نوشته

از صفحه سعید آرمات

نامش سید علی حسینی بود شغل : پاکبان حدودا سی ساله در اثر گرمای شدید مثبت پنجاه درجه ی این روزهای کوفتی بندرعباس به کما رفت و مرد. به همین سادگی .البته که دمای هوای بندرعباس هرگز بنا به مصلحت از سی و هشت فراتر نرفته است. جزیی از خاک هیچ جغرافیایی نبود تا برایش جنبش اعتراضی فراگیر در اینستاگرام راه بیفتد. صرفا نامی بود و یک شغل. یک کارگر یک هوموساکر . آقای کیانوش جهانبخش تنها عضو شورای شهر بندرعباس که این عکس را به اشتراک گذاشته و از عموم دعوت کرده تا با نریختن زباله بر زمین بیاییم به این قشر کمک کنیم دقیقا با همین لحن و همین بیان من در این شورای هردمبیل و آشفته تنها همین آقای جهانبخش را می شناسم که می شود گاهی درباب معضلات شهر با او حرفی زد. باقی که خدا زیاد کند از این عمله عکره های تازه به دوران رسیده رجاله های سیاسی اند که دوهزار نمی ارزند. اما چه بگویم ؟ که آخر در دمای پنجاه درجه حتی جارو کشیدن بر آسفالت خالی هم بخارات قیر آدم را می کشد. دیگر اینکه این آدمها به کدام حقوق سر وقت ماهیانه بر سر کارند و با چه بیمه ای و زیر دست کدام پیمانکار حلال زاده ای ؟ با چه وضعیتی به لحاظ درمانی ؟ چند وقت به چند وقت قلبشان مورد آزمایش قرار می گیرد و فشارشان سنجیده می شود. این چیزها اساسا مال اینجور ادمها نیست. بیایید آشغالهایمان را بر زمین نریزیم یک شعار شیک تلوزیونی است. اساسا کار این دسته آدمها به اینجا نمی کشد. انچه سید علی حسینی ها را کشته است و می کشد تبعیض است و ظلمی که کارفرمایان و پیمانکاران با قراردادهای ظالمانه شان بر این ادمها رقم می زنند. ای کاش جزییاتی از پرونده حقوقی بیمه و قرار داد این کارگر و امثالهم با پیمانکار علنی شود. من مطمئنم چیزهایی به مراتب بهتر از شعار آشغال نریزبم عاید مان می شود.

کدام هنر با خاصیت؟

چند پیش بهروز عباسی، دوست هنرمند مطلبی در وبلاگش گذاشته بود که باعث ایجاد سوال مهمی شد. عنوان مطلب این است:‌ "هنر کم خاصیت در بندرعباس".
مطلب به نقد یکی از آثار اینستالیشنی پرداخته بود که مدتی قبل در یکی از گالری‌های شهر بندرعباس به نمایش درآمده بود. بهروز در این مطلب به نکته‌ی مهمی می‌پردازد. و آنهم اینکه چرا هنر در بندرعباس خاصیتی ندارد. و انگشت اشاره‌ش در آن مطلب به سمت هنر چیدمانی از احسان میرحسنی رفته بود.
این مطلب دو واکنش مختلف را برمی‌انگیزد. ۱- خوشحالی از اینکه هنوز زبان نقد در این شهر فروبسته نشده و ۲- نگرانی از این بابت که ما به صورت گزینشی انگشت نقد را به سمت آثار هنری دراز می‌کنیم.
سوال اصلی این است که هر ساله تعدادی از هنرمندان این شهر آثار تولید می‌کنند و در معرض عموم قرار می‌گیرد، در این بین برای چند اثر هنری متنی نوشته‌ایم با عنوان هنر بی خاصیت؟ آیا اصولا باقی آثار هنری در این شهر خاصیتی داشته‌اند که این یکی از بینشان بی‌خاصیت در آمده؟ اینهمه آثار کپی و جعلی وجود دارند چندتایشان را به نقد کشیده‌ایم؟ تنها یک هنر با خاصیت در زمینه ادبیات، تجسمی، عکس، موسیقی، تئاتر، سینما و هر آنچه که با ان برخورد داشته بگوید و خاصیت‌های آن را بشمارد تا کمی این متن باورمان شود.
مشکل ما در این شهر نبود منتقد نیست، نبود نگاه مستقل است. نگاهی که از زیر تیغ نگاه «شبهه» منتقدانه‌مان دوست و دشمن نشناسیم. همانقدر که یک هنر چیدمان زبان ما را، قلم ما را به نقد وا می‌دارد، یقه‌ی مثلا هنرمند تئاتر را بگیریم و بگوییم این اثری که به خاطرش زمان و پول مخاطب و اعضای گروهت را گرفتی چه خاصیتی داشت (به جز شوآف)؟ این فیلمی که شما به خاطرش هزینه کرده‌ای خاصیتش چه بوده؟ این اثر تجسمی (عکس، نقاشی و ...) که به خاطرش گوش فلک را کر کرده‌ای خاصیتش چه بوده؟ اولین جوابی که به ذهن خطور می‌کند این است که منتقد از ترس طرد شدن از دوستان و اطرافیانش که در شاخه‌های مختلف مشغولند، همچین سوالی را هرگز نمی‌پرسد و در اولین فرصت سوال را از غریبه‌ترین گزینه می‌پرسد. اگر چه در این فضای کوچک که هنرمندان در آن زیست می‌کنند، همگی به نوعی با هم دوست و آشنا هستند. اما درصد میزان آشنایی چقدر در این نگاه تاثیر می‌گذارد؟
شاید اگر یک متن نوشته می‌شد و در آن ابتدا توضیح می‌داد هنرهای خاصیت‌داری که در این چند ساله در این شهر تولید شده‌اند چیست بعد از آن می‌شد به هنرهای بی‌خاصیت هم پرداخت. که در آن شاید باید تعصب (کلیدواژه‌ی مهمی که در نوشته‌های بهروز دیده می‌شود) را کنار گذاشت و تمامی اطرافیانمان را در دسته‌ی هنر بی‌خاصیت قرار داد. رویدادی که از شیوه‌ی نوشته و رویکردی که تا کنون دیده شده مشخص است هیچگاه اتفاق نخواهد افتاد.

درباره فیلم خوب بد جلف

شاید یکی از ویژگی‌های فیلم خوب، بد جلف که از نامش نیز پیداست بازی با ژانرها و تاریخ سینماست. چیزی که مخاطب را به خنده وا می‌دارد تنها حماقت شخصیت‌های تقریبا تکراری این نوع فیلم‌ها نیست. بلکه بازی با ژانر فیلم‌های پلیسی و گاه سینمای هند است که تمامی ساختارهای پیشین‌اش را بر هم می‌زند و یا به بازی  می‌گیرد. در این فیلم کمتر سراغ شوخی‌های تکراری کلامی و گاه اینترنتی رفته که بخواهد به این واسطه مخاطبش را بخنداند. در کنار فضا سازی یکدست فیلم فارغ از آنکه فیلم جز مواردی که اشاره شد و در چند مورد شوخی با وضعیت سینمای ایران، تیغ انتقادش چیزی را نمی‌برد. یا به نوعی فیلم مشخص نمی‌کند که مشکلش با چیست. به جز یک کات بسیار درست زمانی که یکی از سرهنگ‌های انتظامی به همکارش می‌گوید: اینها آبروی فرهنگی مملکت ما هستند. و کات به رفتارهای دو بازیگر در اتاق سرهنگ.
اما این فیلم همینکه توانسته سینمای هالیوود و سینمای ایران را به یک نقطه‌ی مشخص برساند (به چالش کشیدن رفتارهای غیر واقعی در ژانر فیلم‌های پلیسی هالیوودی و همچنین نمایش وضعیت از آنور بوم افتاده‌ی سینمای آبکی-پلیسی ایران) یکی از امتیازهای این فیلم به شمار می‌رود.

واکاوی یک پیام فراموش شده

پس از اعلام اسامی فیلم‌های راه یافته به هشتمین جشن مستقل فیلم کوتاه در بین پیامهای افرادی که به نتایج فیلم‌های انتخاب شده اعتراض داشتند و نظراتشان را در گروه ایسفا نوشته‌ بودند، خواندن یک پیام مرا به نوشتن این متن واداشت. پیام کوتاه بود و رسا: «همچنان غلبه با " نوزادان مرده به دنیا آمده" ی سینمای بدنه!»
چه عاملی باعث می‌شود که غالبا اعتراضاتی همراه با اعلام نتایج فیلم‌های راه یافته به جشنواره ها و جشن‌های فیلم کوتاه در ایران باشد؟
شاید جواب ساده باشد.
توجه‌ ویژه‌ی جشنواره‌ها به آثار داستانی، بویژه آثاری که تلاششان بر روایت یک قصه با شیوه‌هایی که غالبا در آثار سینمای بدنه دیده‌ایم، (درام، نقش پررنگ بازیگر، ریتم فرموله شده، موسیقی و..و..) این توجه ویژه یک پیام مهم را به فیلمسازان مخابره می‌کند؛ اینکه ما بر خلاف رسالت بزرگی که بر دوش سینمای کوتاه است، نگاه ویژه‌‌مان به سینمای شبهه بلند است. سینمایی تماما استوار بر ارکان قصه‌گویی‌ که در نهایت به تربیت فیلمسازانی منجر می‌شود که در آینده چهره‌ی موجهی در سینمای بدنه داشته باشند.
اما رسالت فیلم کوتاه (که بر خلاف سینمای بلند آنچنان نگران بازگشت سرمایه نیست)، اگر تجربه‌ی شیوه‌های مختلف(در فرم) نیست، پس تجربه‌ی چیست؟
و سوال مهم این است فیلم‌هایی که ریتمشان کمی کند‌تر از آن فیلم‌های داستانی که ما انتظار داریم بود، فرمشان متفاوت‌تر از فرم فیلم‌های داستانی متداول بود، قصه‌ی پر پیچ و خمی را روایت نمی‌کرد و نقش بازیگری پررنگ‌تر از ایده و فرم نبود تکلیفشان چه می‌شود؟ وضعیت همه‌ی جشنواره‌ها که به آثار داستانی می‌پردازند روشن است. و دردناک‌تر از آن هم بخش‌های تجربی جشنواره‌هاست که در ادامه به آن بیشتر خواهیم پرداخت. و سوال دیگر اینکه دبیرخانه جشنواره‌ها و جشن‌ها این نوع آثار را (مثالی که در بالا آورده شد) با حوصله دیده‌اند یا از طریق بازبینی روی دور تند آنها را نگاه کرده‌اند؟ که آفت تمامی جشنواره‌های فیلم کوتاه داستانی‌ همین است.
راه حل چیست؟
راه حل را جشنواره‌ها هر ساله با انتخاب‌هایشان نشان داده‌اند. سینمای شبهه اصغرفرهادی، شبهه بهرام توکلی، شبهه بهمن قبادی، شبه X، شبهه Y. (انواع سینمایی که باب میل جشنواره‌های فیلم کوتاه خارجی هم هست)
نتیجه چه میشود؟
نتیجه این است؛ فیلم‌های داستانی که ایده‌محورند، بازیگری نقش پررنگی ندارد و ریتمشان کمی کندتر از حد معمول است همواره در کُمد فیلمسازان می‌مانند و خاک می‌خورند. قطعا حجم غیر قابل تصوری از این فیلم‌ها سالیان سال است که دیده نشده‌اند و غالبا جایی برای ارائه آنها نیست و همواره به خاطر محدودیت و هزار دلیل دیگر جشنواره‌ها از پذیرفتن آنها امتناع ورزیده‌اند و چه بسا فیلمسازانی که دیگر عطای فیلمسازی را به لقایش بخشیده‌اند و وارد حوزه‌های دیگری شده‌اند. بی اینکه یک بار فیلمشان دیده شده باشد، کسی از آنها خواسته باشد پیرامون فیلمشان و چرایی ساختنش صحبت کنند.
وضعیت فاجعه بار است و قطعا همه اسیر این مصرف‌گرایی شده‌اند. آن نوع مصرفگرایی که مخاطب روی صندلی‌اش می‌نشیند و فیلمساز با تمام شعبده‌های مشخص سینمای قصه‌گو او را به مدت چند دقیقه و یا بیشتر (در آثار بلند) مسحور می‌کند و در این بین احساساتش نیز قلقلک داده می‌شود. بدون اینکه به خودش زحمت بدهد و درگیر چیز دیگری شود. برای همین اکثر مخاطبان حرفه‌ای و غیر حرفه‌ای سینما کریستوفر نولان را بیشتر از روی اندرسون، اسپیلبرگ را بیشتر از بلاتار و مثلا دیوید فینچر را بیشتر از برسون شناخته و می‌بینند.
وضعیت سینمای تجربه‌گرا چگونه است؟
آخرین فیلم تجربی یا تجربه‌گرایی که دیده‌ایم کی بوده؟
وضعیت سینمایی که به فیلم های ضدقصه می‌پردازند هم وضعیت خوبی ندارد. جشنواره فیلم کوتاه که یک بخش به این نوع فیلم‌ها اختصاص داده را ببینید. در ترکیب هیئت انتخاب هر ساله «غالباَ، و نه همیشه» تعداد زیادی از اهالی سینمای داستانی را برای این مهم میگمارند. نتیجه‌اش در خوش‌بینانه‌ترین حالت می‌شود بازتولید سینمایی شبیه‌ به آثار شهرام مکری. سینمایی که هنوز در فرم تکرار و لانگ تیک مانده و جلوتر نرفته است. یا از آن طرف بوم افتاده و به سمت ویدئو آرت کشیده شده‌ است. اصلا نگاهی به ترکیب هیئت انتخاب‌های هر ساله‌ی جشنواره‌های داخلی در بخش سینمای تجربی بی‌اندازید. تنها راه تجربه‌های واقعی و مفید برای سینما (نه سینمای قصه‌گوی شبهه بلند که در آینده به سینمای بدنه تبدیل می‌شوند) هر ساله بی‌رحمانه قصابی شده و هیچ راهی برای دیده‌شدنشان نخواهد بود. در کدام جشنواره فیلم صامت ۱۸ دقیقه‌ای دیده‌اید که بی ادعا یک برهه از تاریخ این جامعه را نشان دهد؟
این فیلم را چند سال پیش دوست فیلمسازی ساخته بود که هیچ جشنواره‌ای در داخل این مملکت حاضر به پذیرفته‌ شدنش نبوده و نیست. فیلم هیچ مشکل فنی و سیاسی نداشت. احتمالا تنها مشکلش این دو مورد بوده، هیئت انتخاب آن را دوست نداشته‌، یا اگر هم قرار است فیلم تجربی باشد، حتما باید تجربه در شیوه روایت قصه‌اش باشد. (یعنی باید حتما داستانی این وسط وجود داشته باشد که بشود بر اساس آن قضاوت کرد).
داستان، درام و قصه، تیغی که می‌توان گردن هر فیلمی که خوشمان نیامد را با آن بزنیم. بی‌اینکه از خودمان بپرسیم سینما به جز تعریف کردن قصه (کاری که ادبیات به خوبی آن را انجام می‌دهد) چه توانایی دیگری دارد؟ چقدر به سینما به خاطر سینما بودنش بها داده‌ایم نه به خاطر قصه‌ای که از آن طریق روایت می‌شود؟ و هزاران سوالی که هر ساله پس از اعلام نتایج جشنواره‌ها مطرح می‌شود و کسی پاسخی برای آن ندارد.

یک شب عجیب

ساعت نزدیک‌های ۴ صبح است. خوابم نبرده، به هزار تقلا سعی می‌کنم بخوابم. به مراحله اول خواب وارد می‌شوم. چشمانم گرم شده و دارم به تاثیر سریال فرندز که چند ساعت قبل دیده‌ام شخصیت‌های سریال را در خواب می‌بینم. یکی از شخصیت‌ها همه جا را خیس می‌کند، خیس خیس. انگار با یک آب‌پاش روی همه آب می‌پاشد. از خواب می‌پرم. دستی به سرم می‌کشم خیس است. اول فکر می‌کنم عرق کرده‌ام‌. عرق نیست. (زمانی که به خاطر گرما عرق می‌کنم اول زیر گردنم عرق می‌کند به پایین، هیچ‌وقت سابقه نداشته که سرم و موهایم خیس شوند، اما الان هیچ جای بدنم خیس نیست. و حتی اصلا گرم هم نیست اما پشت سرم و موهایم خیس است) بلند می‌شوم دستی به بالش می‌کشم. بالش خیس خیس است. تمام سطح یک طرف بالش. حتی در گذشته یک بار هم عرق کردن اینطوری بالش را خیس نکرده، به گونه‌ای که اگر آن را ‌بچلانم آب از آن بچکد. فکر می‌کنم از کولر آب پاشیده روی بالش، اما اصلا کولر همچین کاری را نمی‌کند و دوما آب از کولر این مسیر عجیب و پر پیچ و خم را طی نمی‌کند که به جای صورتم، پشت سرم و بالش را خیس کند.

بطری آبی در‌اتاق است، اما با فاصله‌ی‌ زیادی از من در بسته چند متر آن‌طرف‌تر. آخرین حدس این بود که شاید دانه‌ای پشت گردنم‌ ترکیده و سطح بالش را خیس کرده اما اصلا در طول روز وجود همچین دانه‌ی آبدار و بزرگی را حس نکرده‌ام و در ثانی اگر دانه بترکد اینطوری بالش را خیس می‌کند؟ تا چند ساعت بعدتر هم خوابم نمی‌برد. منتظر تکرار حادثه می‌مانم ‌اما خبری نمی‌شود به زور می‌خوابم. با یک سوال بزرگ. اینکه چه طور ممکن می‌شود؟؟؟؟

دنبال یک جواب منطقی می‌گردم نه جوابی با اما و شاید و اگر‌ و حدس و گمان، چیزی که با ۲-۲ تا بشود توجیهش کرد.

رگ خواب

همیشه یکی از سوژه‌هایی که مرا ترقیب به ساختنش می‌کرد، داستان دختر جوان و تنهایی بود که چه طور در شرایط نابسامان جامعه بلعیده می‌شود. رگ خواب ساخته‌ی جدید حمیدنعمت‌اله دقیقا به همین مساله می‌پردازد که چه‌طور یک دختر جوان و تنها در شرایط سخت جامعه باورها و اعتمادش را از دست داده و ذره ذره نابود می‌شود. شاید لیلا حاتمی مناسب‌ترین شخصیت برای ایفای این نقش باشد اما در زمانی که با لیلای حاتمی بالای ۴۰ سال روبرو هستیم دیگر این انتخاب انتخاب خوبی به نظر نمی‌رسد. نماهای بسته از دست‌ها حکایت از یک دختر جوان و خام را نمی‌دهد. گفتار متن گفتار متن پخته و یا مناسب این شخصیت نیست. گفتارمتنی‌ست که انگار هر لحظه قرار است بخشی از اطلاعات باقی مانده به شخصیت را عنوان کند. و در پایان نیز انگار راهی جز منتقل کردن پیام نهایی فیلم از این طریق را ندارد. جایی که در نبود پدرش قول می‌دهد که دختر خوب و سربه‌راهی شود. فارغ از تمامی نقاط ضعف فیلم، تلاش برای نشان دادن احساس عاشقانه‌ی مینا به کامران، لحاظات کمتر توجه شده‌ی این روزهای سینما را به تصویر می‌کشد که می‌تواند تجربه‌ی خوبی برای مخاطب ایرانی باشد. لحظات عاشقانه‌ای که شاید هر زن عاشقی آن را برای یک بار تجربه کرده است. (بدون توجه به رفتار شخص مقابل). به هر حال رگ‌خواب، فیلم سروشکل‌دارتری نسبت به آرایش‌غلیظ به نظر می‌رسد. و البته هنوز تا بوتیک، اثر تکرار نشدنی حمیدنعمت اله فاصله زیادی دارد. تجربه‌ی یک بار دیدن این اثر را از دست ندهید.

 

درباره فیلم سیانور

سیانور داستان پسر جوانی‌ست که به تازگی از مدرسه‌ی پلیس در زمان پهلوی فارغ‌التحصیل شده و برای یافتن تعدادی از اعضای حزب مجاهدین باید با یک ساواکی کارکشته (مهدی هاشمی) هم‌کار شود. او در این بین با نامزد سابقش که هم‌اکنون از اعضای حزب شده روبرو می‌شود و بین عشق و وظیفه باید یکی را انتخاب کند.
چیزی که سیانور از آن رنج می‌برد داستان تقریبا تکراری آن نیست. بلکه تلاش برای روایت چندین داستان عاشقانه در یک زمان محدود است. روایتی پر از شخصیت‌هایی که کامل نمی‌شوند و در حد یک تیپ باقی می‌مانند. تلاش برای کلیشه‌سازی‌های رایج سینما و تلویزیون است که در آن برخی شخصیت‌های مثبت و منفی تا جایی که امکانش باشد کنتراست خودشان را بیشتر و بیشتر کنند. وقتی یک کارگردان با روحیه مذهبی دست به ساخت همچین فیلمی می‌زند که باید اعضای ساواک و اعضای حزب مجاهدین را نشان دهد برایش راهی جز مثبت نشان دادن شخصیت‌هایی که اعتقادات مذهبی‌شان پا برجاست نمی‌ماند. حتی اگر شخصیت‌ها درگیر کلیشه شوند و یا غیر واقعی به نظر برسند. سیانور خواه‌ناخواه درگیر یک نگاه ایدئولوژیک است. اما بدتر از آن به خاطر تعدد شخصیت داستان هرکدام از شخصیت‌ها کامل پرداخته نمی‌شود.

چرا پیانیست می‌تواند فیلم بهتری نسبت به فهرست شینلدر باشد؟

فهرست شیندلر

شاید تنها در یک صورت بتوان فهرست شیندلر و پیانیست را با هم مقایسه کرد و آن هم اینکه هر دو فیلم در مورد یک رویداد تاریخی ساخته شده‌اند. آشویتس و قتل‌عام یهودیان لهستان. هر دو فیلم به بخش هایی از این رویداد اشاره می‌کنند. اما چه نکاتی فیلم پیانیست را نسبت به فهرست شیندلر متفاوت‌تر میکند.
فهرست شینلدر داستان یک تاجر چک اسلواکیایی است به نام اسکار شیندلر که به واسطه تاسیس کارخانه‌ی قابلمه تعداد زیادی از یهودیان را به سر کار می‌برد. پس از مدتی که قتل عام آنها بیشتر می‌شود، شیندلر یک فهرست ۱۱ هزار نفره‌ای از یهودیان جمع آوری کرده تا بتواند به بهانه کار در کارخانه خود در چک‌اسلواکی آنها را از خطر اعدام دور نگهدارد. این اتفاق افتاده و او تمامی ۱۱ هزار نفر عضو فهرستش را با رشوه‌های مختلفی که به سران نظامی نازی می‌دهد به شهر خود در چک‌اسلواکی منتقل می‌کند. و در آنجا مشغول ساخت مهمات جنگی می‌شود. مهماتی که هیچ کدام مناسب برای جنگیدن نیستند. این داستان که بر اساس یک رویداد واقعی‌ست، بر اساس کتاب شیندلرز آرک که برندهٔ جایزه بوکر شده، ساخته شده است.
شاید چند عامل را بتوان در بررسی دو فیلم پیانیست و فهرست شینلدر مقایسه کرد که به دید بهتری نسبت به این اثر کمک کند.
۱- فهرست شینلدر داستان یک شخصیت واحد نیست، داستان چند شخصیت و چند زاویه دید مختلف است. جایی فیلم از زاویه دید اسکار شینلدر است و جایی گات مقام بلندپایه‌ی ارتش نازی.
۲- برخی شخصیت ها با حذف شدنشان لطمه ای به داستان نمی‌زنند، شاید کارگردان برای اینکه کار از محکم کاری عیب نکند آنها را در جریان فیلم قرار داده است. رجوع به صحنه‌ای که زنی بی دلیل وارد کارخانه شده و بی‌مقدمه از رئیس کارخانه می خواهد که پدر و مادرش نیز به عنوان کارگر در آنجا استخدام شوند.
۳- فهرست شینلدر تا جایی که امکان دارد سعی میکند احساسات مخاطب را برانگیزد.
۴- وفادار بودن به متن اصلی و همچنین پرداختن به تمامی جوانب شخصیت‌های معرفی شده زمان فیلم را افزایش داده.
اما در فیلم پیانیست با چند اصل کلی روبرو هستیم.
۱- پولانسکی داستان یک نفر را روایت می کند. داستان پیانیستی که باقی شخصیت‌ها در زیر سایه‌ی حضور او تعریف می‌شوند.
۲- شخصیتی در فیلم پیانیست قابل حذف نیست.
۳- تنها در روند منطقی داستان فیلم ممکن است دچار احساسات شوید. سعی بر احساساتی شدن به هر نحوی نیست. شما نمی‌توانید صحنه‌ی شهر خالی از سکنه با انبوهی از چمدان‌های رها شده را ببینید و احساساتی نشوید. اما صحنه‌ی خداحافظی شینلدر در پایان فیلم را به یاد بیاورید. تمامی تلاش فیلم در آن لحظه این است که شما احساستان برانگیخته شود.

فیلم پیانیست

۴- در فیلم پیانیست، صحنه‌ایست که یکی از نازینها تعدادی از یهودیان را به صف می‌کند تا دانه دانه آنها را بکشد به آخرین نفر که می‌رسد فشنگ‌های اسلحه تمام می‌شود (تکرار صحنه‌ای در فهرست شینلدر که معجزه‌گونه اسلحه شلیک نمی‌کند، گات اسلحه را عوض می‌کند و باز شلیک نمی‌شود. انگار قرار نیست آن پدر روحانی کشته شود) اما در پیانسیت هیچ معجزه‌ای وجود ندارد، سرباز اسلحه را پًر می‌کند و نفر آخر را نیز می‌کشد. شاید یکی از دردناک‌ترین و هوشمندانه‌ترین وقفه‌هایی‌ست که در کار یک شخصیت سینمایی رخ می‌دهد. وقفه‌ای که کمتر نمونه‌ی سینمایی آن را دیده‌ایم. در پیانیست هیچ معجزه‌ای به این شکل در کار نیست. به جز لحظه‌ای که یک آشنا او را از بین باقی یهودیان جدا کرده و فراری می‌دهد. لحظه‌ای که قرار است به ما بگوید فیلم داستان یک یهودیست که قرار است کشته نشود.

 

درباره فیلم «به امید دیدار»

رسول‌اُف را از زمان فیلم جزیره‌آهنی که حوالی بندرعباس ساخته بود می‌شناختم. البته در حد سلام‌وعلیک در دفتر سینمایی یکی از دوستان. قرار بود جزیره‌آهنی را با هم ببینیم که فرصتی دست نداد تا اینکه فیلم به امید دیدارش را دیدم. فیلمی که سال ۹۰ ساخته بود و توانسته بود در بخش نوعی نگاه جشنواره کن جایزه‌ای هم بگیرد. فیلم با مضمون اجتماعی-سیاسی و با تعدادی زیادی از بازیگران خوب سینما حتی در نقش‌های فرعی داستان دختر وکیلی را روایت می‌کند که قصد دارد به بهانه‌ی وضع‌حمل در یک‌ کشور دیگر اقامت آنجا را بگیرد، حالا در پس تدارک مقدمات سفر است. فیلم با یک ریتم نسبتا کند در پیشبرد  داستان خسته کننده شده و از طرفی چند سوال به جا می‌گذارد.

۱- چرا زن به یکباره تصمیمش در سقط بچه تغییر می‌کند؟

۲- تکلیف رابطه‌ی زن با شوهرش چرا به خوبی پرداخت نمی‌شود؟

۳- مامورها زن را به چه جرمی دستگیر می‌کنند؟

و تعدادی سوال دیگر که جواب مشخصی بر آنها نیست. اما همواره رسول‌اُف به عنوان یک فیلمساز حساس به مسائل اجتماعی و سیاسی زمانه برای اینجانب قابل احترام بوده و هست. سینمایی که علی‌رغم ضعف‌هایش بیشتر از این باید دیده شده و درموردش حرف زد.