هر روز او می آمد و به من می گفت :سلام ،در جوابش میگفتم ،سلام …

روزی که رفت گفت : خداحافظ و من خیلی آرام گفتم : خداحافظ…

دیروز آمده بود، من به او گفتم : سلام …  او گفت : فراموش کن مرا!!!

…….!؟!؟!؟

نویسنده : این روزا

| ۷ نظر

ما زبان مادریِ همیم .

| بدون نظر

آشفته ام ، همین . 

| ۳ نظر

و جشنواره تئاتر فجر نشان داد تئاتر هنوز برای سرمایه دارهای با پرستیژی است که وقتی در سالن جشنواره حضور پیدا می کنند چنان همگان را مجذوب خود می کنند که حتی مخاطبین بی بلیط و بی پرستیژ به ناگاه فراموش شده‌ ،‌ پشت در سالن همچون رهگذری به در و دیوار و سالن آدمهای با پرستیژ نگاه می کنند و از آنجا دور می شوند . آری آنجا همه فراموش می شوند . این است مرزبندی‌ای که تئاتر برای انسان ها انجام می دهد . خدانگهدار برشت .  

| ۲ نظر

بگذار آسوده بمیریم .

| بدون نظر

می گفت : آدم حتا به یه رهگذر هم احساس داره ، ما شدیم رهگذر آن گذر…! اما او هرگز از آن ره نگذشت…!!!

نویسنده : این روزا

| بدون نظر

همیشه من برای دلتنگی هایم می نوشتم ، اما اکنون دلتنگی ام برایم می نویسد!

نویسنده : این روزا

| بدون نظر

فی بعدها عذاب فی قربها السلامه

| بدون نظر

گاهی کلامی برای نوشتن ندارم ، مانند تمام لحظه هایی که فراموش میشوم!!!

نویسنده : این روزا

| یک نظر

گاهی وقتا آدما بهتره یه خاطره باشن تا زنده بمونن!!!

نویسنده : این روزا

| ۳ نظر