از دست می‌دهد. این فیلم در طول مدت خود چند دسته از فیلم ها را به شما یادآوری می‌کند. به گونه‌ای که انگار هر سکانس یادآوری یک گونه از سینماست. اگر چه این فیلم چند هنر دیگر را در دل خود مستتر کرده است. از سینما و تئاتر گرفته تا رقص و معماری. انگار فیلمساز هر بخشی از این آثار را در کنار باقی گونه‌های سینما کولاژ کرده است. این فیلم محصول سال ۲۰۱۲ آلمان و ساخته‌ی Jan Ole Gerster است.

| بدون نظر

فیلم تبعید دومین فیلم کارگردان روس Andrey Zvyagintsev است محصول روسیه (سال۲۰۰۷) که پیش از این فیلم بازگشت را در کارنامه خود داشته. این فیلم در مورد مردی‌ست که قصد دارد به مدت چند هفته خارج از شهر در خانه‌ی روستایی دوستش بماند. در ابتدای سکونتش متوجه می‌شود که همسرش حامله‌ست و به گفته‌ی او بچه از مرد نیست. او حالا با مساله‌ی مهمی روبروست. مساله‌ای که باید بین بودن و نبودن همسرش، یا بین وجود یا عدم وجود بچه‌ تصمیم بگیرد.

فیلم آرام اما خسته کننده نیست. سوال‌های زیادی در ذهن نقش می‌بندد که تا پایان ذره ذره توسط مخاطبِ با حوصله جواب‌هایش کشف می‌شود. فیلم به شدت سعی می‌کنم می‌نیمال بودن خود را در قصه، فضا سازی و اطلاعات حفظ کند. تصاویر همچون نقشه‌ی دقیق راه، راه را برای کشف درونیات شخصیت‌ها و همچنین دیدگاه کارگردان باز می‌کند. فضا و اتمسفر سرد فیلم که فیلمسازان بلوک شرق را می‌توان استادان چیره‌دست آن دانست به خوبی به مخاطب منتقل شده و او را در تجربه‌ی یک اثر کامل و ماندگار همراه می‌کند. همان‌طور که در پایان فیلم‌می‌شد متصور شد، فیلم بر اساس یک رمان نوشته و ساخته شده است. این فیلم بر اساس اقتباسی از داستان ماده خنده‌دار (The Laughing Matter) اثری از نویسنده‌ی ارمنی-آمریکایی به نام ویلیام سارویان ساخته شده است.

| بدون نظر

MV5BY2FmY2FiOGQtNmQzYy00Y2ExLThlYmEtNGY5MmQwNmJkYjZmXkEyXkFqcGdeQXVyMTEwNTQxMjQ@._V1_UY268_CR9,0,182,268_AL_ژیت به زبان روسی معنی زندگی می دهد. و در واقع می توان فیلم ژیت را هارمونی مرگ و زندگی دانست. سه داستان مجزا که در هر کدام یک نفر به طرز کاملا تصادفی یا به عمد می میرد و حالا نزدیکان آنها باید با این فقدان کنار بیایند. فیلم ژیت یکی از فیلم های خوبی‌ست که در این چند وقت اخیر از اروپای شرقی دیده ام. فیلمی ساده، با بازی های روان، داستانی که شاید در نگاه اول تکراری به نظر برسد، اما عناصر تشکیل دهنده آن اعم از کارگردانی، بازیگری، فضاسازی و شخصیت پردازی های خوب که از یک فرهنگ دور امکان همذات‌پنداری را در بیننده بوجود آورد، این فیلم را در مجموعه آثار ارزشمند سینما قرار می دهد.
فیلم ژیت دست بر روی یک حس مشترک انسانی می گذارد. وقتی عزیزی از دست می رود و حالا او را پررنگ‌تر از همیشه در زندگی‌مان حس می‌کنیم. ژیت مجموعه ای از این حس های مشترک است، با موقعیت هایی که شاید کمتر در آثار سینمایی دیده ایم. پسری که پدرش فوت شده و حالا مادرش به تنهایی سرپرستی او را به عهده گرفته. مادری که شوهرش را از دست داده و حالا پس از ترک الکل منتظر است که پلیس فرزندانش را به او بازگرداند و دختر و پسر جوانی که به تازگی ازواج می‌کنند، علی رغم اینکه پسر به اچ آی وی مبتلاست.
اگر دوست دارید سراسرِ یک فیلم حس‌های گوناگون را تجربه کنید و در نهایت فیلم در ذهنتان ادامه پیدا کند و باز به آن فکر کنید، فیلم ژیت را از دست ندهید.

| بدون نظر

Elleفیلم او یا Elle ساخته کارگردان آلمانی پائول ورهوفن است که سال پیش در گلدن گلوب توانست جایزه بهترین فیلم خارجی زبان را دریافت کند. غالبا یکی از مشکلاتی که در مواجهه با فیلم های قصه‌گو با آن روبرو می شویم حماقت شخصیت‌هایی‌ست که با حضورشان در داستان سعی بر ایجاد کشش در روند فیلم می‌کنند. پسر میشل از یک بیماری روانی رنج می برد، اما با همین حال با زنی که انگار بارها به او خیانت کرده ازدواج کرده و از او صاحب یک فرزند سیاه پوست می شود و حتی به خودش نمی تواند بقبولاند که این فرزند او نیست.میشل که در دوران نوجوانی با صحنه خشونت بار قتل عام همسایه ها توسط پدرش روبرو شده بود و حالا او را به عنوان دختر خاکستری می‌شناسند هیچ رفتار عادی در برابر مشکلاتش نشان نمی‌دهد. انگار بعد از گرفتن عکس در همان روز حادثه، میشل حس و حال توی عکس را تا ابد با خود به دوش می‌کشد، آن چهره ی خنثی در عکس در تمامی لحظات زندگی‌اش تکثیر می‌شود. میشل در برابر وحشتناک‌ترین اتفاقات زندگی شخصی‌اش مثل تجـاوز نیز آنچنان باید و شاید واکنش منطقی و یا متداولی را نشان نمی‌دهد. ELLE فیلمی در مورد روابط آزاد جنـسی‌ست. روابط آزاد و بی هیچ تعهدی بین میشل و مرد همسایه که زنی مذهبی دارد. بین مادر میشل و پسری جوان در حالی که پدر میشل هنوز زنده است و در زندان به سر می‌برد. بین عروس میشل با افراد مختلفی که حالا نتیجه‌اش نوزادی سیاه‌پوست است. بین میشل و شوهرِ دوست و همکارش. فیلم پر است از روابط آزاد و بی تعهدی که در نقطه‌ی مرکزی آنها میشل است که در زمان احتیاج به کمک به شخصی زنگ می‌زند که می داند چند هفته قبل به او تجـاوز کرده است. ELLE از طرفی سعی بر آن دارد همچون فیلم‌های بی پروای اروپایی جسارت داشته باشد، از طرفی دلبسته به ساختار فیلمنامه‌های هالیوودی‌ست. ساختاری که در پایان آن باید سرانجام تمام شخصیت ها مشخص شود. سکانسی که همچون وصله‌ی ناجور در انتها خودنمایی می کند. به هر حال این فیلم با اینکه از جنبه‌های روانشناختی و جامعه‌شناختی قابل بررسی‌ست اما در نهایت یک فیلم سرگرم کننده است که در پایان و با شروع تیتراژ برای بیننده تمام می‌شود.

 

| بدون نظر