امروز به مناسب روز‌سینما‌ و‌ در حاشیه اختتامیه نخستین جشنواره فیلمنامه‌نویسی گمبرون، جناب آقای صعودی از سینمادارن قدیمی بندرعباس که سالها پیش از خوزستان به خاطر شغلشان به بندرعباس مهاجرت کرده بودند تعدادی از ابزار‌ و‌سایل سینما را به نمایش گذاشتند. (خاطراتی چندین ساله از فعالیت ایشان در زمینه سینما‌داری و حتی ساخت فیلم). در بین اینها موویلا برای تدوین فیلم‌های هشت میلیمتری از جالبترین‌های این نمایشگاه بود..

 

 

| بدون نظر

تبریک به عزیزم که امروز ثابت کرد ایده‌های بهتری برای تبدیل شدن به فیلم داره. خیلی خوشحالم برای موفقیت امروز. قهرمان من هستی عزیزم.

فیلمنامه داستانی «گلوله‌ای در مشت»، جایزه بهترین فیلمنامه داستانی رو گرفت امروز، ۲۱ شهریور ۹۶

| بدون نظر

این عکس رو می‌ذارم تا همیشه تو وبلاگم بمونه، که یک عده بفهمند ایرانی می‌ره سوریه کشته می‌شه به هوای اینکه روسری نره، دختر سوری تو ورزشگاه آزادی که زن ایرانی حق نداره پاش رو بذاره، با این میزان از آزادی تیم کشورش رو تشویق می‌کنه، میزان تحقیر زنان کشور تا کجا ادامه داره؟؟؟؟

| بدون نظر

سی سال در بندرعباس زندگی کردم و هر بار به خودم گفتم یک زمانی اینجا تبعیدگاه بوده، اگر صبر کنی روزهای خوبش را هم می بینی. صبر کردیم، صبر کردیم، صبر کردیم اما هنوز تمام مسئولین بندرعباس را به شکل همان تبعیدگاه می بینند، تبعیدگاهی که پولساز است؛ مثل مزارع پنبه در آمریکای جنوبی. با یک مشت برده که تا زنده اند فقط باید پول در بیاورند و این پول به شریان کشور تزریق شود. برای همین مهم نیست شهری که بخش بزرگی از ثروت کشور را تامین کند، در فقر زیرساخت هایش دست و پا بزند.

خبر ها را می بینم. دستم می لرزد. دلم می لرزد. اشک می ریزم. بچه هایم….بچه های ما ….در لا به لای اتوبوس های قراضه خط بندعباس شیراز لای آهن ها چرخ می شوند. می سوزند و ما فقط زار می زنیم. سی سال است که زار می زنیم. ژستها را کنار بگذارید آقای وزیر … سی سال است که این جاده آدم می خورد. سی سال است که این جاده، این سیستم حمل و نقلی با برخی راننده هایی معتاد، با اتوبوس هایی از رده خارج، با جاده هایی نا امن، با کامیونهایی که جاده را با پیست مسابقه اشتباه می گیرند، از ما می کشد و شما در سکوت لبخند می زنید.

بندرعباس، بزرگترین شاهراه اقتصادی کشور است اما دریغ از اینکه جاده ای مناسب داشته باشد. به اصفهان، شیراز، تهران، تبریز، حتی شهرهای کوچک کشور که سفر می کنی، پایانه های مسافری تمیز، با مقرراتی سفت و سخت می بینی. ساختمانهایی زیبا و شیک. تمامی مسیر بزرگراه است. در حاشیه جاده انواع مراکز توریستی با امکانات فراوان می بینی. آن وقت در عوض جاده های بندرعباس حتی روشنایی درست حسابی ندارند.

استراحتگاه های بین راهی بر اساس آنکه شاید جنس تریاک کدام بهتر باشد تقسیم می شوند. سی سال است از بندرعباس هر تابستان و بهار به شیراز رفته ام و هر بار راننده تنها در کنار یک آلونک که اسمش را رستوران گذاشته اند ایستاده و شاید همه این آلونگ را بشناسند، با لامپ مهتابی های مورب، یک اتاق به اسم غذا خوری که بوی لاشه مرده می دهد و یک سرویس بهداشتی که میان بیابان است. این را مقایسه کنید با آنچه برای جاده های اصفهان، مشهد، تبریز و سایر شهر های مراکز استان ها کرده اید.

با این جزئیات برایتان تعریف می کنم تا متوجه شوید بندرعباس هنوز از نگاه مدیران یک تبعیدگاه است.

دو شهری که بیش همه با هم ارتباط دارند. دو محور که عمده تقسیم بار و کالا از آنجا صورت می گیرد. دو شهری از نظر آمیختگی فرهنگ و اقتصاد رابطه‌ای همچون خواهر دارند از داشتن یک خط ریلی محرومند. در طی این سی سال … به خاطر مردم نه … به خاطر پولی که از بندرعباس به اقتصاد کشور تزریق می شود، نباید یک خط ریلی بین این دو شهر کشیده می شد؟

قطاری که می توانست، خواب آرامی به بچه های ما هدیه بدهد و آنها امروز صبح با شوق از قطار امن پیاده شوند و به اردویشان برسند. بچه های دوستانم که در همین جاده کشته شدند. مردمی که می شناختمشان همه می توانستند با قطار سفر کنند و جاده های نیمه شب هولناک بندرعباس آن همه لبخند، آن همه امید را از ما ندزدند.

ما در گرمای پنجاه درجه کار و زندگی می کنیم. هر چه زرق و برق در شهر می بینیم به همت بخش خصوصی است. هر بار که دنبال زیر ساخت ها هستیم، هر بار که حرف از امکانات اساسی می زنیم، رویتان را بر می گردانید یا محکم توی دهانمان می زنید که در اولویت نیستید.

بندرعباس کی قرار است در اولویت شما قرار بگیرد؟ کی قرار است بفهمید عده ای از هموطنانتان در بندرعباس زندگی می کنند، نه برده هایی که تا جان در بدن دارند باید کار کنند و بعد جنازه های تکه پاره شان را از بین آهن ها بیرون بکشند.

این بار به خاطر جان بچه ها که شده، برای آنکه این مرگ های دردناک بی نتیجه نماند، فریاد می زنیم. انقدر این موضوع را فریاد می زنیم تا شاید خجالت بکشید و برای ما که نه برای بچه هایمان کاری کنید….

| بدون نظر
  • تصویر اتوبوس مرگ را چند بار در ذهن ثبت کنیم؟ این فراموشی مدام اتوبوس های مرگ است که به اجبار هی هر از چندی سبب باز سازی فاجعه می شود · فاجعه نباید فراموش شود نه با پیش گیری از سهل انگاری بلکه با تکرار مدام و هر بار به شکلی فاجعه بارتر · مرگ را مدام باید تمرین کنیم در همسایگی ش بیدار بمانیم و خرد خرد جویده شویم .
    این خون که پاشیده بر آسفالت یک دو ساعت بیش نمی پاید ، خشک و فراموش می شود . اصلا خون ده دوازده دختر رودانی چه مایه اهمیت دارد؟! این خون ها احتمالا از آن ِ همان شاگردانی هستند که چند ماه پیش خبر خوراندن شیر فاسد به آنها در مدارس شبانه روزی همه جا منتشر شد .
    ژن برتر که نبودند ژن های برتر ته کفششان به چنین جاده هایی نمی رسد .
    بچه های مدارس معمولی بودند ، خونشان بی رنگ است و به سفیدی شیر از حافظه ها پاک می شوند
| بدون نظر

که مقدسند

که بخش اعظم کتاب آفرینش هستی‌ست

که دلیل نفس کشیدنم

که برای آرمیدن هزار ساله میانشان مناسب است

| بدون نظر

دیروز تئاتری دیدم با عنوان «بر پهنه دریا»،یک کمدی سیاسی مطابق با شرایط امروز جامعه ما

برای اجرا انتخاب خوبی بود. در سالن که نشسته بودم به این فکر می­کردم اصلا چند نفر در سالن حضور دارند که با این دردها آشنایی نداشته باشند و حالا آشنا می شوند؟ یا چند نفر هستند که اگر واقعا با این معضلات آشنا نیستند، این سمبل­ها و نمادها را خواهند شناخت و با اتفاقات امروز جامعه ما تطبیق خواهند داد و این تئاتر در روند فکری آن­ها تاثیرگذار خواهد بود!؟

قصد این بحث نقد تئاتر «بر پهنه دریا» نیست و ربطی به آن ندارد، دیدن این تئاتر تنها انگیزه ­ای شد برای نوشتن این متن. قصد بیشتر پرسشگریست، هنر در جامعه ما چقدر به اعتلای فرهنگ کمک کرده است؟ چقدر فرهنگ امروز شهر بندرعباس یا استان هرمزگان وام­دار جامعه فرهنگی و هنری آن است؟

شکاف عمیقی بین هنرمندان و  جامعه «بقیه» بوجود آمده که به این راحتی قابل ترمیم و بازسازی نیست. شکافی که هر دو طرف را در لبه یک پرتگاه قرار داده است. جامعه­ ی «هنرمند» که بر خلاف رسالتش کاملا به صورت مستقل از دیگری حرکت می­کند، جز در شرایطی که منافع مشترک وجود داشته باشد «بقیه» را نمی­بیند! برای مثال حضور هنرمندان بر سر چهارراه ها زمان انتخابات ریاست جمهوری… هنرمندان و یا منتسبانی که سر چهارراه­ها می­ ایستادند تا مردم را از شرایط انتخابات آگاه کنند، تا آن­ها را به سمتی سوق بدهند که از نظر خودشان بهتر است. اکثر اوقات موفق می­شدند چون شخص رهگذر یا آنقدر اطلاعات از شرایط سیاسی جامعه نداشت که حرف­های طرف مقابل را می­پذیرفت و یا نداشتن قدرت مقابله با کلام هنرمند مغلوبش می­ کرد.

چندبار پیش از این هنرمندان در سطح شهر و در چهارراه­ها دیده شده ­اند که با رهگذران از مسائل مختلف صحبت کرده و به اصطلاح آگاهشان کنند و یا خود را در برابر آنان به چالش بکشند؟ هرچه فکر می­کنم غیر از یک پرفورمنس در بازار کارگزاری حرکت تاثیرگذار دیگری به ذهنم نمی­ آید و نمی­دانم چند نفر دیگر در این شهر آن پرفورمنس را به یاد خواهند داشت.

از نظر هنرمندان این جامعه «بقیه» است که معمولا نمی­داند، نمی­فهمد و متوجه نیست. مطالعه نمی­ کند و نمی­ خواهد خودش را با مفاهیم مدرن تطبیق دهد. در واقع می­شود به آن جامعه­ ی «اکثریت» گفت! اکثریتی که هنر برایشان تفریح طبقه اعیان شده و هنرمندان را آدم­های بی دغدغه با تفریحات کلاس بالا می­دانند. چند نفر در این جامعه حاضر است برای بلیط ۱۵، ۲۰ یا سی هزارتومانی تئاتر هزینه کند؟ چند نفر در این جامعه ترجیح می­دهند به جای وقت گذاشتن پای قلیان­های میوه­ای زمان خود را با هم­نشینی با هنرمندان بگذرانند؟

اگر بخواهیم یک تعریف کلی از وضعیت فرهنگ امروز استان را با توجه به کل جامعه ارائه بدهیم، جامعه «هنرمند» چقدر در این تعریف دخیل است؟

نمی­دانم چکار باید کرد، این روزها خیلی به این مساله فکر می­کنم، مهم نیست در کدام جامعه قرار بگیریم چرا که در هر صورت این دو جامعه با این شرایط همدیگر را نابود خواهند کرد…

| بدون نظر

نمی‌دانم این متنی که نوشته می شود به خاطر ناراحتی‌ست یا عصبانیت، اما هر چه هست می‌دانم ماحصل حس خوبی نیست.
* اردی‌بهشت ۹۰ است. بخش فیلم جشنواره اردی‌بهشت برگزار نمی‌شود. از من می‌خواهند که تیزر جشنواره را بسازم، به هزار و یک دلیل نمی‌توانم و انجام نمی‌دهم. دوست فیلمسازی این مسئولیت را به عهده می‌گیرد. تیزر ساخته می‌شود و همگان اثر ساخته شده را تحسین می‌کنند. یکی از دوستان که پیش از این باهم همکاری ساخت تیزر داشته‌ایم در صفحه شخصی‌اش از این اثر به عنوان «معنای یک تیزر واقعی» و یا یک چیزی در همین مایه‌ها یاد می‌کند. تا قبل از آن خیلی‌ها نمی‌دانستند تیزرهایی که در برخی برنامه‌ها می‌بینند کار من است. هیچ کس از آن حرفی به میان نمی‌آورد.
* زمستان ۹۰ است. تازه دانشجو شده‌ام، گروه تئاتری هرمزگانی در تهران اجرا دارد و از من خواسته می‌شود یک سری کارهای ویدئویی همچون سالهای قبل و همکاری‌های گذشته برایشان ادیت کنم تا در نمایششان پخش شود. کار انجام می‌شود روز اجرا فرا می‌رسد، پشت در سالن می‌مانم. سایر دوستان هرمزگانی و غیرهرمزگانی بلیط به دست وارد سالن می‌شوند. پشت در سالنم، انگار کسی منتظر من نبوده تا اجرا را ببینم، گیجم که چرا اینطور می‌شود. تصورات ذهنی‌ام بهم ریخته.
چند سال بعد باز برای همان گروه فیلم تئاترشان را تدوین می‌کنم. شاید سوتفاهم‌هایی که در این سالها بوجود آمده از بین برود. چندی بعد یکی از اعضای همان گروه در یکی از جمع‌های هنری در فضای مجازی با کنایه می‌گوید:‌ کلیپ عروسی ساخته شده برای خواهرزاده‌اش استاندارهای جهانی را بیشتر از فیلم‌های فیلمسازان هرمزگانی رعایت کرده است. در تعجبم زمانی که به رایگان تمامی کارهای گروهشان را انجام دادم بحثی از استانداردهای جهانی مطرح نبود، حالا چه طور میشود که این بحث پیش می‌آید؟؟
* پاییز ۹۱ است. هنرمندان شاخه‌های مختلف از جمله سینما نامه‌ای می‌نویسند که در آن خواسته شده جشنواره فیلم فجر به بندرعباس بیاید. خبری از نگارش این نامه ندارم تا اینکه در فضای مجازی منتشر می‌شود. آن لحظه من بخشی از آن جامعه‌ی هنری و سینمایی نیستم. چند هفته بعد یکی از امضا کنندگان نامه با من (دانشجویی که با هزینه‌ی شخصی خودش و بدون دریافت کمک از خانواده، زندگی‌اش را در شهری دور می‌گذراند) تماس میگیرد. و درخواست می‌کند که بنده به عنوان یکی از هنرمندان شهر بندرعباس مبلغ ۱۰۰ هزار تومان برای ساخته شدن فرش خاکی کمک مالی کنم. در آن لحظه نمی‌دانم به خاطر اتفاقات قبلش بخندم یا عصبانی باشم!
* شهریور ۹۲ است. شاعری که به تازگی در فضای مجازی آثارش را بیش از پیش ارائه می‌دهد. از من می‌خواهد که بر روی دکلمه‌ی یکی از اشعارش که به خاطر زلزله یکی از شهرهای بوشهر آن را اجرا کرده ویدئو بسازم. با تعدادی عکس کلیپ کوتاهی می سازم. ویدئو منتشر می‌شود و شاعر تعدادی لایک نیز دشت می‌کند اما زیر ویدئو اسمی از سازنده‌ی آن نیست. اهمیت نمی‌دهم.
چند مدت بعد همان شاعر قصد دارد با شعرهایش شب شعر متفاوتی برگزار کند. برنامه‌ای با ترکیب ویدئو، صدا و پرفومنس. با پوستر طراحی شده ویدئویی به عنوان تیزر می‌سازم. تیزر منتشر می‌شود، کسی درست مطلع نمی‌شود تیزر را چه کسی ساخته. یک کلیپ نیز برای پخش در آن برنامه آماده می‌شود. زمان اجرای برنامه به سالن می‌روم. شاعر در حال و هوای خوشی که دارد از دوستان شاعرش داخل سالن و فیلم‌ساز نیامده به برنامه یاد می‌کند. از حضار می‌خواهد که برای آنها کف بزنند. اما انگار یادش رفته چه کسی تا اینجای برنامه همراهش بوده. یادش رفته چه کسی این ویدئوها را آماده کرده. حرفی از آن نمی‌زند. از سالن بیرون می‌روم.
* سال ۹۳ است. یک گروه موسیقی می‌خواهد که برای اجرای کنسرتشان ویدئویی بسازم. تیزر ساخته می‌شود. در فضای مجازی پخش می‌شود و افراد گروه غالبا یادشان می‌رود که در زیر تیزر درج کنند تیزر ساخته‌ شده‌ اثر کیست. مثل موارد بالا، هزینه‌ای برای ساخت این تیزر دریافت نکرده‌ام، اما حتی یک تعارف ساده هم نمی کنند که به کنسترشان بروم. پس از کنسرت همه‌ اعضای گروه به روی خودشان نمی‌آورند. تقریبا ۳ سال بعد یکی از اعضای همان گروه که حالا خودش گروه مستقلی تشکیل داده با من تماس می‌گیرد و درخواست می‌کند که برای اجرای کنسرتشان تیزری بسازم. حالا هزینه‌ی واقعی ساخت تیزر را می‌گویم. در جواب می‌گوید اصلا هیچ هزینه‌ای برای تیزر ندارند. با وجود اینکه می‌دانم رابطه‌ی صمیمانه‌ای با هنرمندان و فیلمسازان مطرح استان دارد و دوستی صمیمی بینشان هست که باعث می‌شود به راحتی برایش تیزر بسازند، می‌فهمم معنی درخواستش این می‌تواند باشد: «چون هزینه‌ای نداشته‌ایم با تو تماس گرفته‌ایم». رفتارش بعد از داستان آن تیزر اول برای گروه قبلی‌اش توهین مضاعفی‌ست.
* اوایل تابستان ۹۶ است. یکی از نشریات هرمزگان با یک از هنرمندان مصاحبه کرده. عکس درج شده در کنار مصاحبه را من گرفته‌ام و نسخه‌ی باکیفیت‌تری از آن عکس را در اختیار دارم. به شخصی که مصاحبه را ترتیب داده‌ پیغام می‌دهم که عکس را من گرفته‌ام و هیچ جا این درج نشده، می‌گوید هنرمند خودش عکس را فرستاده و ما هم چیزی ننوشتیم.
سوالی که برایم پیش می‌آید این است که او نگفته عکاس این عکس کیست، خودتان پرس و جویی نکردید که بفهمید چه کسی آن را گرفته. از خود همان شخص می‌پرسیدید. بحث کردن با دوست خبرنگار بی‌فایده است. بحث را ادامه نمی‌دهم.
* تابستان ۹۶ است. برای تئاتری تیزر می سازم. تمام انتشارهای تیزر بدون ذکر نام سازنده است. چند روز بعد پوستر تئاتر آماده می‌شود. یکی از اطلاعات مهم همراه انتشار پوستر طراح آن است. و به این فکر می‌کنم مشکل اصلی کجاست؟ انگار تاریخ در حال تکرار است و یا شاید سلسله اشتباهات من.
در سالهای اخیر بارها و بارها دیده بودم که برنامه‌هایی که به خاطرش پوستری طراحی می‌شود و یا تیزری ساخته می‌شود با افتخار نام طراح پوستر یا عوامل سازنده‌ی تیزر درج می‌شود. مساله‌ای که هرگز برای تیزرهایی که ساخته بودم اتفاق نیفتاده بود. و بیش از پیش به این یقین می‌رسم که رعایت کپی رایت و احترام به حقوق مولف به اینکه چه کسی آن را تالیف کرده مربوط است و نه به چیز دیگری. شاید من همچون اشخاص دیگری نیستم که پایین اثرم نامم درج شود. حتی گاهی دیده شده به جای اطلاعات درون پوستر (که به خاطر محدودیت‌های فضای مجازی درست خوانده نمی‌شود و باید حتما زیر پست مربوط به پوستر برخی اطلاعات ضروری و ناخوانا درج شود) فقط و فقط نام طراح آن نوشته‌ شده است. 
تنها تصمیمی که می‌توانم بگیرم این است که دیگر به جز کارهای سفارشی (که غالبا تجاری هستند)، هیچ کار دوستانه و رایگانی انجام ندهم. شاید به این واسطه دایره دوستانم محدودتر شود. اما دیگر دغدغه‌های اینچنینی ندارم که پس از سالها تحمل رفتارهای غیردوستانه اینگونه وقتم را برای نوشتن همچین متنی بگذارم. شاید گاه‌گاهی با دیدن این متن یادم بماند که قرار است کدام مسیر را بروم، که یک اشتباه را چند باره مرتکب نشوم.

پی نوشت: برای به اشتراک گذاری این متن از لینک پست استفاده کنید. از کپی پیست آن بپرهیزید. با تشکر.

| بدون نظر

مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه خوب از نویسنده‌ی مجار ایشتوان ارکنی. در بین این داستانها آثاری برای اقتباس در نمایشنامه و فیلم کوتاه نیز دیده می‌شود. خواندن این مجموعه به هر علاقمند به داستانی پیشنهاد می‌شود.

 

IMG_20170811_205845-01IMG_20170811_011539-01-01

| بدون نظر

این مصاحبه‌ی دوستانه ماحصل برخورد با یک کتاب بود که قطعا ما را رنجانده بود. در واقع این هجو همان کتاب به اصطلاح سینمایی‌ست. تازه این مصاحبه عکس هم داشت که فعلا به همین نوشته ها بسنده میکنم. 🙂

مصاحبه شهاب آب روشن با سهند خیرآبادی پیرامون سیاست شبه قاره‌ای با نگاه آنامورفیک به هژمونی آنتروپیک

هر دو درگیر کنفرانس هستی شناسی تروماتیک در ژانسینیستی سینمای شمشیر و خون بودیم ، سهند دعوت من رو برای مصاحبه پذیرفت اگرچه می دونستم خیلی خسته است .

شهاب : سهند جان می دونم که تو با هژمونی انتروپیک کاملا مخالفی ، من می خوام از تو بپرسم نقاط تلاقی پاردوکسیکال دو مفهموم هژمونی و افیون مارکس دقیقا کجاست ؟

سهندمرسی شهابهمانطور که گفتی من با هژمونی به بنیانیت آنتروپیک مخالفم، نه با هژمونی به مفهوم آنتروپیکببین، مفهوم با بنیانیت دو مقوله جدا از هم­دیگه­ ستبه عنوانِ مثال، این موزهایی که الان جلوی ماست، بنیانیتِ همان گفته ژان میشل ریپ است که می­گویدجهان به میوه­ ی کال و رسیده تقسیم می­شوددر بنیانیتِ افیونِ مارکس ما نمایانِ ابژه­ ی لایزالِ سرکوبگرانه­ ی آنتروپیک را شاهیدمحال به همین منوال، موزهای روبروی ما، بنیانیتِ هژمونی را با سوژه­ ی نرسیده جواب گو استپس با این حساب، من دلیلِ مخالفتِ خود با بنیانیتِ آنتروپیک را در همین روال می­بینم.

شهاب :‌ خب یعنی تو می خواهی بگویی ابژه ی سرکوب شده‌ی افیون مارکس همان موزهای سبز است که ممکن بود جلوی ما به خاطر جبر تروماتیک باشد یا نباشد معروف ژیژک است ؟

سهنددقیقن همینطور است.

شهاب :‌ خب ببین در نمایشنامه‌ی پرده‌ی آخر اثر ژیلبر سسیرون جایی هست که مرد می گوید : شاید، ولی می تونیم همه چی رو واضح ببینم . شما چه طور؟ شماهم می تونین ؟ آیا این واضح دیدن اشاره به معنای مفهوم مطلق تردید یا عدم قطعیت نظریه خواننده محور بخش سبک شناسی عاطفی است ؟

سهندعلائم همان است، اما نشانه­ ها نههمانطور که تو گفتی، عدم قطعیت در نظریه‌­ی خواننده محور، بخشِ سبک شناسی عاطفی استاما بگذار جورِ دیگری به سوال­ات، که بسیار سوالِ مهمی است، نگاه کنیمما در تئوری­یه آنتی­نومی­یه ایمانوئل کانت، بحثِ دیگوامئوچیک در مولکول­های بنیادینِ پارادوکسیکال را شاهدیمحال عدم قطعیت را می­توان در همین پارادوکسِ مولکولی­‌یه کانتی مشاهده کردیعنی

شهاب :‌ آهان ، خوب شد گفتی مولکولهای کانتی ، چون دقیقا فوکو هم همین مبحث رو در کتاب 

the enunciated

 یا همان محتوای گفته که متاسفانه در ایران ترجمه نشده مطرح می کنه ، البته مثل کمدی اخلاقی ژان باپتیست پوکلن که بنیانگذارش در فرانسه هست اون میگه

، je suis, avec je suis,

دقیقا مثل داستانهای کتاب عهد عتیق، از جمله صفر پیدایش که در اون با همین مضامین آدم و حوا رو مورد خطاب قرار میده .

سهندقصه­‌ی حوا و آدم در بنیان­های معنای مفهوم واقعی­یه تراژیکِ زندگی از دیدگاه میگل دِ اونامونو در کتابِ دردِ جاودانگی بیان شده استخلوصِ خاصِ خلصه­ ی خالصانه­ ی انسانِ آنتی­نومی پیچیدگی­‌یه درونی­یه همان بنیانی است که ژیژک آن را به شکلِ آنتی تزِ هگلی در عبارتِآنتی اودیپ ادامه­‌ی همان اودیپ است، مطرح می­کندجای آن دارد تا برای روشن­تر شدنِ قضیه‌­ی فی­مثل از قانونِ پیدایشِ نقطه­‌ی صفرِ فیزیک به نظریه­‌ی پرفسور هازنبرگ استناد کنیمهایزنبرگ اتم­های فرایافته­‌ی سوداگرایانه را، همانطور که تو گفتی، در موردِ عدم قطعیتِ رها یافته در نظریه­ی خواننده محور بیان می­کند.

شهاب :‌ بله ، بله بنیان­های معنای مفهوم واقعی­یه تراژیکِ زندگی ، اتم­های فرایافته­‌ی سوداگرایانه رو توجیه می کنه

خب سهند جان ، من فکر میکنم برای خواننده های عام این گفت و گو فعلا کافی باشه ، هر چند من سر مساله اتم های فرایافته‌ی سوداگرانه‌ از منظر هایزنبرگ با تو هم رای نیستم که می ذارم برای جلسه ی بعد یعنی بعد از کنفرانس هستی شناسی تروماتیک در ژانسینیستی سینمای شمشیر و خون که می دونم قطعا کنفرانس خوبی خواهد بود.

| بدون نظر