این دل لعنتی بندرگاه تمام کشتی های نیامده است . روزی او هم رخت بر می بندد و به سمتی آرام پارو می زند . / لی
وقتی بدونی سهمت از زندگی فقط سکوته ، دیگه هیچ وقت فریاد نمی زنی …/ رضا
صبح که از خواب پا میشیم ، می بینیم تمام زیبائی های زندگی رویائی بیش نبود … / رضا
الان دو گروه معنی آزادی را خوب می فهمند . معدنچیان شیلی و ملت ایران … / لی
پیش تر در اینجا
تاریکی شب سر می برد این روزهای کوته را ، و سحر می چکد بر خاک نمناک خاطرات تاریک … / لی
بعضی ها شب خوابیده و صبح بلند میشوند و شاهکارهای بزرگی خلق می کنند ، ما صبح چشمانمان را باز می کنیم می بینیم دلمان گرفته . بدجوری … / لی
شبهای پاییز ، کوچه با صدای باد به خواب می روند و تیر برق تا آمدن خورشید پلک نمی زند / فاطمه بردال
عشق تــــجاوز کننده است ، عشق به روح انسان هجوم می آورد و بعد ذهن آبستن خاطرات ریز و درشت می شود ، خاطرات هر کدام حــــرامزاده هایی هستند که هیچگاه نمی خواهیم قد بکشند و تا پای گور بدرقه مان کنند . / لی
هر روز یک دنیا کار را به فردا می سپارم و هیچ گاه نمی دانم فرداها تمامشان را انجام خواهم داد یا نه ؟ / لی
چرا آدما ایتقدر ادعای انسانیت دارن ؟ وقتی فرق بین آدمو انسان رو درک نکردن ؟ / یک پیام از رضا