در اینکه شکست خوردن بخشی از زندگی آدمیست شکی نیست. اینکه ممکن است انسان از هر شکستی پلهای برای پیروزی آیندهاش بسازد دور از ذهن نیست. بارها اتفاق افتاده. اما بدترین نوعش این است که شما در آن رقابتی که حضور نداشتهاید هم شکست خورده باشید.
انگار شما مسابقه نمیدهید اما دیگران در حال مسابقه با شما هستند.
پیروزی آدمهایی که حتی در زندگیتان نبودهاند به منزلهی شکست شما قلمداد شده. شما خود را دور از هر همآوردی نگه داشتهاید اما پیروزان خواسته یا ناخواسته پا روی شما گذاشتهاند. عبور کردهاند، قانون بقاست انگار.
داستان نویسی آمریکا را به این صورت دوره بندی میکنند:
۱۸۳۰ – ۱۸۶۵ = دوره ی رمانتیک
۱۸۶۵ – ۱۹۰۰ = دوره ی رئالیسم
۱۹۰۰ – ۱۹۱۰ = دوره ی ناتورالیسم
۱۹۱۰ – ۱۹۴۵ = دوره ی مدرنیسم
۱۹۴۵ – ۱۹۶۳ = دوره ی پس از جنگ
۱۹۶۳ – ۱۹۸۰ = دوره ی اعترافی
۱۹۸۰ – ؟ = دوره ی پسامدرنیسم
سعی میکنم شخصیت آدمها را عین یک صندوقچهی قدیمی باز کنم و دانه دانه خصایص اخلاقی و رفتاریشان را از هم تفکیک کنم و تعریفم از آنها به یک ویژگی گلدُرشتتر خلاصه نشود، اما چیزی که همواره باعث میشود فاصلهام را نسبت به بقیه تنظیم کنم «احترام» است.
شخصی که بیاحترامی میکند لایق بیاحترامیست، اما وقتی خواسته یا ناخواسته بیاحترامی میبینم نمیتوانم یکجا بایستم و نظاره کنم. دور میشوم.
چون در بیاحترامی برای بار دوم خودم را مقصر میدانم.
به کار بردن برخی اصطلاحات برگرفته از اندیشمندان غربی در فضای سیاسی ایران گاهی خلط مبحث و آدرس غلط دادن است. چندی پیش برای اولین بار مناظره یکی از اصلاحطلبان سنتی با روزنامهنگار ایرانی خارج از کشور را شنیدم. حرفها همان حرفهای همیشگی بود؛ «باید با صندوق رای ذره ذره همه چیز را اصلاح کنیم.»
استاد حتی یک نمونه از دست آوردهای جریان اصلاحطلبی که دارد عمرش به سی سال میرسد هم توی چنتهاش نبود که مثال بزند. اما چیزی که قضیه را اسفناکتر میکرد. سادهاندیشی ایشان نبود. سادهلوحی نهادینه شده در فکر و ذهنش بود که قصد داشت به بقیه هم سرایت دهد. حالا این سادهلوحی عامدانه یا غریزی بود را قضاوت نمیکنم اما به کار بردن «عادیسازان شر» (که از نوشتههای هانا آرنت به عاریه گرفته شده) برای این جماعت اشتباه است. شر هیچگاه برای ملتی که قصد دارد خودش را از آن برهاند یا در برابرش بایستد عادی نمیشود. کاری که این جماعت اصلاحطلب سالهاست انجام میدهند عادی سازی شر نیست، رقیق کردن شر است.
مثال:
حالا آنچنان هم اینها به بیحجابی گیر نمیدهند.
حالا ما که اینجا نشستهایم و نقد میکنیم هم یعنی آنها با نقد شدن مشکلی ندارند، فضا آنقدر بسته نیست.
حالا یک صندوق رای که هر ۴ سال یکبار مردم رای میدهند هم داریم …
اینها در خلال صحبتهای این اصلاحطلب (بخوانید استمرارطلب) شنیده شد.
حتی زندان رفتن اینها هم چیزی درشان تغییر نداده. تنها سعی میکنند که سیاهی و پلیدی موجود را در پیش چشم ملت رقیق کنند. خاکستری جلوه دهند.
کور خواندهاند.
نزدیک به اواسط آذر از دفتر انجمن سینمای جوان بندرعباس تماسی داشتم مبنی بر ارائه یکی دو تا از فیلمهایم برای نمایششان در انجمن. چیزی که شنیدم و یا متوجه شدم نمایش هفتگی فیلم بود (که بیشتر مخاطبانش بچههای خود انجمن هستند). قبول کردم و چند وقت بعد دو تا از فیلمهایی که قبلتر هم به نمایش در آمده بود را فرستادم. توی دی ماه متوجه شدم که فیلمها برای هفته فیلموعکس در نظر گرفته شدهاند. شاید در طی آن تماس تلفنی من عبارت «هفته فیلم و عکس» را درست نشنیدم. اما اگر با وضوح بیشتری متوجه میشدم فیلمها برای چه برنامهایست تصمیم دیگری میگرفتم. بعد از اتفاقات سال ۱۴۰۱ عملا در هیج رویداد هنری شرکت نکردم. فعلا هم دل و دماغش نیست. فیلم من شاید اندک زغال آتش رو به خاموشی نمایش دستاوردهای آنهایی باشد که بودنشان لحظه به لحظه ویرانی این مملکت است. برای همین فعلا تنها کاری که از دستم بر میآید همین است که دور باشم.
سالانه صدها فیلم با موضوع عشق پیری در سینمای کوتاه ساخته میشود که اتفاقا خیلی از اینها هم آثار خوبیست. همینطور سالهاست در سینمای کوتاه و مستقل فیلمها فارغ از مساله حجاب اجباری و دست و پاگیر بازیگران ساخته میشوند. که باز هم توی آنها آثار قابل توجهی دیده میشوند. ضعیفترین آنها را با کلیشهایترین پایانبندیها در نظر بگیرید، میشود: «کیک محبوب من».
درک زیباشناسی ما وابسته به منشا و خاستگاه ماست. ما هر آنچه که وابسته به طبیعت باشد (جایی که از آن شکل گرفتهایم) را زیبا قلمداد میکنیم و معیار زیباییشناسیمان را بر اساس خود طبیعت تعریف میکنیم. در واقعا طبیعت به ما یاد داده که دوستش داشته باشیم و زیبا بدانیمش.
موقعیتهای جدید میتونه آدم رو دچار وضعیت حباب کنه. توهم اینکه حالا در این فضای جدید همه چیز عوض شده و شکل دیگری به خودش گرفته، شکلی جدید که در واقع فقط ساخته ذهن آدمی و آرزوهاشه. حبابی که خیلی زود میترکه چرا که واقعیت تیغهای تیز زیادی داره که حباب ساختگی ما نمیتونه از زیرش در بره. با ترکیدن ناگهانی این باورهای ساختگی آدمیزاد دچار شوک میشه. شوکی که گاهی سنگینیش از بار واقعیتی که به دوش میکشیدی خیلی بیشتره… خیلی بیشتر…