انگار جلوی کوه بایستی و فریاد بزنی و کوه جوابی ندهد / تمامشان روزی به ناچار از سینه ات پر می کشند
و اندکی بعد خودت را غریبه و هر لحظه دورتر میابی / هیچ راهی به تو ختم نمی شود / و هراس واژه هایی که سر بریده می شوند/ آری مرگ معنای پوچش را از دست میدهد .
در سرزمینی که سایه آدمهای کوچک بزرگ است آفتاب در آن سرزمین در حال غروب است / یک SMS
این بار هم تو می روی ، دوباره من چشم به راهت می مانم.
می دانم پایانی ندارد…
نویسنده : این روزا
می دانم! روزی می آیی که دگر نیستم و فقط سایه ایی خاک گرفته از خاطرات من تو را همراهی می کند.
نویسنده : این روزا
آسمان منتظر صبح نشسته بود و از اینهمه تاریکی میترسید،ماه نیز از تنهایی خسته بود،اما باز می تابید…
نویسنده : این روزا
ماه ، عمر ، صدا با تو آغاز می شوند / ومه شهر را می بلعد / من به فکر تو هستم هنوز
تمام زندگی را در انتظار روزی ماندیم که نخواهد آمد.
نویسنده : این روزا