یه قسمت از فامیلی‌گای هست که پدر خانواده می‌فهمه خونشون جزئی از خاک آمریکا نیست. پس تصمیم می‌گیره یک کشور مستقل تشکیل بده. تمام دیکتاتورهای دنیا رو هم دعوت می‌کنه (که الان نصفشون دیگه زنده نیستند). کشورش توسط آمریکا تحریم می‌شه. استوئی (بچه کوچک خانواده) دیگه پوشکی نداره. توی همون یکی که پاشه اونقدر ریده که خودش رو به زور روی زمین می‌کشه. اما پدر خانواده حاضر نیست با آمریکا کنار بیاد. و در نهایت تصمیم می‌گیره باهاش بجنگه. تک تک اعضای خانواده تنهاش می‌ذارن. آمریکا بهش حمله می‌کنه (در واقع تانک رو یه ذره میارن جلو لوله تانک از پنجره میاد داخل خونه).
خواستم بگم این سناریو تکراری بعد از گذشت چندین سال از ساخته شدنش هنوز توی خاورمیانه یک اصل قلمداد می‌شه. دیکتاتورها دونه دونه تنها گذاشته می‌شن. پایان این قصه هم معمولا خوش نیست.

| بدون نظر

خداحافظی کردیم، سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. خیابان‌ها خلوت و چراغ‌ها خاموش و شهر خاموش. با خودم فکر کردم اگر تمام سهم ما از این دنیا همین باشد چه؟ همین ساختمان‌های سرد و بی نظم و کوچه‌های درهم، همین خیابان‌هایی که هر روز به یک سمت سوقمان می‌دهند. همین هوایی که نیمی از سال خانه نشینمان می‌کند. همین بازار‌های شلوغ با قیمت‌های صد تا یک غاز و تورمی که هیچ کس به گرد پایش نمی‌رسد. همین جیبی که هیچوقت به اندازه کافی پر نمی‌شود. همین مسئولانی که بویی از مسئولیت پذیری نبرده‌اند و نمی‌خواهند که ببرند. همین ما، مردم خاکستری. همین شهر خاکستری که شاید به زودی دریایی هم برایش نماند…

اگر همه سهم ما از زندگی همین باشد چه؟

اگر ناچارمان کننده که به این سهم قناعت کنیم چه؟

اگر دیگر هیچ چیز برایمان نماند چه؟

چیزی مانده؟

| بدون نظر

نمایشنامه سه زن بلند بالا نوشته‌ی ادوارد آلبی که در سال ۱۹۹۴ برنده جایزه پولیتزر شده داستان زنی را روایت می‌کند که هم زمان در سه بازه زمانی خودش را در اتاقی ملاقات می‌کند. زمانی که دختر بیست‌وشش ساله است و قصد دارد مهمترین تصمیمات زندگی‌اش را بگیرد.
زمانی که زن پنجاه و دو ساله شده و نیمی از زندگی‌اش سپری شده، و حالا که زنی نود و خورده‌ای ساله است و در آخرین روزهای زندگی‌اش به سر می‌برد. چیزی که این نمایشنامه را متفاوت می‌کند، علاوه بر قرار دادن مخاطب در این سه بازه زمانی به طور هم‌زمان و اشاره به مهم‌ترین لحظات زندگی شخصیت اصلی، تکمیل شدن تصور مخاطب از او در طول متن است.
فارغ از اینکه نمایشنامه برای اجرا نوشته شده، به تنهایی بار یک اثر ادبی مهم و بدیع را به دوش می‌کشد. شخصیت‌هایی که حتی اسم ندارند اما در روند داستان با افشای تدریجی اطلاعات سروشکل میگیرند، خصایص رفتاری، گذشته و یک دوره زندگی‌اشان به تصویر کشیده می‌شود.
هم‌زمانی قرار گرفتن سه دوره زندگی یک شخص در یک اتاق و بحث پیرامون علایق و نظراتی که در گذشته و حال و آینده دارد آن را به اثری چند لایه و قابل کنکاش بدل می‌کند. پرداختن به این سوال مهم که در این نود و چند سال زندگی بهترین لحظات کدام بوده؟ یکی از اصلی‌ترین چالش‌های متن است. نویسنده با ظرافت بخش‌های مختلف زندگی را با تمام جزئیاتی که لازم است به هم پیوند می‌زند تا به این سوال مهم برسد. کدام لحظه بهترین لحظه زندگی شخصیت داستان و یا هر انسانی‌ست؟ این سفر در زمان و جستجو در خلق و خوی شخصیت داستان با تغییرات قابل لمس آن، متن را به یک اثر دوست داشتنی و قابل دفاع تبدیل می‌کند. مخصوصا وقتی که علی‌رغم ‌مساله‌ای به نام ترجمه متوجه می‌شوید علاوه بر تکنیک‌های روایی، خلاقیت در شخصیت‌پردازی و پیوندزمانی، بازی‌های کلامی و ادبی نیز در شکل‌گیری‌اش این متن نقش مهمی داشته.
این نمایشنامه در انتشارات تجربه توسط هوشنگ حسامی ترجمه شده است.

| بدون نظر

قبلا فکر می‌کردم مراوده و معاشرت خیلی راحت‌تر از این حرف‌ها باشه. مخصوصا با اونهایی که فکر می‌کنی راحتی. اما به مرور دیدم همه آدم‌ها یک سری قوانین سخت و دست‌و‌پاگیر برای خودشون دارن که‌ این تبعیت کردن ازش رو سخت می‌کنه. به تعداد هر انسان یک سری قوانین هست که دوست دارن تو موقع نزدیکی بهشون اون قوانین رو رعایت کنی (بدیهی‌ترین رفتارهای عاقلانه و انسانی رو منظورم نیست) قوانینی که مختص به هر شخصه و خودشون اون‌ها رو بنا کردن. برای همین مراوده‌ها و معاشرت‌ها ذره ذره از روی دوستی تبدیل به وظیفه می‌شه. وظایفی که گاهی فکر می‌کنی باید بهشون عمل‌ کنی.

و البته شاید من دارم به جهان تنگ‌نظرانه نگاه می‌کنم و اون شکلی که فکر می‌کنم نیست. اما انتخاب اطرافیان‌ برای دور شدن از من (منی که غالبا از این قوانین فرار می‌کنم) هم توی بوجود اومدن این نگاه بی‌تاثیر نبود.

| ۴ نظر

دیگه مسخره‌ش رو درآورده. افتاده رو دور تند.

اینها دو تا هدیه‌ای هستند که امسال نسترن عزیزم زحمتش رو کشید. یک ماگ و یک تی‌شرت. دوستت دارم عزیزم‌.

| ۲ نظر

کاش می‌توانستم در آشوب و طوفان پر تلاطم زندگی آرامشت باشم. که هر بار رو سیه‌تر از همیشه به گوشه‌ای نخزم.

| ۲ نظر

شاید این چند ساله با واژه اختلاس‌گر و آن هم از نوع چندهزارمیلیاردی‌اش آشنا شده باشیم اما از مهمترین اختلاس‌گران این مملکت که همان اختلاسگران فرهنگی‌اند غافل شده‌ایم. چهل سال پیش با جریانی به اسم انقلاب اسلامی امید این می‌رفت که فیلمفارسی‌های پیش از آن به طاقچه‌ی تاریخ رفته و دوباره به آن دوران سطحی سینما بازنگردیم. اگرچه در دهه شصت تلاش‌های مهمی شد و فیلم‌های مهمی در تاریخ سینمای این مملکت ساخته شدند اما با شروع دهه هشتاد و سرازیر شدن انواع فیلم‌های مبتذل به بدنه‌ی سینمای این مملکت از اجاره‌نشین‌ها و مسافران به عروس خوش‌قدم و عروس فرنگی رسیدیم. چرخشی که باعث شد ذره ذره پای فیلمفارسی از نوع پرفروشش به سینمای این مملکت باز شود و در پی آن فیلم‌های به اصطلاح کمدی به دنبال زدن رکورد فروش فیلم‌های پیش از خودشان باشند. از اخراجی‌های ده‌نمکی بگیرید تا همین فیلم‌های اخیر.
نمونه‌ی اعلای بحثمان می‌تواند ساخته اخیر ابوالحسن داوودی «هزارپا» باشد. فیلمی که یک تنه روی سایر رقیبانش را سپید کرده. پس از فیلم نهنگ عنبر ۱ ساخته سامان مقدم که اندک خلاقیتی در نشان دادن دهه‌ی شصت و هفتاد ایران با آن گریم‌های اغراق شده‌اش به خرج داد، (اگر چه یکی از سکانس‌های ابتدایی فیلم کپی از فیلم آملی پولن ساخته ژان پیر ژونه بود) باعث شد تعدادی فیلمساز دیگر همین فرمول مقدم را دستمایه کار خودشان قرار دهند. مصادره ساخته مهران احمدی و هزارپا ساخته داوودی. که البته خود مقدم هم یک بار دیگر از روی دست خودش فیلم نهنگ عنبر ۲ را ساخت.
چندی پیش با شندین خبر اینکه مسعود فراستی در مجلس گفته بود فیلم «گشت ارشاد ۲» فیلم مستهجنی‌ست کمی ناراحت شدم که چرا یک سینماگر باید در کار همکارش اخلالی از این دست بوجود بیاورد. تا اینکه فرصتی دست داد و فیلم گشت ارشاد ۲ را دیدم. آنجا بود که فهمیدم مسعود فراستی واژه نجیبانه‌ای برای این فیلم انتخاب کرده. وگرنه گشت ارشاد ۲ مرزهای مستهجن بودن را جا‌به‌جا کرده بود. هزارپا هم هیچ کم از آن نداشت. داستان بی سرو ته، انواع شوخی‌های جنسی، یک رضا عطاران تکراری که از نهنگ عنبر ۱ خودش را تکرار می‌کند و یک جواد عزتی که باز هم او را از فیلم «در مدت معلوم» به خاطر داریم. شوخی با کاراکترهای درشت اندام که مرزهای اخلاقی را نادیده می‌گیرد، و تا دلتان بخواهد سوالهای بی‌جواب که از پیرنگ ناخوبش سرچمشه می‌گیرد.
عزیزی می‌گفت حداقل فیلمفارسی تلاش می‌کرد مفاهیم بهتری را به بیننده نشان دهد، تا اینکه دختر تحصیل کرده‌ای را نشان دهد که از زور بی‌شوهری حاضر است خودش را به یک دروغگوری کلاش و دزد بچسباند. این است بازتولید مفاهیم اشتباه و کلیشه‌ای و جنسیت زده در جامعه ما که با این نوع آثار به حیاتشان ادامه می‌دهند. دخترانی که هر چقدر تحصیل‌کرده و با سواد باشند و حتی استقلال مالی داشته باشند برای اینکه عاقبت به خیر شوند باید ازدواج کنند (ولو اینکه طرف آدم خلافکاری باشد). سخن زیاد است و وقتمان ارزشمند وگرنه از این دست فیلم‌ها در سینمای ما کم نیستند. از آثار زیر شانه تخم‌مرغی گرفته تا همین فیلم‌هایی که این روزها میلیاردی می‌فروشند.
به هر حال سینماگران و آنهایی که جیب شما را با نشان دادن این آثار سخیف می‌‌زنند، و در عوض محصولی کم‌ارزش، بی‌محتوا و نازل را در اختیارتان قرار می‌دهند کم از اختلاس‌گران مادی ندارند. هر دو سرمایه شما را به تاراج می‌برند. یکی مال شما را و یکی شعورتان را. اولی شما را به زندگی فقیرانه عادت می‌دهد و دومی به فکر نکردن.

| ۲ نظر

امروز، ایستاده بودم توی آسانسور، یک لحظه همه چیز رو فراموش کردم. مغزم داشت دنبال جوابی می‌گشت که بهم بگه کجام. انگار داشتم خواب می‌دیدم.
یک فشار ناگهانی از قفسه‌ی سینه‌ام‌ رد شد. اومده بالا. چشمام سیاه شد. دستم رو گرفته بودم به میله، که نسترن از هپروت کشیدم بیرون.

| بدون نظر

به نظرم‌ یک گرایش جنسی دیگه هم می‌تونه به باقی گرایشات اضافه بشه. گرایش آدم شهو.ت زده که حاضره بادسته‌ی مبل و سوراخ دیوار هم‌ نزدیکی کنه. یعنی جنسیت، گونه و نوع شی‌ٕاش براش مهم نیست.

| بدون نظر

یک: بهروز می‌گفت دقیقا همینجا زندگی می‌کردیم. حالا زمینی صاف شده بود‌. اینجا بود که فهمیدیم یک زمان به فاصله‌ی تنها دو خانه همسایه بودیم. بی‌آنکه همدیگر را بشناسیم.
دو: اینجا خانه‌ایست که بخش زیادی از عمرم را در آن گذراندم. خانه‌ای که‌ واقعا اسمش خانه بود.جائی که هر وقت قرار است خواب یک خانه را ببینم در اتاق‌ها و‌ گوشه‌وکنار آن اتفاقاتش رخ می‌دهد. مالک بعدی درهای زیبای توسی رنگ‌ را با این مشکی‌ بدشکل عوض کرده است.

سه: جای پر شده‌ی پنجره‌ی خانه‌ی بَپ موسی. آخرین بازمانده‌ی بقالی‌های خانگی‌‌. که حالا اثری از آن نمانده بود.

چهار و پنج: محله به اسم سه‌زیارتان معروف بود (و هست). به خاطر منبری به همین نام. این درها بخشی از منبر قدیمی سه زیارتان است.
شش: نفت موجود است.

| بدون نظر