نوشته

« هر آنچه که می نویسم »

فرق

لیگ‌ها و جام‌ها تموم میشن و بعد دوباره شروع میشن. و این رو به خاطر بسپاریم که:
«تحقیر با کل‌کل فرق می‌کنه، کل‌کل راز جذابیت یک مسابقه‌ست اما تحقیر بن‌بست لذت بردن از اونه»

شهاب دیدگاهی بنویسید

یادداشتی بر سریال The Handmaid’s Tale

آخرین قسمت از فصل اول سریال داستان ندیمه یا همان The Handmaid’s Tale به این دلیل با اهمیت و قابل بررسی‌ست که به زنده نگه داشتن امید در یک جامعه بسته و دیکتاتوری می‌پردازد. و صد البته برای مخاطب خاورمیانه‌ای مهم است که انگار داستان بر اساس شرایط دهشتناکِ سایه حکومت دیکتاتوری بر زندگی آنها نوشته شده است.
سریال خدایان آمریکایی (American Gods) که در آخرین قسمت از فصل اول خود به تغییرات گسترده در خاورمیانه اشاره می‌کند و شروع تمام این تغیرات را انقلاب ۵۷ ایران می‌داند، به از دست رفتن قدرت زنان و همچنین تنزل جایگاه آنان پس از تغیر شرایط سیاسی می‌پردازد. و در ادامه حضور پر رنگ داعش در سالهای اخیر موضوعی‌ست که در این سریال شاهدش هستیم. از همین رو می‌توان قسمت پایانی سریال قصه ندیمه را ادامه این داستان دانست. آنجا که نقش اصلی مبارزه با حاکمیت توتالیتر را زنان ایفا می‌کنند. جایی که با هم مبارزه می‌کنند. به هم اعتماد می‌کنند و با هم در مقابل دیکتاتورهای زمانه به روش‌های خودشان می‌ایستند. اگر سریال خدایان آمریکایی می‌خواست بگوید که قدرت دیرینه‌ی زنان در تمامی امور با حضور دیکتاتوری‌های مختلف در خاورمیانه از بین رفته، قصه‌ی ندیمه می‌خواهد بگوید آن قدرت دوباره توسط خود زنان به دست خواهد آمد. جایی که زنان با هم همچون یک ارتش مقتدر در مقابل سنگسار همجنس خود (دختر بیگناهی که تنها می خواست مثل یک انسان عادی زندگی کند) می‌ایستند و تن به آن نمی‌دهند. ارتشی که ذره ذره راه خود را برای مبارزه و فرار از شرایط دهشتناک موجود پیدا می‌کند و خواهان تن دادن به آن نیست.
البته اگر پیش از این فیلم دندان نیش ساخته‌ی یورگوس لانتیموس کارگردان شهیر یونانی را دیده باشید و فضای رعب‌آور زندگی فرزندان حبس شده در آن خانه را تجربه کرده باشید دیدن جامعه دیکتاتوری سریال قصه ندیمه آنچنان عجیب و مبتکرانه به نظر نخواهد رسید. بی‌شک آثار بزرگی همچون دندان نیش مستقیم یا غیرمستقیم بر خلق فضای سریال قصه ندیمه تاثیرگذار بوده‌اند.

شهاب دیدگاهی بنویسید

من ده سال پیش همین روزها بود که مُردم

اسفندماه ۸۶ نقطه اتصال چند رویداد مهم در زندگی‌ام بود. برای اولین بار یک جایزه سینمایی مهم گرفتم. جایزه‌ از جشنواره‌ای که یکی از فیلمسازان بندرعباس که بعدا تقریبا فیلمسازی را ول کرد،‌ مدتی بعد در وبلاگش آن را مورد تمسخر قرار داد. البته بعدا هم خودش برای همان جشنواره فیلم ساخت.
آخرین تلاشم را برای دوباره دانشگاه رفتن و فرار از سربازی انجام دادم. گرفت. کارشناسی سینما قبول شدم. همان اسفندماه نتیجه‌اش با تاخیر آمد و فهمیدم حداقل دوسالی از سربازی خبری نیست.
و قبل از اینها مهم‌ترینش این بود که تقریبا به آغوش مرگ رفته بودم. با دوست فیلمسازی (محمود)،‌ راهی سفری بودیم به سمت لافت. برای تصویربرداری فیلم دوستی که از ما کمک خواسته بود. توی مسیر راننده‌ی ماشین بین شهری روی پل خواست از خاوری که تقریبا عرض جاده را بندآورده بود سبقت بگیرد که پراید دیگری روبرویمان ظاهر شد. ما یک راه بیشتر نداشتیم و آنکه با همان سرعت به پراید روبرو برخورد کنیم. راننده‌ی ماشین ما خودش را کشید سمت خاور. شیشه کنارم به خاطر برخورد با سپر خاور توی صورتم شکست. ماشین روبرو هم تصمیم گرفت خودش را بکشید سمت گاردریل‌های کنار پل. همین کار را کرد و از پل افتاد پایین و آویزان میان زمین و آسمان معلق ماند. داشتم به این فکر می‌کردم اگر راننده‌ی پراید روبرو خودش را به دردسر نمی‌انداخت احتمالا ۸ الی ۱۰ نفر از هر دو پراید همان موقع رخت سفر به دیار باقی را می‌بستند. اگر چه پل مرتفع نبود اما پیچش به موقع فرمان ماشین روبرو جان همه مان را نجات داد. حالا اسفند ۸۶ برای من و محمود یک معنی مشترک بیشتر ندارد. اینکه هر دویمان به زندگی بازگشتیم. اینکه حماقت یک نفر داشت جفتمان را نابود می‌کرد.
پ.ن:‌ این عکس را امسال در دهمین سالگرد این رویداد در همان مسیر به سمت بندرپل گرفتم. جایی که باید سوار شناور میشدیم به سمت لافت. درست همان مسیری که سال ۸۶ رفته بودم. قبل از رسیدن به همان پل خاطره‌انگیز به بچه‌ها گفتم توی لندی‌گراف که رسیدیم یادم بندازید چیزی تعریف کنم. قصد داشتم داستان مردنم را تعریف کنم. یادشان رفت. خودم هم چیزی نگفتم که سفر همان اولش به مذاقشان تلخ نشود.
پ.ن2: از سفر قبلی یک یادگاری از همان ماشین تقریبا تصادف کرده برایم باقی ماند. تا مدت‌ها همراهم بود که یادآورم شود در اسفند ۸۶ قرار بود بمیرم. اما نشد. جستم. و مرگ اندازه‌ی چرخش یک فرمان به من نزدیک است.

شهاب دیدگاهی بنویسید

چرا Breaking Bad سریال خوبی‌ست، و چرا سریال بدیست؟

چندی پیش همزمان با دهمین سالگرد پخش اولین قسمت سریال پرطرفدار Breaking Bad شروع به تماشای این سریال کردم. زیاد اهل دنبال کردن سریال نیستم. مخصوصا سریال‌های درام. در عوض سریال‌های کمدی ۲۰ دقیقه‌ای را بیشتر می‌پسندم. اما چیزی که باعث شد دست به نوشتن یادداشتی درباره این سریال ببرم عدم توجه به برخی قسمت‌ها بود که شاید در میان تعریف‌های بی‌حد و اندازه از سریال ناگفته مانده بود. پس بنا را بر این می‌گذارم که خواننده‌ی این سطور تمامی قسمت‌ها را دیده است.
سریال از این جنبه قابل دفاع است که دست بر موضوع کمتر پرداخته شده‌ای می‌گذارد که بیننده با اطلاعاتی آن را تمام می‌کند که تا پیش از آن تجربه‌اش نکرده. نشان دادن لذت شیمی، اشاره به شروع ساخت و ورود شیشه به بازار در کشورهای‌آمریکای جنوبی و در ادامه آمریکای شمالی با چاشنی داستان‌هایی که گروه نویسندگی این سریال به آن افزوده‌اند. سریال به اندازه‌ی کافی درام و تعلیق برای اینکه مخاطب را به دنبال خود بکشد دارد. بازی‌ها خوب است و انتخاب چهرها برای هر نقش دقیق و درست است. آنقدر دقیق که مخاطب را به یاد کاراکترهای گاه اغراق شده‌ی کمیک استریپ‌ها می‌اندازد. والتر وایت. جسی پینکمن. سال گودمن. هنک شریدر و حتی رئیس اداره مبارزه با موادمخدر که بعد از آن هنک جای او را می‌گیرد. از طرفی روند تغییر شخصیت‌ها ملموس و منطقی‌ست. والتروایت ذره ذره جنایتش را گسترش می‌دهد. اسکایلر همسر وایت ذره ذره به افسردگی مبتلا می‌شود و از طرفی جسی آرام آرام روند گوشه‌گیری‌اش از والتروایت شروع می‌شود.
اما چرا این سریال را از اواسط آن کم‌کم جذابیت‌های اول خود را از دست می‌دهد و به یک اثر متوسط نزول پیدا می‌کند؟
۱- نقش پررنگ تصادف در پیش‌برد داستان
به طور مثال در فصل اول والتروایت به طور کاملا اتفاقی با شاگرد قدیمی خود روبرو می‌شود. اگر این برخورد اتفاقی و تصادفی نبود شاید والتروایت به راحتی کارش را پیش نمی‌برد. در فصل دوم زمانی که والتروایت و جسی پینکمن در چنگال توکو گرفتار شده‌اند سر بزنگاهی که غالبا مخصوص سریالها و فیلم‌های آمریکایی‌ست هنک پیدایش می‌شود. زمانی که پسرعموهای توکو برای انتقام به خانه‌ی والتروایت وارد می‌شوند باز بر اساس تصادف مایک که قبلا به خانه‌ی والتر وایت آمده همانجا می‌ماند و به رئیسش اطلاع می‌دهد تا به گونه ای جلوی قتل او را بگیرند. در فصل سوم زمانی که والتر متوجه می‌شود هنک برای پیدا کردن آزمایشگاه سیارشان قرار است به پارکینگ برود خودش را به آنجا می‌رساند. اما باید بر حسب اتفاق بادگر، که ما یک بار هم او را در آن پارکینگ ندیده‌ایم آنجا باشد تا با تماس با جسی او را به قبرستان ماشین‌ها بکشاند. کاملا اتفاقی. یا زمانی که جسی قصد دارد آن دو جوانی که برادر آندرا را کشته‌اند را بکشد سربزنگاه است که والتروایت از راه رسیده و آن دو را زیر می‌کند. یا لحظه‌ای که والتروایت زمانی به خانه‌ی ‌جسی می‌رسد که شاهد اوردز و مرگ جین نیز هست. والتروایت کمی دیرتر پس از مرگ او نمی‌رسد و یا کمی زودتر پیش از مرگ او خانه را ترک نمی‌کند. درست زمانی وارد خانه می‌شود که مرگ جین را تماشا کند تا شخصیت او برای ما کمی تیره‌تر شود.
فصل پنجم به دو بخش کاملا مجزا تقسیم می‌شود. تا انتهای اپیزود هشتم این فصل همه چیز به حالت نرمال خود باز می‌گردد. حتی رابطه‌ی اسکایلر و والتروایت هم بهتر از قبل می‌شود. تا اینکه باز سروکله‌ی تصادف پیدا می‌شود. اگر والتروایت کتاب مهمش را که می‌داند دست‌خط گیل (شخصی که هنک دستخطش را قبلا به همراه حروف اختصاری پای نوشته‌ای دیده) روی آن است را از توی سرویس بهداشتی به جای امنی منتقل می‌کرد قطعا داستان اینگونه تمام نمی‌شود. اما باید پس از بهبود همه‌ی مسائل بوجود آمده هنک در سرویس بهداشتی توی اتاق خواب والتروایت آن کتاب را پیدا کند. واقعا از این اتفاقی‌تر هم می‌شود؟
۲-سوال هایی که جواب داده نمی‌شوند
البته در کنار تمام لحظاتی که در بزنگاه‌های هالییودی شخصیت‌ها از مرگ نجات پیدا می‌کنند. یا اتفاقات خوبی برایشان رخ می‌دهد. لحظاتی هست که جوابی برای آنها پیدا نمی‌شود. مثلا در فصل ۲ اپیزود هفتم با موسیقی مکزیکی شروع می‌شود که در آن خبر از مرگ هایزنبرگ می‌دهد. خبر از مرگی که انگار اتفاق نمی‌افتد. یا حداقل با اطلاعاتی که در آن موسیقی داده می‌شود همخوانی ندارد. اصلا دلیل نشان دادن آن موسیقی چیست؟
زمانی که در ابتدای فصل چهارم گاس یکی از یاران نزدیک خود را با کاتر گردن می‌زند مشخص نمی‌شود انگیزه‌اش چیست. این مساله دقیقا مصداق همان به عهده مخاطب واگذار کردن است. در طول سریال شخصیت‌ها تحلیل‌هایی دارند که مشخص نمی‌شود کدامشان ممکن است درست باشد.
زمانی که هنک جسی پینکمن را برای بازجویی فرا می‌خواند. آخرین مدرکی که دارد پدر توکو است. او را به اتاق فرا می‌خوانند و از او می‌خواهند که شهادت دهد که در روز کشته شدن توکو او در خانه‌ی آنها بوده است. اما هیچ‌گاه مشخص نمی‌شود چرا پدر توکو هیچ جوابی نمی‌دهد. و اجازه می‌دهد که با این سکوت دستیار قتل پسرش آزاد شود.
۳- اپیزودهای اضافه یا خرده روایت‌هایی که رها می‌شوند
به قول دوستی زمانی که اپیزودهای یک سریال را پشت سر هم و بدون وقته ببینیم تازه باگ‌های آن نمایان می‌شود. اتفاقی که برای سریال بریکینگ بد نیز افتاد. اگر چه بیشترین نقد مثبت را هم گرفت. در انتهای فصل دوم با سقوط هواپیما توسط پدر دوست دختر جسی، ما یک چشم عروسک را در استخر خانه والتروایت می‌بینیم. چشمی که احساس می‌شود قرار است نقش کلیدی در داستان روایت کند. اما با گذشت چند قسمت هیچ تعریفی برای چشم عروسک پیدا نمی‌شود. نشان دادن نماهای بسته‌ای که هیچ  کارکرد داستانی پیدا نمی کنند از آن دست مسائلی بود که بارها در طول سریال آن را دیده ایم. حتی در قسمت دهم فصل ۳ ما اپیزودی داریم به نام مگس. اگر واقعا از روز اول قرار بوده سریال ۶۲ قسمت باشد. بی‌شک قسمت دهم فصل سوم یکی از آن اپیزودهایی بود که قرار بر آن داشت که این سریال را به هر شیوه‌ای هست به این تعداد قسمت برساند. این اپیزود را یک بار دیگر ببینید. واقعا چه اطلاعات مهمی قرار بود از طریق این اپیزود به مخاطب داده شود؟ اپیزودی که اطلاعاتش می‌توانست در سایر اپیزودها پخش شود.

‌

شهاب دیدگاهی بنویسید

آخرین عکس

این‌ آخرین عکس از آخرین صفحه‌ی شناسنامه‌ام که در اون آخرین تلاش‌هام برای تغییر از طریق صندوق رای در همین چند سال پیش مشهوده،
احتمالا بعد از این شناسنامه‌م به دست ماشین کاغذخوردکن داده شده و یا از هر‌طریقی نابود شده‌.
پ.ن: من گاهی دلم‌ برای برخی اشیا هم تنگ می‌شه.

شهاب دیدگاهی بنویسید

چرا فیلم «کُ‌کُ» مستحق اسکار نبود؟

سال ۲۰۰۲ انیمیشن کوتاهی ساخته شد که توانست جشنواره‌های زیادی رفته و جوایز متعددی را کسب کند. داستان این انیمیشن مکزیکی که به صورت خمیری ساخته شده سرراست است. مردی شب اول خاکسپاری‌اش در دنیای مردگان وارد یک بار شده و آنجا با زنی خواننده آشنا می‌شود. این انیمیشن با نام Hasta los huesos را می‌توانید اینجا مشاهده کنید.
به روایتی این انیمیشن آن سالی که در جشنواره‌ی آنسی، یکی از معتبرترین جشنواره‌های انیمیشن جهان به نمایش در می‌آید یکی افراد حاضر در آن جشنواره تیم برتون بود که همه او را با آثار غالبا فانتزی اش می‌شناسند. چند سال بعد انیمیشن عروس‌مردگان یکی از مهمترین انیمیشن‌های این کارگردان ساخته می‌شود. انیمیشنی که انگار وامدار ایده اصلی آن انیمیشن مکزیکی‌ست. با همان لوکیشن در بار. با همان کرمی که در طول کار حضور دارد.
کُ‌کُ داستان پسر نوجوانی‌ست که به خاطر برداشتن گیتار یک شخص مرده به دنیای مرده‌ها راه پیدا می‌کند. او باید دعای خیر خانواده اش را پشت سرش داشته باشد که بتواند به دنیای زنده‌ها برگردد. اما ذره‌ذره زمان را از دست داده و همچون شخصیت انیمیشن Hasta los huesos استخوان‌هایش نمایان می‌شود. موسیقی و  یک قطعه عکس همچون انیمیشن نام برده از اصلی‌ترین عناصر انیمیشن کُ‌کُ است. قطعه‌ی معروف  La llorona، قطعه مشترک و به نوعی مهم هر دو انیمیشن است. مولفه‌هایی که تکرار می‌شوند. زنده نگه داشتن یاد مرده‌ها، حضور عکس، موسیقی، و به استخوان تبدیل شدن کاراکترها. و جالب است هر دو انیمیشن به یکی از عقاید مردم مکزیک درباره مرده‌هایشان اشاره می‌کنند. به هر حال فیلم‌های «کُ‌کُ» و «عروس مردگان» را می توان وامدار مستقیم ایده‌ی مرکزی این انیمیشن دانست.
اما امسال انیمیشین دیگری در اسکار حضور داشت که مستحق توجه بیشتری بود.
انیمیشن Loving Vincent اگر چه پیچ و خم‌های درام کُ‌کُ را ندارد اما چند ویژگی مهم دارد. ۱-به معرفی پدر هنر مدرن جهان یعنی وینسنت ونگوگ می‌پردازد. ۲-از تکنیک نقاشی‌های خود ونگوگ برای خلق این انیمیشن بهره برده شده است. ۳-به ابعاد مختلف مرگ این هنرمند بزرگ می‌پردازد ۴-شروع برخی از پلانها و صحنه‌ها بازسازی برخی از نقاشی‌های مهم اوست  ۵-مفهوم واقعی انیمیشن‌سازی دقیقا با کشیده شدن ۶۵۰۰۰ نقاشی توسط ۱۰۰ هنرمند شکل گرفته می‌شود، نه تکنیک تقریبا آماده‌ی 3بعدی. به هر حال جایزه گرفتن انیمیشن Loving Vincent می‌توانست به شناخت بیشتر این هنرمند کمک بزرگی کند. وگرنه انیمیشن‌هایی همچون کُ‌کُ از پاپیولار بودن خود با فروش بالا تا کنون بسیار سود برده‌اند.

شهاب دیدگاهی بنویسید

آنان که باد کاشتند، طوفان درو کردند

حوادث چند ماه اخیر کشور، واکنش خشونت آمیز در مواجهه با آن‌ و نگرانی ما از چشم‌انداز این مسیر سکوتِ بیش از این را برایمان دشوار کرده است.
جناب دکتر حسن روحانی، رییس جمهور کشور عزیزمان ایران؛
یک بهار از انتشار متن منشور حقوق شهروندی و تأکید شخص شما بر ترویج، آموزش و رعایت مفاد آن گذشته و حداقل انتظار ما سعه‌صدر در برابر اعتراضات مدنی است. متأسفانه آنچه ما هر روز در عرصه اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی تجربه می‌کنیم، فرسنگ‌ها با وعده‌هاى شما فاصله دارند. رفتار خشونت‌آمیز با زنانی که به صورت مسالمت‌آمیز به قانون حجاب اجباری اعتراض کردند، دستگیری و توهین به زنانی که پشت دیوارهای بلند استادیوم ماندند، قوانین تبعیض‌آمیز خروج زنان از کشور، شرایط نابرابر اشتغال زنان و… نه ‌تنها نسبتی با حقوق شهروندی زنان ندارد که ضایع‌کننده کرامت انسانی آنهاست.
آیا سرکوب خواسته‌های زنانی که همواره نقشى تاثیرگذار و پیش‌برنده در تاریخ این سرزمین داشته‌اند، جز ترویج خشونت، ناامیدی و بی‌اعتمادی نسبت به مسئولان نتیجه‌ای به بار خواهد آورد؟
ما جمعی از فیلمسازان و فعالان فیلم کوتاه ضمن حمایت از نامه‌ای که چندی پیش توسط عده‌ای از زنان مستند‌ساز منتشر شد، از شما می‌خواهیم بار دیگر منشور حقوق شهروندی را ورق بزنید؛ نه فقط به پاس رأی و اعتماد ما که به احترام قانون و پایبندی به کلام خودتان که گفتید “من سرهنگ نیستم، حقوقدانم”.
ما خواستار آنیم که به جای حذف صورت مساله، شنونده صدای منتقدانی باشید که امید به تغییر دارند.
اسامی امضاء کنندگان:مجید برزگر، مرضیه وفامهر، محمد شیروانی، لیلا نقدی پری، علی زمانی عصمتی، مسعود امینی تیرانی، امیر توده روستا، محمد رضا جهانپناه، بهمن دادفر، عماد خدابخش، طاها ذاکر، کاوه قهرمان، کریم لک زاده، هادی محقق، فائزه عزیزخانی، مرتضی فرشباف، محمد حمزه ای، علی اصغری، مجید گرجیان، کیارش اسدی زاده، اشکان اشکانی، کاوه مظاهری، مسعود حاتمی، رایا نصیری، امیرحسین ثقفی، مرتضی جذاب، میثاق زارع، ندا‌‌‌‌ جبراییلی،علی عسگری، فرنوش صمدی، عاطفه خادم الرضا، مرجان علیزاده، وحید مقدسی، سینا کرمانی زاده، نفیسه زارع، علیرضا قاسمی، سهیل امیرشریفی، محمد حدادی، شادی کرم رودی، آرین وزیردفتری، آرمان خوانساریان، اسما ابراهیم زادگان، پویان شعله ور، حامد نجابت، سوگل رضوانی، فاطمه طوسی، جابر رمضانی، سعید نجاتی، حسین قورچیان، محمد زارعی، پیمان نعیمی، کوروش عطایی، آزاده موسوی، جمیله دارالشفائی، سهند کبیری، فرشته پرنیان، نگین امین زاده، امیررضا جلالیان، اصلان شاه ابراهیمی، بردیا یادگاری، امید شمس، پوریا پیشوایی، سعید جعفریان، فاطمه عبدلی، عطا مهراد، سمیرا نوروز ناصری، پویا نبی، حمید نجفی راد، مهدی آقاجانی، مونا شاهی، سارا طبیب زاده، محبوبه محمدزکی، بهنام عابدی، سیامک کاری نژاد، علی فراهانی، سیدوحید حسینی نامی، محمد داودی، ایمان بهروزی، حسین شاعری، زهره علی اکبری، امیر حسین خوشبین، مرتضا مشهودی، ارسلان زمانی، زیبا کرمعلی، محمد هرمزی، آبتین مظفری، سمانه لشگری، فرشید اخلاقی پور، فرزانه‌ قربانی،حماسه پارسا، سامان شهامت، یاسمن محب اهری، عبدالرضا پارسا، افسانه سالاری، حامد اصلانی، افسانه صرفه جو، وحید الوندی فر، روناک جعفری، هاله مودبیان، ارسلان کیان ارثی، سعید وکیلی، مصطفی مصطفوی، امیر پارسا مهر، نیلوفر ندایی، نسیم کیانی، فریار حسینی، بهرام عمرانی، محمدرضا جورابچیان، روزبه میثاقی، ایمان فراهانی، عادله چراغی، احد محمد کرمی، افروز خانبلوکی، شروینه دیدنده، علی یار راستی، نجمه لشگری، زهرا آهویی، مریم فیروزی، دلارام شمیرانی، فرهاد طاهری، علی علوی، غزاله رضوی، سمیرا قربان نژاد، شهرزاد دادگر، امیر تقدیری، شاهین دانشفر، فهیمه شرفی، فهیمه آقاحسنی، علی زرنگار، احسان افشاریان، آریان گلصورت، سهیل گوهری پور، آریو متوقع، آرش سیفی، الناز رشیدی، اسماعیل کمالی روستا، پویا عاقلی زاده، امیرمهدی صادقی، الناز کوتی، حسین هجرت، رها امیر فضلی، ساسان زرهونه، شهاب آب روشن، محمد رضایی، علیرضا اسفندیار نژاد، علی گیتی نورد، سید مهدی حسینی، احسان میر حسینی، عبدالرضا سلیمی، آزاده مسیح زاده، کتایون پرمر، فاطمه محمدی، آیدا علی مددی، علی صداقت، کیوان شعبانی، محسن خدابخشی، جاوید قائم مقامی، پگاه پاسالار، مهتا پورمهدی، محمد معصومی، سام مظاهری، مجید یزدانی، احمد خوش نیت، محسن سراجیان، شاهین محسنی، بهزاد نعلبندی، محمد تفضلی، مرضیه حکیم، خشایار رحیمی، فرانک باستان فر، بهاره ریاحی، علیرضا کیمنش، امیر حسین تقوی، آرام طهماسبی، سروش علیزاده طوسی، عماد عبدالحی، سرور عرب پور، سارا (معصومه) نور محمدی، مینا ملک محمدی، عباس جمالی، مصطفی اکبری منجیلی، شیرین صبور، نکیسا نعمت نژاد، ابوذر عزیزی، هانیه عادلی، پونه اکرمی بیات، امین صامتی، شفق شکری، مهدی معظمی، محسن نبوی، مرتضا عباسیان، نیلوفر شاندیز، راشین دیدنده، پیوند اقتصادی، فاطمه افروز، امید میرزایی، امین باقری، حمید دالوند، بابک خرمدین، مریم سرجه پیما، علی میانجی، تهمینه بهرام علیان، میلاد زارع، محمود زارع، خشایار شاکر، مهدی اسدی، حمیدرضا مقصودی، امیر حسین کتب زاده، اردلان عباسی، یاسر فلاحتی، نگین خزاعی، امیر حسین نوروز ناصری، پان ته آ حسینی، فائزه بختیار، حسام موفق، سروه علی ویسی، وحید صالحی زاده، علی فیروزجنگ، سپیده اقبالی، داود رضایی، یاسمن چراغعلی، نیما فراهی، علی عرفان فرهادی، رویا بختیاری، وریا گلزاریان، غزل عابدی، شاهین حق شعار، مجتبی اله مرادی، مصطفی میر انجم، سورنا افخم الشعرا، مانا نجاران، توران پناهی راد، امین شعرباف، فرانک کلانتر، وحید بیطرفان، پردیس عزیزی، ستار گودرزی، کیوان پرمر، مهدی رضایی، علی شیرخانی، امیر بیاتی، سعید صفایی، داریوش رضایی، محمد طالبی ،حامد عزیزی، حسین فرخ زاده، ندا خنیفر، رهام فاخته.

 

شهاب دیدگاهی بنویسید