میلاد نسیم سبحان دوست قدیمی، هنرمند گرافیست و فیلمساز خوش آتیهایست که اخیرا فیلم کوتاه دومش با نام «او مثل من» را تمام کرده. او پس از تماشای اولین اکران فیلم کوتاه «دیسک خشدار» در جشن مستقل فیلم کوتاه ایران یادداشتی پیرامون فیلم نوشته که آن را اینجا میخوانید.
فیلم کوتاه «دیسک خش دار» / شهاب آب روشن
وقتی فیلم را دیدم به چند سال قبل پرتاب شدم. درست زمانی که در خوابگاه دانشگاه هنر با شهاب آشنا شدم. وقتی فیلم بندر گمبرونش را از روی لپ تاپش دیدم. همان وقتی که گپ و گفتی با او داشتم و او از لزوم عدم خودسانسوری در هنر و سینما حرف می زد. انگار بعد از این سالها او هنوز سر حرفش هست! انگار واقعا وقتی به او گفتیم باعث می شود جشنواره ها تو را کنار بگذارند شعار نمی داد که برایش مهم نیست. این که شعار نمی داد را بعد از چندین سال به من ثابت شد. شهاب در مسیر درستش قدم بر می دارد و مهمتر از همه استقامتش در مسیر خودش تحسین بر انگیز است. اما جدای از این موضوع پختگی اش در پرداخت بیش تر به چشم می آمد. سینمایی که شاید سلیقه من نباشد اما به خاطر چفت و بست درست در مدیوم خودش تحسین برانگیز است. قطعا چنین داستانی را اگر من بسازم اینگونه نخواهم ساخت و اینگونه نخواهم نوشت. اما وقتی آن را می بینم متوجه می شوم اصالت در کار شهاب آب روشن موج می زند. نه تقلید می کند. نه از کسی که سال گذشته به خاطر فیلمش همه جایزه ها را درو کرده پیروی می کند. و نه حتی پیرو استادی هست که همه کارش را در سینما می ستایند. نحوه بیانش مالِ خودش هست. همین و بس. بازی بازیگرانش هرچند بازیگران حرفه ای نبودند. اما با کنترل درست کارگردان به اندازه توانایی شان اجازه بروز پیدا می کنند و این باعث می شود توی ذوق نزنند. البته که فیلم در مقاطعی روی اعصاب تماشاگر است. آن جاهایی که اصطلاحاتی که بیشتر کاربرد فحش گونه در جامعه دارند در دیالوگ جای داده شده است. به نظرم برای نشان دادن زن ستیزی و ابژه بودن زن و یا هرچیز دیگر در جامعه می توان از راههای بهتری هم استفاده کرد. فکر کنم در این نقاط هم با شهاب اختلاف سلیقه داشته باشم و اگر من فیلمنامه را بنویسم به جایش دیالوگ های متناسب با سلیقه خودم بنویسم و در آن نگاه آنی مخاطب در سینما را بیشتر در نظر بگیرم. چون ممکن است در آن لحظه مخاطب با ضربه ای که بر اثر شنیدن دیالوگ های این چنینی می خورد از فیلم به بیرون پرتاب شود! این پرتاب شدن مخاطب به بیرون ریسک بزرگی است که من نمی پذیرم انجامش دهم و فقط شهاب آب روشن از پسش بر می آید.
«چلاق آینیشمان» نوشته نویسنده توانمند ایرلندی مارتین مکدونا داستان بیلی پسر نوجوان معلولی را روایت میکند که برای دور شدن از عمههایی که سالها او را بزرگ کردهاند خودش را به آمریکا میرساند. او سودای بازیگر شدن دارد و در نهایت به آینیشمان باز میگردد. زمانی او پا به روستا میگذارد که همه فکر کردهاند او به خاطر بیماری سل مرده. هلن و برادرش، عمههای ناتنی، خبرچین روستا (جانی) و مادرش و جوانی که به رفتن او کمک کرده همگی از بازگشت او تعجب میکنند. اما با آمدن او حقایق بسیاری مشخص میشود. اینکه بیلی متوجه میشود واقعا سل دارد، هلن سعی میکند به بیلی نزدیک شود. بیلی کمی از سرگذشت مادر و پدرش خبردار میشود اما در انتها مشخص میشود سرنوشت آنها جور دیگری بوده. و سرنوشت صد پوندی که جانی از مادرش گرفته تا به بیلی کمک کرده و او را از مرگ نجات دهد.
چلاق آینشمان یک تمرین خوب برای پیرنگ و یک بازی درست با اطلاعاتیست که در طول نمایشنامه کاشت و برداشت میشود. یک شخصیت پردازی خوب و پر از تغییر حالات و جایگاه شخصیتها و بازی با احساسات و دانستههای اندک مخاطب است. نمایشنامهای پر از تعلیق و سورپرایز. خواندن نمایشنامه چلاق آینیشماین به علاقمندان به ادبیات و به خصوص ادبیات دراماتیک توصیه میشود. این نمایشنامه توسط شادی فرزین ترجمه و در نشر نیلا به چاپ رسیده است.
همیشه یکی از جذابترین بخشهای سینما دیدن آثار فیلمسازان خاورمیانهایست. فیلم کفرناحوم ساختهس فیلمساز لبنانی نادین لبکی اثری جذاب و استاندارد است که سال ۲۰۱۸ جایزه هیئت داوران جشنواره کن را نیز از آن خود کرد. داستان اگر چه به زندگی ناخوب مردم در شهری نزدیک بیروت میپردازد، اما مساله مهاجرت غیرقانونی و وضعیت ناخوب سوریها در آن شهر نیز یکی از مسائلیست که فیلمساز در این فیلم به آن پرداخته و از دغدغههای اصلیاش به شمار میرود، تا حدی که او برای انتخاب بازیگر سراغ نابازیگران و البته یک کودک پناهجوی سوری رفته، کودکی که حضور درخشانی در این فیلم داشت و توانست یک تنه بخش زیادی از فیلم را به جلو هل دهد. اما با وجود این برخی سوالات پیرنگی چند جا آزاردهنده میشود. اینکه ما نمیدانیم چرا یک خانواده لبنانی نتوانستند برای بچهشان مدارک شناسایی بگیرند؟ چرا زن سیاهپوست حاضر شد بچهاش دست یک کودک با یک سرنوشت نامعلوم بماند (که حتی میتوانست به خاطر بیتوجهی آن جوان که قرار بود برایش مدارک جعلی بسازد کشته شود) اما به پلیس نگوید فرزندی دارد. چون ممکن است بچهاش را از او بگیرند؟ خب بچه که دستش نرسید و ممکن بود از بین برود. اینکه پسربچه از خانوادهاش شکایت کرد چه شد؟ اینکه یک پرونده به انبوهی از پروندهها اضافه شد دردی از آن خانواده و فرزندی که قرار بود در آینده به دنیا بیاید هم دوا کرد؟ پرداختنِ اینهمه جدی به مساله شکایت تنها منجر شد که کودک مدرک شناسایی بگیرد؟ بدون اینهمه پرداخت که انگار در نهایت سود آنچنانی نداشت گرفتن یک مدرک شناسایی اینقدر سخت و دور از انتظار بود؟
به هرحال اگر چه فیلم جان داشت و ریتم خوبش را تا یک سوم پایانی فیلم تقریبا حفظ کرد اما باقی ماندن این سوالات برای بیننده تا حدودی آزار دهنده بود. سوالاتی که بدون توجه به آن شاید بتوان بیشتر از دیدن آن لذت برد.
«اوضاع در ارتفاعات کلیمانجارو رو به راه است» نام مجموعهای ۱۶ داستانی از رومن گاری نویسنده فرانسویست که پیش از این در دو مجموعه داستان دیگر ۱۱ داستان آن ترجمه شده بود، مجموعه داستان «مرگ و چند داستان دیگر» و «قلابی».
پرندگان میروند در پرو بمیرند: داستان کافهای دور افتاده در پرو است که کافهدار آن یک روز زنی سرگردان را پیدا کرده و به کافه خود میآورد. اما کمی بعد چند نفر برای بازگرداندن او سراغش آمده وزن را با خود میبرند. تصویرسازی و خلق حالوهوای کمتر خوانده شده از رومنگاری این داستان را متفاوتتر از باقی آثارش میکند.
آدمپرست: کارل کارخانهدار یهودی که در هنگام جنگ جهانی به زیرزمین خانهاش پناه میبرد امور خانه و کارخانه را به دست باغبان و همسرش میدهد. آنها روزانه برایش غذا و روزنامه میآورند و خبرهای مربوط به جنگ را در ا ختیارش قرار میدهند. پس از مدتی برای اینکه اخبار جنگ او را نا امید و ناراحت نکند و امیدش را به انسانیت از ندهد روزنامه را از برنامه روزانهاش حذف میکند. سالها بعد از جنگ که کارل هنوز در زیرزمین خانه است و امیدش از انسانیت را از دست نداده پیر و نحیف شده. باغبان و همسرش کماکان به او نگفتهاند صلح برقرار شده و امور کارخانه و زندگی کارل را هم در اختیارشان میگیرند.
همشهری کبوتر: دو دوست برای رهایی از وضعیت بورس و دور ماندن از تغیرات اقتصادی، آمریکا را به مقصد شوروی ترک میکنند. آنها کالسکهای را میگیرند که راننده آن کبوتر است. وجود کبوتر و نگرانی این دو دوست باعث میشود که آنها سر از اداره پلیس درآورند. تاثیرات روانی این جریان برای راوی آنقدر زیاد است که در انتها متوجه میشویم راوی پس از گذشت سالها اکنون از آسایشگاه روانی این داستان را نقل میکند.
اوضاع در ارتفاعات کلیمانجارو رو به راه است: داستان شخصی که به خاطر سفرهای زیادش شهره عام است و در روستایشان مجسمهاش را به یاد جهانگرد بودنش نسب کردهاند اما چند سال بعد پلیسی کشف میکند احتمالا یکی از آرایشگران شهر از جهانگردان میخواسته که کارتپستالهایی را از کشورهای مختلف از طرفش به خانواده، دوستان و نزدیکان و خصوصا معشوقهاش بفرستد. معشوقهای که هیچ خبری از او نداشته تا اینکه سالها بعد به او نامه مینویسد و میگوید که با آرایشگر سرشناسی ازدواج کرده و هفتبار هم از او بچهدار شده و جوابش به خواستگاری او منفیست.
تاریخیترین داستان تاریخ: شخصی به خاطر شکنجههایی که در اردوگاههای نازی شده از آلمان فرار کرده و در بولیوی مخفی میشود. پس از گذشت مدتی از اتمام جنگ و آرام شدن اوضاع آلمان، مرد یکی از دوستانش را در بولیوی میبیند که زمانی در اردوگاه با هم بودهاند و بیشتر از او هم شکنجه میشده. مرد از او میخواهد که در کارگاه خیاطی که دایر کرده همکارش شود. اما کمی بعد متوجه میشود دوستش شبها برای شخصی غذا میبرد. با تعقیبش میفهمد او شبها برای شکنجهگرش که او هم بعد از جنگ در بولیوی مخفی شده غذا میبرد. و حالا به او قول داده که دفعات بعد با او مهربانتر برخورد میکند.
این پنج داستان انتخاب شده برای این مجموعه حالوهوای جنگ و بعد از آن را هنوز در خود دارند. آدم پرست و تاریخیترین داستان تاریخ در حال و هوای جنگ جهانی دوم، و همشهری کبوتر حال و هوای آمریکا و شوروی بعد از جنگ را به تصویر میکشند. قلم خوب رومن گاری و البته ترجمه خوب این مجموعه داستان به خوانندگان داستان کوتاه پیشنهاد میشود. مجموعهای که هر کدام از داستانها جغرافیای خاص خودشان را داشته و فضایی متفاوتی را ترسیم میکند. روانشناسی شخصیتها مهمترین بخش هر داستان است که خواننده را نه تنها با موقعیت بکر بلکه با شخصیتهای منحصربفردی روبرو میکند که تا پیش از آن کمتر با آن روبرو شده است.
در مجموعه داستان «مرگ و چند داستان دیگر» با ۶ داستان روبرو هستیم؛ ۶ داستان از نویسنده فرانسوی رومن گاری که در ایران مجموعه داستان «اوضاع در ارتفاعات کلیمانجارو رو به راه است» به سه کتاب مجزا تقسیم شده بود. داستانهایی که در ادامه به آنها میپردازیم چند داستان از مجموعه «مرگ و چند داستان دیگر» است که میتوان آن را زیر مجموعه همین کتاب اصلی دانست.
مرگ: داستان رئیس صنف کارگرانی در یک اسکله در آمریکا که بنا به رسم اتحادیه خودشان مخالفان را در بشکه کرده و با سیمان میپوشانند. رئیس مدتی پس از مجسمه کردن یکی از مخالفین از طریق ریختن سیمان بر روی او دستگیر شده و به زندان میافتد. بعد از مدتی که آزاد شده به ایتالیا مهاجرت میکند. چند سال بعد دوستان قدیمیاش برای به سرانجام رساندن وضعیت اتحادیه و تثبیت شرایط، شخصی مناسبتر از او پیدا نمیکنند، به ایتالیا رفته تا او را مجاب کنند که به عنوان رهبر اتحادیه بازگردد، اما حالا دیگر با آن دوست قدیمی روبرو نیستند. او به سمت هنر آمده و شروع کرده به خلق آثار هنری.
موضوع سخنرانی: شجاعت: از یک سخنران معروف برای ایراد یک سخنرانی مهم به هائیتی دعوت میشود، او موضوعی به اسم شجاعت را برای این سخنرانی انتخاب میکند. پس از اتمام سخنرانی اول و تا شروع سخنرانی دوم در روزهای آینده توسط یکی از اهالی که در آن سخنرانی اول هم حضور داشته دعوت میشود تا برای شکار کوسه به یکی از جزایر اطراف بروند. او این دعوت را پذیرفته و تنها به دل دریا فرستاده میشود. او از ترس حمله کوسه به طور اشتباه به بدنه قایقی که با آن به این شکار آمده بود شلیک میکند.
به افتخار پیشتازان سرافرازمان: در زمانهای نه نچندان دور به خاطر در خطر افتادن نژاد بشر دولتها تصمیم میگیرند با استفاده از علوم ژنتیک، آزمایشاتی را روی انسانها انجام داده تا بتوانند به موجودات دیگری بدل شده که بتوانند با شرایط جدید زمین زنده بمانند. یکی از مشاوران رئیس جمهور آمریکا که حالا بیشتر شبیه لاکپشت شده تا انسان تصمیم میگیرد که در بدنه دولت نباشد و در از طریق دیگری به کشورش خدمت کند.
تشنه سادهگیام: شخصی برای فرار از زندگی تجملاتی به دنبال جایی برای زندگی میگردد که پول ارزش نداشته باشد و مردم به خاطر ارزشهای اخلاقی کارها را انجام دهند. پس از گشتن زیاد بالاخره جزیرهای را پیدا کرده که بتواند آنجا بدون خرج کردن پول خدمات خوبی را دریافت کرده و زندگی مناسبی را داشته باشد. در آن جزیره زن پا به سن گذاشتهای را پیدا کرده که متوجه میشود او آثار زیاد و ارزشمندی از گوگن را پیش خودش دارد. نقاشیها را از زن گرفته و با علم بر اینکه زن نمیداند آن آثار چقدر ارزشمند هستند پول اندکی را به او پرداخت میکند. در هنگام بازگشت به فرانسه متوجه میشود این نقاشیها تمام اتودها و مشقهای همان زن است که در زمان جوانی دانشجوی نقاشی بوده و برای تمرین از نقاشیهای گوگن کپی میکرده.
بازی سرنوشت: مردی کوتاهقد در یک سیرک صاحب غولیست که او را در خدمت خود در آورده و از طریق نمایش گذاشتن او کاسبی میکند. دکتری برای معاینه او و غول وارد محل اسکان او میشود. او پی به رابطه بردهوار غول و صاحبش میبرد و اینکه غول با یک دختربچه ده دوازده ساله دوست شده و مرد کوتاهقد نمیتواند غول را از این رابطه منع کند.
دیوار: نویسندهای به خاطر نداشتن خلاقیت پیش دکترش میرود. دکتر برایش داستان یک دیوار را روایت میکند. داستانی که شاید به کار نویسنده بیاید. داستان پسر جوانی که دختری زیبا را در همسایگی خود داشته و هیچوقت جرات بیان احساس خود نسبت به او را کسب نکرده. یک شب کریسمس در اوج تنهایی صدایی را از آن ور دیوار که خانه دختر است میشود. صدایی شبیه به معاشقه. پسر در اوج تنهایی و ناراحتی نامهای نوشته و از اینکه نتوانسته به دختر زیباروی همسایه برسد احساس نا امیدی و ناراحتی کرده و بعد خودش را میکشد. بعدا مشخص میشود که دختر همسایه هم به خاطر تنهایی خودش را کشته و آن صداهای شنیده شده از آن سمت دیوار صدای جان دادن دختر بوده.
اگر چه این داستانها و داستانهای دیگری که در مجموعههای قبل معرفی شد تمامی در یک کتاب منتشر شده بود و حالا در ایران در سه مجموعه مجزا گنجانده شده اما داستانهای انتخاب شده حال و هوای نزدیکتری به مجموعه قلابی دارند. تصویریترند. غالبا پایانهای غافلگیرکننده دارند و گاه برای اقتباسهای سینمایی مناسبتر به نظر میرسند. داستان مرگ و بازی سرنوشت سمبلیکتر هستند و جا برای کنکاش و رمزگشایی بیشتری دارد. و یا آثاری که به جریانات مهم تاریخی میپردازد از جمله ارتباط آمریکا و شوروی در زمان جنگ سرد و یا اعتراضات کارگری در آمریکا که آنچنان ربطی به جنبشهای کارگری در اروپا ندارد.
برای جواد قاسمی
چیزی که فیلم کشتزارهای سفید را چند سر و گردن از فیلم لِرد بالاتر قرار میدهد، جهان خلق شده توسط مولف است. جهانی آزاد و رها که در آن سینماگر به عنوان یک خالق، شخصیتها را در یک نظام معنایی به درستی در کنار یکدیگر قرار میدهد. شخصیت، لحظه و صحنهای را نمیتوان یافت که وجودش آنچنان به اجبار باشد که بشود آن را به راحتی کنار گذاشت.
حال و هوای فیلم در نگاه کلی مخاطب را یاد فیلم «باز هم سیب داری؟» ساخته بایرام فضلی میاندازد، اما پس از چند پلانِ اول مسیرش را جدا کرده و راه خودش را میپیماید. فیلمساز اگر چه از جهانهای خلق شدهی آنجلوپولوس و آثاری چون «دشت گریان» او به وضوح وام گرفته، اما پیرنگ و دست گذاشتن بر بافت فرهنگی و اعتقادی سرزمینی که در آن زیست میکند، آن را از آن دست آثار هم جدا میکند. خرافات، اندوه پاشیده شده بر روح جامعه، گریه به عنوان یک دستآورد ارزشمند، هنرمندی که باید به آنچه دیگران میگوید تن دهد و بزرگی که همه جهان خلق شدهی مولف انگار برای اوست در بهشتی که برای خود برپا کرده، همگی نمود بیرونی همان جامعهایست که فیلمساز در آن زیست میکند. رسولاُف این بار بدون هیچگونه اضافهگویی به سراغ اصل مطلب میرود. اشک مردم سرزمین باید برای شستوشوی پای بزرگ جامعه برده شود. او جزیره به جزیره و مصیبت به مصیبت این راه را طی میکند تا بتواند با قطره قطره اشک مردم این سرزمینها آب مورد نیاز شستوشوی پای بزرگ را بیابد. این ضحاک به جای مغز مردم اشکشان را میخواهد تا التیام پیدا کند.
استفاده درست و به جا از دریاچه ارومیه به عنوان یک سرزمین پر رمز و راز با دورنمای تماماً سفید با رنگهای غالبا تیرهی پوشش اهالی یک کنتراست صحیح و درست از عناصر فیلم و در ادامه داستان آن به مخاطب ارائه میدهد. رسولاُف میداند که جامعه با چه درگیر است و از طرفی خفقان سانسور به او اجازه انگشت گذاشتن مستقیم بر مسائل را نمیدهد. از این رو همه چیز رنگ و بوی نمادین میگیرد. پری را برای شنیدن حرف مردم ته چاه قرار میدهد و نامهها جای خودشان را به شیشههای خالی میدهد. بزرگ سرزمین حالا روی ویلچر است اما روی پای راستش جای زخم دارد. هنرمند رنگ دریا را اگر سرخ ببیند دیوانهاست و باید مجازات شود ولی مردم سرشان به معرکهگیر و میمونش گرم است. رسولاُف با دقت و بدون اینکه بخواهد شعارهای عجیبی به فیلمش وصله کند سعی کرده فیلمی استاندارد بسازد. در فیلمنامهای که ساختارهای یک فیلمنامه اصولی بلند را رعایت کرده. نشانهها کارکرد داستانی دارند و صرفا بار سمبلیک بودن را به دوش نمیکشند، و کارگردانی از لحاظ میزانسنهای کل فیلم یکدست از آب درآمده، و هرآنچه که رسولاف از سایر سینماگران به عاریه گرفته در نهایت با ایده بکرش سربهسر میکند. اما چه میشود که در لرد شاهد افول یک سینماگر میشویم؟ 
لِرد میخواهد زبان گویای زمانهاش باشد. از فساد در سیستم بانکی بگوید، از ظلم به بهـاییها، از آموزش و پرورش و کلانتری پر از ظلم و نابرابری بگوید. از شرکتهای رانتی که پشتشان به قدرتهای بالاتر گرم است و هرکاری بخواهند میکنند. از زندانیان سیاسـی که خانوادههایشان حالا با مشکلات بزرگتری درگیرند و از شخصیت رضا که میخواهد آنقدر خوب باشد که به تنهایی تمامی پلیدیها را پاک کند. اما خودش ذره ذره سیاه میشود. پیرنگِ پر از سوال، خرده پیرنگهای اضافه، بازیهای ناخوب برخی بازیگران، میزانسنهای تکراری و گاه شعاری، همگی میخواهند این را بگویند که رسولاُف عوض شده. او که در این سالها دغدغههای سیاسی و اجتماعیاش پررنگتر و مستقیمتر از قبل شده حالا میخواهد با یک تیر چند نشان بزند. برای همین لرد دیگر یک فیلم نیست. یک کولاژیست از اخبار هر روزه که حالا با شخصیت رضا و خانوادهاش به هم وصله میشوند.
در این زمانهی سکوت گستردهی هنرمندانی که نان در خون و بدبختی مردمی میزنند که گاه اعتبارشان را از آنها کسب کردهاند، اینکه رسولاُف و اندکی از سینماگران و هنرمندان مملکت هنوز سعی بر آن دارند که صدای خفه شدهی آن بخش از جامعه باشند که دیده و شنیده نشدهاند جای بسی قدردانی دارد. ما به کاتبان بخش مهم تاریخ کنونی که توسط قلدارن، سانسور و حذف شدهاند نیاز داریم. در این حال بخش بزرگی از این رسالت بر دوش نویسندگان و هنرمندانیست که قلم و هنرشان را به مفت به قلچماقها نفروختهاند.
«در ذات هر ایدئولوژی نهفته است که در پی هواداران وفادار، متعصب و به طور کلی سرسپرده باشد.»
خانه دایی یوسف
خانه دایی یوسف نوشته اتابک فتحاللهزاده، عضو سابق سازمان فداییان خلق است. کتاب شامل خاطراتی از نویسنده و دوستان و اطرافیان اوست که ناچار به ترک وطن و کوچ به شوروی شدهاند. این افراد دو نسل از ایرانیان را شامل میشوند؛ ایرانیان عضو حزب توده و فداییان خلق که بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ به شوروی پناه بردند و گروه دیگری که بعد از انقلاب ۵۷ به شوروی پناهنده شدند.
خانه دایی یوسف استعاره از شورویِ تحت رهبری جوزف(یوسف) استالین است که با پروپاگاندای قدرتمندش برای کمونیستهای ایرانی تبدیل آرمانشهری بیبدیل شده بود. به طوری که همه آنها چشم بر معایب و کاستیهای این کشور بسته بودند و حتی برخی از آنان پس از مهاجرت و مواجهه با وضع اسفناک کشور همچنان حاضر به باور شرایط موجود نبودند. شرح حال ایرانیهایی که به حکومت کمونیسم بیشتر از چشمهای خود اعتماد داشتند!
روایت از زمانی شرح داده میشود که گورباچف زمام امور را در دست گرفته و شرایط مهاجران ایرانی بهبود یافته است. ایرانیان گروه اول که از تبعید به سیبری جان به در بردهاند در تاشکند ساکن شده و زندگی میکنند. نویسنده جزء گروه دوم مهاجران است. فتح الله زاده همراه با شرح حال خود و روند زندگیاش در تاشکند به زندگی ایرانیان قدیمی میپردازد و در عین حال با وارد کردن انتقاداتی به سازمان فداییان خلق تصویر روشنی از وضعیت زمان زندگیاش در شوروی ارائه میدهد.
متاسفانه نثر کتاب روان و دلنشین نیست. در بسیاری از بخشهای کتاب جملههایی دیده میشود که با یکبار ویرایش میتوانستند شیواتر بیان شوند. یا بسیاری از کلمات استفاده شده میتوانستند با کلمات بهتری جایگزین شوند. از طرفی شاید همین مشکلات نگارشی و ویرایشی دلیلی بر مستند بودن مطالب کتاب و اعتماد بیشتر مخاطب شوند.
کتاب خانه دایی یوسف راوی سرنوشت بخشی از افراد در تاریخ کشور است که از نظر ما دور ماندهاند. اگر علاقه دارید بدانید چه بر این بخش از مارکسیستهای ایرانی در سالهای اخیر گذشته میتوانید از این کتاب کمک بگیرید.
کشف سوسیس کاری نوشته اووه تیم نویسنده آلمانی داستان زنی را روایت میکند که به واسطه سوسیسهای منحصربفردش مشتریهای همیشگی دارد. مرد جوانی برای یافتن زن که سالهاست خبری از او ندارد وارد هامبورگ شده و او را در یک آسایشگاه سالمندان پیدا میکند. او برای فهمیدن راز خوشمزگی آن سوسیسها سراغ زن رفته و میخواهد بداند این سوسیس چگونه کشف شده. زن قبل از رسیدن به مساله کشف سوسیس بخشی از زندگی خودش در سالهای پایانی جنگ جهانی دوم را روایت میکند که در اوج تنهایی یک سرباز فراری را به خانهاش راه داده و او را مدتها پیش خود نگه میدارد. حتی پس از اتمام جنگ او به پسر نمیگوید که جنگ تمام شده که شاید چند روز بیشتر او را پیش خود نگه دارد. به واسطه این داستان ما با شرایط مردم آلمان در جنگ جهانی و همینطور سالهای پس از آن که اقتصاد به سمت معامله کالابهکالا رفته آشنا میشویم.
تلاش نویسنده برای به عقب انداختن مساله کشف سوسیس آزاردهنده شده، و از سویی پرداختن به جزئیاتی که کمک چندانی به روند شکلگیری داستان نمیکند خستهکننده به نظر میرسد. اگر چه برخی معتقدند این رمان شبیه به داستان «ریدر» شده اما شاید جذابترین بخش اثر که همان ماندن برمر پیش لناست میتوانست به تنهایی و فارغ از پرداختن به سوسیس کاری اثر مجزایی باشد. که قطعا حذف سوسیس کاری هیچ لطمهای به روند داستان وارد نمیکرد. رمان کشف سوسیس کاری راه به کشف چیزی جز زندگی تقریبا عادی و نه موشکافانهی یک زن و برخی تخیلات نویسنده نمیبرد. برای همین میتوان تنها به عنوان یک اثر سرگرمکننده به آن نگاه کرد. اثر سرگرمکنندهای که پیش از آن داستان مشابهای از رومن گاری به نام آدم پرست را خوانـدهایم. داستانی که انگار هسته اصلی و مرکزی رمان سوسیس کاری از آن الهام گرفته شده.
کتاب ۱۹۸۴ نوشته جورج اورول و ترجمه صالح حسینی از نشر نیلوفر، یک رمان پادآرمانشهری است که در رد نظامهای تمامیتخواه و کمونیسم نوشته شده است. اورول با نوشتن یک داستان ساختگی تلاش کرده است که در رابطه با نتایج آنچه کمونیسم بر سر یک جامعه میآورد هشدار دهد. اورول مدتی بعد از انتشار کتاب ۱۹۸۴ بر اثر مشکلات ریوی جان خود را از دست داد.
1984 داستان وینستون، کارمند وزارت حقیقت است. او که دیگر به نظام حاکم و شعارهایش باور ندارد به دنبال راهی برای مقابله با حاکمیت موجود میگردد. این تلاش ها در نهایت به یافتن جولیا، معشوقهاش میانجامد و در راستای ادامه همین تلاشها او نه تنها جولیا بلکه تمام باورهایش را از دست میدهد.
رمان تلاش میکند بدون مورد قضاوت قرار دادن شخصیتها تغییراتشان زیر فشار را توجیهپذیر نشان دهد و موفق عمل میکند. هیچ قهرمانی برای یک جامعه کمونیستی وجود ندارد. هیچکس نمیتواند به تنهایی از دل چنین جامعهای برخیزد و صدای رسایی داشته باشد که دیگران بتوانند آن را بشنوند. بلکه همه امیدها در طبقه کارگر نهفته است، در توده مردم. همین مساله است که موجب شکست وینستون و جولیا و سرکوب شدن آن ها میشود.
آنچه کتاب برای خواننده عیان میکند علاوه بر واقعیت موجود در یک حکومت توتالیتر، چگونگی تغییر آدمها در زیر فشار است. چه تغییر فرد منفعل در زیر فشار حکومت به یک مبارز و یا تغییر یک فرد مبارز به یک فرد منفعل زیر فشار شکنجه. در واقع هر انسانی قابلیت قرار گرفتن در هر دو دسته را میتواند داشته باشد و قهرمانی وجود ندارد.
شاید تمام حرفی که باید از این کتاب شنید همین یک جمله باشد:
«اگر امیدی باشد، در رنجبران(طبقه کارگر) نهفته است.»
«زخم و نوزده…» مجموعه داستانی از نویسنده اسپانیایی کیم مونسو (خواکیم مونسو ئی گومس) است که در نشر نی به چای رسیده. مجموعهای نه چندان جذاب به جز دو سه داستان که میتوان باقی را به نوعی ایدههایی خام در نظر گرفت که انگار هنوز به داستان تبدیل نشدهاند. البته شاید ترجمه نیز در این امر بیتاثیر نبوده. داستانهای این مجموعه به دو بخش تقسیم شدهاند؛ داستانهای دهه هفتاد و داستانهای دهه هشتاد میلادی به بعد که میتوان گفت داستانهای دهه هفتاد از پختگی بیشتری نسبت به آثار بعدتر برخوردار هستند. زخم را نه برای آنهایی که خواننده حرفهایتر ادبیات و داستانهای کوتاه هستند که بیشتر برای آنهایی که تازه شروع به خواندن آثار کوتاه میکنند میتوان توصیه کرد. داستانهایی مینیمال و البته کمتر پرداخت شده. این مجموعه داستان توسط پژمان طهرانیان و نوشین جعفـری ترجمه شده است.