نوشته

گفت‌وگویی پیرامون حال و روز سینما، سانسور و وضعیت کرونایی

به مناسبت روز سینما مصاحبه‌ای با روزنامه محلی «صبح ساحل» انجام دادم که متاسفانه بخش مهم حرف‌هایم در مورد وضعیت سانسور، سانسور شد. برای همین اصل مصاحبه را اینجا قرار می‌دهم.

از چه زمانی و چطور فعالیت‌تان را در سینما شروع کردید؟
اوایل دهه هشتاد بود و محصل بودم. از سر کنجکاوی با یک دوربین هندی‌کم یک فیلم برای دبیرستانی که در آن تحصیل می‌کردم ساختم. فیلمی به شدت ابتدایی و بدون هیچ دانش اولیه از فیلمسازی اما همان تجربه باعث شد سینما را به صورت جدی‌تر دنبال کنم تا اینکه با انجمن سینمای جوانان ایران آشنا شدم و یک دوره فیلمسازی را آنجا گذراندم.  چند سال بعد در مقطع کارشناسی مدرک سینما با گرایش تدوین را گرفتم.

چه‌چیزی در سینما شما را به سمت خودش کشید؟
سوال سختی ست اما شاید بتوان اینگونه گفت؛ تصاویری که ابتدا در ذهنتان بوده و بعد آن را عینیت می‌بخشید، به نحوی که دیگران نیز قادر به دیدنش می‌شوند یکی از جذاب‌ترین بخش‌های ساخت یک فیلم (و شاید یک اثر هنری‌) است. و همین عامل مرا همواره به سینما نزدیک و نزدیک‌تر کرده است.

حال این روزهای سینما را چطور می‌بینید؟
با شرایط بوجود آمده به خاطر این بیماری همه‌گیر، سینما هم لطمه‌های فراوانی خورده، اما امیدوارم سالهای بعد از کرونا همین عامل انگیزه دوچندانی به فیلمسازان برای خلق آثار بدیع و ماندگار بدهد.

به‌نظر شما فضا برای تولید آثار متنوع باز است؟
برای ساخت آثار متنوع تا جایی که خلاقیت و بودجه شما اجازه بدهد بله، می‌توان سخت‌ترین لحظات در فیلمسازی را با یک گروه حرفه‌ای به نتیجه دلخواه تبدیل کرد، اما اگر آثار متنوع هم ساخته شود با سد بزرگتری به اسم سانسور طرفیم که نمی‌شود فهمید راه به اکران عمومی پیدا می‌کند یا خیر. چه آثار متنوعی که به خاطر کج‌سلیقگی سانسورچیان در سالهای قبل در کمد فیلمسازان مانده و هیچگاه اکران نشده‌اند.

فکر می‌کنید چه از سمت مردم و چه از سمت مسئولان  آنطور که باید به سینما بها داده می‌شود؟
از سمت مسئولین عامدانه خیر، مسئولی که از قدرتش برای بها دادن به یک سری نورچشمی و سانسور یک سری فیلمساز خلاق استفاده می‌کند تکلیفش مشخص است. زمانی که در خیلی از شهرها سالن سینما وجود ندارد و آثاری که اجازه اکران می‌گیرند بیشتر در راستای پائین آوردن سطح سلیقه مخاطبان سینماست، وقتی بزرگان سینما سالهاست فیلم نساخته‌اند و یکی‌یکی عطای ساختن فیلم در این شرایط را به لقایش می‌بخشند و با بی‌مهری مسئولین روبرو می‌شوند اما یک رقاص اینستاگرامی مجال فیلمسازی پیدا می‌کند شما چه پیامی از این وضعیت دریافت می‌کنید؟
از سمت مردم هم ناچارا بها داده نمی‌شود، اگر هر شخصی به اندازه کافی درآمد داشته باشد که ماهیانه هزینه‌هایی برای محصولات فرهنگی کنار بگذارد قطعا سینما رفتن هم بخشی از آن خواهد بود. وقتی جمعیت قابل توجهی از مردم زیر خط فقر هستند چه توقعی می‌توان داشت که یک شهروند دغدغه حمایت از سینما را داشته باشد؟

باتوجه به اینکه شیوع ویروس کرونا روند عادی زندگی‌ را مختل کرده و تاثیرات منفی زیادی داشته، فکر می‌کنید درکنار اثرات منفی اثر مثبتی هم روی سینما داشته‌است؟
قطعا خیر، سینماهای تعطیل، پروژه های کنسل شده و عوامل بیکار شده هیچ جنبه‌ی مثبتی ندارند. بعد از شرایط کرونایی دوباره انبوهی سینماگر با مشکلات پیش از کرونایشان هم باید دست‌وپنجه نرم کنند. از نبود بودجه، نبود امکانات، نادیده گرفته شدن، کنار گذاشته شدن و بدتر از همه سانسور.

در این روز‌های کرونایی شما فیلمی را ساخته‌اید که به شکلی جدید فیلم‌برداری شده‌است؛ می‌شود درمورد آن توضیح بدهید؟
بله. همه در قرنطینه بودیم و سعی می‌کردیم دیدارهایمان تا حد امکان محدود شده و یا صورت نگیرد. با دوستانی که پیش از آن چند تجربه سینمایی و نمایشی داشتم ایده ساخت یک فیلم کوتاه از راه دور را مطرح کردم. ایده ای که در آن هر بازیگر در خانه خودش بخشی از یک فیلمنامه را با تلفن همراهش فیلمبرداری کند. همه دوستان موافقت خودشان با ایده را اعلام کردند. بعد از آن فیلمنامه را بر اساس همان ایده نوشتم و دوباره در گروه به شور گذاشتم. چند جلسه به صورت ویدئو کنفرانس روی فیلمنامه حرف زدیم و به جمع‌بندی رسیدیم. در مرحله بعد برای هر بازیگر استوری‌بُرد مخصوصی (طرحی از تک تک نماهایی که قرار بود فیلمبرداری شود) کشیده شد و برای بازیگران ارسال شد. هر بازیگر در روز مخصوصی فیلمبرداری‌اش را انجام داد. پیش از ضبط هر پلان، تصویری از میزانسن (جزئیات صحنه، وضعیت دوربین و بازیگر) به صورت عکس و فیلم برایم ارسال و بعد از تائید نهایی پلان ضبط می‌شد، بعد از ضبط هم دوباره پلانها را بررسی می‌کردم و در صورت موافقتم بازیگر پلان بعد را ضبط می‌کرد. به این شیوه تمامی پلان‌ها توسط خود بازیگرها ضبط و مجموع پلانها به دستم رسانده شد. الان با فیلمی روبرو هستیم که داستان در یک خانه اتفاق می‌افتد و شخصیت‌ها دائما در حال مکالمه با یکدیگر هستند اما در واقعیت آنها در تنهایی و بدون حضور دیگران پلانهای خودشان را ضبط کرده‌اند.

درحال حاضر این فیلم در چه مرحله‌ای‌است و قرار است که چطور نمایش داده شود؟
فیلم در مرحله صداگذاری‌ست و بعد از آن اصلاح رنگ و افکت‌ها اضافه می‌شود. احتمال زیاد اکران این فیلم در فضای مجازی خواهد بود، اما پیش از آن انرژی بیشتری می‌گذارم برای حضور فیلم در جشنواره‌ها بعد از آن اگر فرصت را برای اکران در فضای مجازی مناسب دیدم با اطلاع رسانی قبلی آن را اکران خواهم کرد.

این تجربه جدید در ساخت فیلم چطور بود؟
از یک طرف می‌شود گفت تجربه جذابی بود چون باعث شد بعد از آن یک اتود دیگر روی یک ایده دیگری به همین شیوه بزنم، اما نه به این وسعت. از طرفی دیگر می‌شود گفت سخت، آنقدر سخت که حاضر نیستم دیگر آن را تکرار کنم. چون  فیلمسازی یک فرآیند گروهی ست و نمی‌توان مهمترین رکن آن یعنی گروه را از آن حذف کرد. حذف آن تبدیل می‌شود به یک کار طاقت‌فرسا که حتی فرصت یادگرفتن از همنشینی با سایر اعضای گروه را از فیلمساز می‌گیرد.

این مصاحبه با خانم معصومه نعمتی از روزنامه صبح ساحل صورت گرفته است.

یک مخابرات فرسوده

چندشب پیش یک چیزی فهمیدم. یک دشت وسیع رو در نظر بگیرید، که دائم داره بهش نور خورشید می‌تابه. یک اتاقک ۲ در ۲ (حتی کوچکتر) وسط این دشته. این اتاقک نه در داره نه پنجره. کل این اتاقک با بلوک‌های سیمانی ساخته شده. بلوک‌های فرسوده، تنها راه ورود نور به این اتاق، همون درزهای بین بلوک‌های سیمانیه که نامنظم روی هم چیده شدند. تا سقف این اتاق پر از عکس‌ و فیلمه، من دائما دارم اون عکس‌ها و فیلم‌ها رو نگاه می‌کنم. و هی خوشحال می‌شم و هی ناراحت.
خواستم بگم اون اتاق کوچیکه ذهن منه، اون عکس و فیلم‌ها یا گذشته است یا توهم آینده. اون نور خورشید علم و دانش و فهم و درکه که تنها مقداریش به اون تو می‌تابه. گاهی یکی دو تا لگد می‌زنم تا چندتا بلوک بیفته. نمی‌شه. محکمند.

سریال Unorthodox

چندی پیش فرصتی دست داد تا سریال Unorthodox را ببینم. یک مینی‌سریال محصول نتفلیکس که داستان دختر جوانی را در نیویورک و آلمان به تصویر می‌کشد. ظاهرا سریال قصدش به نقد کشیدن سنت‌های مذهبی یهودیانی‌ست که موبه‌مو فرایض دینی را رعایت می‌کنند و در این بین دختری یهودی خودش را با این اعتقادات همسو نمی‌بیند و تصمیم می‌گیرد محله قدیمی‌اش در نیویورک را رها کرده و به آلمان فرار کند. اما کمی بعد همسرش به همراه پسرعمویش به قصد یافتن او به آلمان سفر می‌کنند. ولی چیزی که در این سریال به صورت کاملا هدفمند شاهدش هستیم، ارائه تصویری متفاوت از آلمان است. اگر چه آلمان پس از جنگ جهانی دوم و فروپاشی دیوار برلین تغییرات زیادی کرده اما انگار جامعه هدف سریال یهودیانی‌ست که به خاطر گذشته، خاطره چندان خوبی از این کشور ندارند. حالا با ساخت سریالی مخصوصا انتقادی نسبت به ارتودکس‌های سایر نقات جهان قصد بر آن است که توجه‌شان را به کشوری جلب کنند که یک روز همه‌ی آنها را از خود رانده است. دختری از آمریکا که مهد آزادی‌های مدنی‌ست از جامعه و خانواده‌ی متعصب خود به آلمان پناه می‌برد. سریال مستقیم نشان می‌دهد نه تنها هنرمندان مختلفی در آکادمی‌های مهم موسیقی این کشور گرد هم می‌آیند بلکه این کشور پذیرای تمامی طیف انسان‌هاست. چه دختری که از اسرائیل به این کشور آمده، چه پسر عرب همجـنسگرایی که با دوست‌پسرش زندگی می‌کند و چه دختر یهودی-آمریکایی که از دست اعتقادات سفت و سخت مذهبی به آنجا پناه برده. جوان‌ها آزادانه در آنجا زندگی می‌کنند، فرصت پیشرفت دارند و به تمام نیازهایشان در یک کشور توسعه یافته پاسخ داده می‌شود. سریال Unorthodox بیش از هر چیز ترمیم چهره‌ی خدشه‌دارشده‌ی کشوری‌ست که حالا قصد دارد همچون گذشته پذیرای تمامی فرهنگ‌ها و اقشار از جامعه‌ی بزرگی جهانی باشد.
سریال داستان سرراست و ساده‌ای دارد و دیدنش برای آشنایی با بخشی از زندگی یهودیان در یک عصر کش‌آمده‌ی تابستانی پیشنهاد می‌شود.

مجموعه تجربه‌های کوتاه نشر چشمه


چندی پیش فرصتی دست داد که مجموعه تجربه‌های کوتاه نشرچشمه را مطالعه کنم. مجموعه‌ای پر از ضعف و قوت‌ که مرا برای پیشنهاد دادنش به سایرین دچار تردید می‌کند، برای همین نام چند اثر خوب و چند اثر ناخوب این مجموعه را در کنار هم قرار می‌دهم تا برای انتخاب و خواندن آنها شناخت بیشتری داشته باشید. این مجموعه از شماره یک آن که نمایشنامه معروفی از وودی آلن به نام «مرگ در می‌زند» است، به طور یکی در میان یک نمایشنامه و یک داستان کوتاه را شامل می‌شود. چند اثر خوبی که در این مجموعه از سایرین متمایز است شامل این عناوین می‌شود: داستان‌های دست تکیده نوشته‌ی تامس هاردی/  برف خاموش برف مرموز نوشته‌ی کنراد ایکن/ مجموعه‌ی نامرئی نوشته‌ی اشتوان تسوایگ/ فیل نوشته‌ی ریموند کارور/ من؟ من با همه فرق می‌کنم نوشته‌ی فردریک پل/ محاکمه نوشته‌ی پیتر هاندکه.
و همین‌طور نمایشنامه‌های: مرگ در می‌زند نوشته‌ی وودی آلن/ بانو آئویی نوشته‌ی یوکیو میشیما/ آرامش از نوعی دیگر نوشته‌ی تام استاپارد/ ملکه‌های فرانسه نوشته‌ی تورنتون وایلدر/ لاموزیکا نوشته‌ی مارگریت دوراس/ برگشتی در کار نیست نوشته‌ی اریک برودل/ بعد از مگریت نوشته‌ی تام استاپارد. همین طور سه نمایشنامه در این مجموعه از پیتر هاندکه وجود دارد که می توان آنها را در دسته‌ی متفاوت‌ها قرار داد، نمایشنامه‌هایی که شاید مخاطبین خاصی طرفدار خواندن و اجرای آن باشند به نام‌های: اتهام به خود/ اهانت به تماشاگر/ غیب‌گویی.
به جز آثار نامرده آثاری به شدت ضعیف یا ناقص هم در این مجموعه بود که تهیه کردن آن به علاقمندان ادبیات پیشنهاد نمی‌شود. بره‌ئی در پوست گرگ نوشته‌ی رفیق شامی/ آژیر بی‌صدا نوشته‌ی جورج سایمن کافمن. این اسامی از بین شماره‌های یک تا چهلم این مجموعه جمع‌آوری شده و شاید در ادامه با اضافه شدن به این مجموعه مطالب دیگری نیز به طور اختصاصی برای آن‌ها نوشته شود.

دست جهان رو می‌شود

وقتی می‌دونی بعد از چندماه بلاتکلیفی، یک ماه علافی، ده روز صبر، باید یک روز دیگه صبر کنی، جمعه‌ی کوفتی تموم بشه تا بتونی بری یک قطعه‌ی کوفتی دیگه بگیری که بعد از این همه ماه سیستمت سرپا بشه، یعنی تو از قبل وضع جهان رو شناختی که چه طور بازی می‌کنه. برای همین غافلگیر نمی‌شی.

کمربند؛ روایتی شاعرانه از یک روستای دور

احمدابودهمان شاید اولین و تنها نویسنده‌ی عربستانی‌ست که از او کتابی خواندم. حتی نگارش همین رمان یا ناول هم برای او جای تعجب داشت که بعد از سال‌ها نویسند‌ه‌ای عربستانی کتابی در حوزه ادبیات نوشته. اثری که برای اولین بار به زبان فرانسه (محل زندگی کنونی ابودهمان) نوشته شده و بعد به زبان عربی هم به نگارش درآمده است.
کمربند مجموعه روایت‌های نویسنده از زندگی شخصی‌اش در روستای الخلف، روستایی کوهستانی و بدوی در جنوب عربستان است که سال‌ها از اولین امکانات زندگی مدرن به دور بوده. چیزی که خواندن این کتاب را جذاب می‌کند، روایت شاعرانه نویسنده از خانواده‌اش، به خصوص مادرش، خواهرانش، پدرش، حزام یکی از اهالی روستا که با وجود بی‌سوادی همیشه نگاهی شاعرانه به همه چیز دارد، رنگین‌کمان دختری که راوی عاشقش شده اما در نهایت با شخص دیگری ازدواج می‌کند و سایر جزئیاتی که در زندگی مردم روستا وجود دارد است. حتی روایت داستان زمانی که راوی در شهر برای تحصیل حضور پیدا می‌کند شاعرانگی‌اش کم می‌شود. روستا زادگاه شعر و آواز است برای راوی و در شهر انگار جای شاعرانگی نیست.
ضرب‌المثل‌ها، حکایت‌ها و قصه‌هایی که شخصیت‌ها در طول این اثر بیان می‌کنند، کمربند را نه یک اثر داستانی مستحکم بلکه به مجموعه‌ای غنی از ادبیات فولک یک منطقه تبدیل کرده است. شاید خواندن این اثر ذهن بازتری به مخاطب نسبت به یک روستای دور افتاده در عربستان بدهد. جایی که اسلام از آن شروع شده و بی‌شک نگاه به شدت بسته‌تری نسبت به یک روستای دور افتاده در آن وجود دارد. اگرچه نمی‌توان ازدواج چندباره مردها، پایبندی به برخی نگاه‌های جنسیت‌زده و ضدزن و حتی رفتاری سنتی مثل ذبح گوسفندها که در هاله‌ای مذهبی پوشانده شده است را نادیده گرفت. ذبح گوسفند که انگار هر شخص روستایی باید آن را به خوبی بلد باشد و در زمان کوتاهی به سرانجام برساند*. کمربند به عنوان بازنگری در زندگی مردمی که غالبا اطلاعات جامع و کافی از آن‌ها نداریم خواندنش را جذاب و واجب می‌کند.

*  راوی در این فصل که به نام «گوسفند و نویسنده» در کتاب وجود دارد، توسط دوستش به گوسفند تشبیه می‌شود، راوی کمی بعد در روستایشان گوسفندی را سر می‌برد. چیزی که در این زمانه با این بخش به ذهن خطور می‌کند، رفتار مسلمانان افراطی‌ست که عمل سر بریدن را بر روی مخالفان و کافران به راحتی اجرا می‌کنند و انگار این درس را به خوبی از بچگی با بریدن سر گوسفندان آموخته‌اند.

سینما در خدمت سینما، نگاهی به تصویر در آثار هانکه

در آثار میشائیل هانکه، علاوه بر مسائل روانشناسی و جامعه‌شناسی که از او سراغ داریم، نگاه ویژه‌اش به سینما و تصویر هم جایگاه خاص خودش را دارد.
او که خواسته یا ناخواسته وامدار سینماگر مطرحی چون برسون است، (و حتی دو فیلم اول مهم زندگی‌اش آثار این فیلمساز فرانسوی‌ست) در گرافیک نما‌ها و همینطور برش‌هایی که می‌زند بر این فرضیه صحه می‌گذارد. اما روندی که از «ویدئوی بنی» به این سو بیش‌ازپیش شاهدش هستیم به کارگیری ماهیت تصاویر ویدئویی و سینمایی و بازی با آن‌هاست. در ویدئوی بنی، او هوشمندانه صحنه کشته شدن دختر نوجوان را از زاویه دید دوربین بنی به نمایش می‌گذارد، او تاثیر منفی رسانه بر روان مخاطب نوجوانی چون بنی را نشان داده و از طرفی خودش وارد این بازی نمی‌شود و صحنه کشده‌ شدن دختر را تا حد ممکن سانسور می‌کند. بنی خشونت را از سینما و تلویزیون یاد گرفته. اما ما در قاب سینمایی هانکه این خشونت را نمی‌بینیم. در فیلم «۷۱ جز از روزشمار یک شانس» هم خشونت و کشتار مردم در بانک و در نهایت خودکشی جوان تا حد ممکن دیده نمی‌شود. هانکه در فیلم «بازی‌های مسخره» از قدرت تصاویر ویدئویی کمک گرفته و با یک کنترل ویدئو روایت را به عقب بر‌می‌گرداند، کاری که تنها از دست سینما برمی‌آید. در این فیلم یکی از دو جوان یاغی کشته می‌شود، دوستش برای اینکه بتواند او را زنده کند، کنترلی پیدا کرده و تصاویر را به عقب برگردانده و اسلحه را از جلوی زن برمی‌دارد. کاری که هانکه با سینما، و در ادامه با سینمای قصه‌محوری چون هالیوود می‌کند بی‌نظیر است.
اما نقش تصاویر در فیلم «کد ناشناس» و خلق یک روایت دوم چند بار مخاطب را شگفت‌زده می‌کند، که می‌توان گفت زیباترین آن سکانس استخر است. جایی که مفاهیم تعریف شده‌ی پیش از آن دستخوش تغییر می‌شود. خانه که یکی از اصلی‌ترین نشانه‌های فیلم است، چه خانه‌ی «آن» که جایی برای پسرش ندارد، چه خانه ماریا زن مهاجری که پس از بازگشت به کشورش واردش می‌شود، چه خانه‌ای که شخصیت فیلم درحال ساخت قرار است آن را بخرد و چه خانه‌ای که زن و مرد در سکانس استخر در بالاترین طبقه آن زندگی می‌کنند. در این فیلم با یک برش، و کات خوردنش به اتاق صداگذاری همه ذهنیات شکل‌ گرفته پیش از آن را بهم می‌ریزد. او این‌بار هم از سینما کمک گرفته و با کات زدن به دنیای واقعی فیلم، علاوه بر شکاف طبقاتی بین شخصیت واقعی و شخصیت فیلم جادوی سینما را به رخ کشیده و با خنده‌های ادامه‌دار ژولیت بینوش به مخاطبش دهن‌کجی می‌کند.
در فیلم «پنهان»، دوباره تصویرهای ویدئویی تاثیر خود را بیشتر نشان می‌دهند. فیلم با تصویری شروع می‌شود که در ادامه می‌فهمیم که تصویر یک دوربین مخفی ضبط شده است. هانکه در این فیلم با فیلمبرداری تمام پلان‌ها به صورت ویدئویی مرز بین دنیای فیلم و تصاویر ویدئویی مورد بحث داخل فیلم را برمی‌دارد. در برخی پلان‌ها تفکیک اینکه این پلان از ویدئوی خانه‌ی ژرژ دیده می‌شود یا تصاویر خود فیلم است ناممکن می‌شود. جایی که شما محو دنبال کردن داستان فیلم هستید، تصاویر پاز شده، به عقب برگشته و راجع به آن حرف زده می‌شود. ویدئو، دوربین‌های مخفی و ورود به لحظات خصوصی انسان‌ها و به تصویرکشیدن حس‌وحال آنها بدون هیچ‌گونه دستکاری انگار پیش‌بینی هانکه در مورد همین مقوله است؛ «ویدئو به زودی در زندگی هر انسانی سرک می‌کشد.»
هانیکه در فیلم «پایان خوش» هم دوباره به این سنت قدیمی‌اش رجوع کرده و با ضبط لحظه‌ای که پیرمرد فیلم «عشق» می‌خواهد خودش را بکشد بوسیله یک دوربین موبایل، دست‌کم گرفته شدن لحظات حیاتی زندگی یک انسان را به نقد می‌کشد. تصاویر ویدئویی در آثار هانکه همان تاکیدی را دارد که اخبار تلویزیون در بیشتر فیلم‌هایش در حاشیه، اخبار سیاسی و جنگ را آنچنان عادی نشان می‌دهد که گویی توجه شخصیت‌های داستانش را هم جلب نمی‌کند. همه چیز به همان سادگی‌ست که انسان امروز دچارش شده.

تفاوت آنتاگونیست و ضدقهرمان

اگرچه ممکن است شبیه به نظر برسند، اما تعریف ضدقهرمان با تعریف آنتاگونیست بسیار متفاوت است. آنتاگونیست همیشه شخصیتی است که اهداف متضاد از شخصیت اصلی دارد. حتی اگر آنتاگونیست به خودی خود شخصیت بدی نباشد، موانعی را بر سر راه ‌قرار می‌دهد که شخص قهرمان باید بر آن غلبه کند. آنتاگونیست، در حقیقت، ممکن است شخصیتی قهرمانانه مانند یک افسر پلیس باشد که با اقدامات شخصیت اصلی مخالف است. از طرف دیگر یک ضدقهرمان همیشه شخصیت اصلی داستان است. حتی اگر مخاطب با اقداماتش موافق نباشد، قرار است مخاطبان انگیزه‌های ضدقهرمان را درک کنند و با این شخصیت همدردی کنند.
منبع

یادداشتی بر قرقاول از ریموند کارور

جرالد تقریبا سی‌ساله، سه سالی می‌شود که زندگی مشترکی با شرلی زنی که دوازده سال از او بزرگتر است را شروع کرده. جرالد که می‌خواهد از ثروت و روابطی که شرلی دارد برای موفقیت خودش در زمینه بازیگری استفاده کند، مدتی‌ست متوجه شده نتوانسته به آنچه که می‌خواهد نزدیک شود. او یک سفر جاده‌ای را با شرلی با یک ماشین سنگین شروع می‌کند. پیشنهادی که بلافاصله شرلی با آن موافقت می‌کند. حالا در طول مسیر آتش اختلافات آنها دوباره شعله گرفته و با رسیدنشان به یک رستوران برای صرف صبحانه از هم جدا می‌شوند. این اختلاف یک قربانی هم دارد. قرقاولی که به گفته جرالد او به عمد زیرش گرفته. پرنده‌ای که باعث شده چراغ جلوی ماشین بشکند انگار باعث عمیق‌تر شدن اختلاف این زن و مرد هم می‌شود.
چیزی که داستان‌های کارور را از هم‌نسلان او متفاوت می‌کند، نگاه ویژه‌اش به زندگی انسان مدرن، عشق‌ها و اختلاف‌های اوست. کارور در این داستان نیز سراغ یک زوج جوان رفته و دغدغه‌ها و مشکلات آن‌ها را به تصویر می‌کشد. قرقاول که حضورش تاثیر مستقیمی در تصمیمات جرالد و شرلی برای ادامه زندگی و جدا شدنشان ندارد، نقش نمادین خود را برای به اوج رساندن این اختلاف بازی کرده و همچون یک قربانی بر سر راه آنها قرار می‌گیرد.
داستان‌های مینیمال کارور که نماینده یک داستان کوتاه واقعی به مثابه برشی از یک زندگی عمل می‌کنند سعی دارند در کوتاه‌ترین زمان ممکن، بیشترین فشردگی انتقال اطلاعات، فضاسازی و شخصیت‌پردازی را به دوش بکشند. و همچون آثار کلاسیک گره افکنی، نقطه اوج، گره‌گشایی را به همراه داشته باشند. که این می‌مینال بودن را می‌توان وامدار تلاش‌های ویراستار او نیز دانست. داستان‌های کارور را علاوه بر یک روایت ساده، کامل و جذاب میتوان بابت نگاه سرشار انسانی آن ستود.

سریال دوس The deuce

سریال دوس به یکی از محله‌های نیویورک که به همین نام معروف است می‌پرازد، این سریال چند داستان از دهه هفتاد و هشتاد میلادی را در بر می‌گیرد. چندین روسـپی خیابانی، رئیس‌هایشان، و یک برادر دوقلو که با دو شخصیت متفاوت از محورهای اصلی داستان هستند که در برخی قسمت‌ها مسیرشان با هم تلاقی پیدا می‌‌کند. روسـپی‌ها ذره‌ذره از خیابان‌ها به فاحـشـه‌خانه‌ها و فیلم‌های پــورن راه پیدا می‌کنند، شغل‌ها تغییر کرده و پلیس‌ها در پی آن هستند که با تغییر کاربری برخی ساختمان‌ها با فحشای موجود در خیابان‌ها به خصوص محله دوس مبارزه کنند.
سریال به نوعی پوست‌اندازی شهر نیویورک در دهه هفتاد و هشتاد میلادی و خیزش به سمت چیزی که الان آن را به یک نیویورک مدرن تبدیل کرده می‌پردازد.
سریال از فصل اول سنگ بزرگی را برداشته که متاسفانه قادر به حمل آن نیست. چندین شخصیت مختلف، داستان‌های متعدد آن‌ها، ورود پلیس به داستان برای جلوگیری از فحـشا، همگی باعث شده که سریال به یک مجموعه خرده روایت‌هایی تبدیل شود که در نهایت داستان جذابی را کامل نمی‌کنند. با شروع فصل اول این برداشت وجود دارد که قرار است در نهایت ما یک داستان عظیم که سرنوشت هر یک از شخصیت‌ها آنچنان مهم و در هم تنیده با سایرین باشد را دنبال کنیم، اما با اتمام فصل دوم مشخص می‌شود که این خرده روایت‌ها تنها در برگیرنده یک سری رویدادهای به اصطلاح تاریخی‌اند که نه پشتوانه مستند دارند و نه با حذف برخی از آن‌ها به کلیت پیرنگ لطمه‌ای وارد می‌شود. در کل مروری بر نیویورک آن دهه‌ها، تغییروتحول در مشاغل جنـسی و پشت‌صحنه این تغییرات از بخش‌هایی‌ست که می‌تواند برای علاقمندان به دیدن سریال جذاب باشد. سریالی در سه فصل از ساخته‌های شبکه HBO.