سینماتوگراف

درباره All Hands on Deck

فیلم All Hands on Deck ساخته کارگردان فرانسوی گی‌یوم براک محصول سال ۲۰۲۰ داستان سه جوان را روایت می‌کند که مجبورند چند روزی را در یک اردوگاه تابستانی در یکی از شهرهای توریستی فرانسه با هم سپری کنند. چیزی که بیش از هر چیز در این فیلم به چشم می‌خورد سادگی در داستان و روایت است. فیلم همان‌طور که بی‌ادعا با شوخی‌های کوچک شروع می‌شود همان‌طور ادامه پیدا کرده و تمام می‌شود. شخصیت‌ها سیر تغییر و تحولات خودشان را طی می‌کنند. در چالش‌های ناخواسته‌، آن روی خودشان را به نمایش می‌گذارند و در انتها با تقدیری که برایشان رقم خورده کنار می‌آیند. فیلم اگر چه در کارگردانی و یا تدوین چیز چشم‌گیری برای ارائه ندارد اما در شیوه روایت و آن سادگی که پیش‌تر به آن اشاره کردم یکدستی ویژه‌ای دارد. سادگی در دکوپاژ، تدوین،‌ بازی‌ها و حتی انتخاب لوکیشن. فیلم اگر چه به نوعی یک اثر توریستی به حساب می‌آید که هدفش معرفی یک منطقه پُر پتانسیل برای گذراندن تعطیلات است اما با همین حال از روی ناولی به اسم «بدن‌های گرم» نوشته‌ی دونالد آر.موریس اقتباس شده و به نظر می‌رسد احساسات درونی بیشتری از شخصیت‌ها را به مخاطب عرضه کرده اما فیلم تنها بخشی از آن را به نمایش گذاشته است. آن‌جا جوان‌ها شکست و پیروزی و تجربیات جدیدی را در یک تعطیلات کوتاه مدت از سر می‌گذرانند. تعطیلاتی که حتی پس از تمام شدن فیلم ادامه پیدا می‌کند.
اگر علاقمند به دیدن فیلمی جذاب اما ساده هستید که گره‌های داستانی زیادی نداشته باشد دیدن این فیلم پیشنهاد می‌شود. مخصوصا که در هفتادمین دوره جشنواره برلین هم حضور داشته.

درباره «پدر»

فلوریان زلر نویسنده فرانسوی که در چند سال اخیر چند نمایشنامه از او به زبان فارسی ترجمه شده فیلم «پدر» محصول ۲۰۲۰ را در کارنامه خود دارد. فیلمی که در نودوسومین جایزه اسکار ۶ نامزدی و ۲ جایزه از جمله بهترین فیلمنامه اقتباسی را برایش به ارمغان داشته است. فیلم اگر چه داستان ساده‌ای دارد اما جزئیات مهم زندگی مردی را در آستانه آلزایمر به تصویر می‌کشد. شرایط سختی که ذره ذره شدت پیدا کرده و او را به تنهایی در یک خانه سالمندان هدایت می‌کند. چیزی که فیلم پدر را متفاوت‌تر از نمایشنامه‌های زلر می‌کند، استفاده از امکانات سینمایی همچون تدوین است که توانسته شرایط آلزایمر مرد را به بهترین شکل نمایش دهد، تکرارها، تکثیر شخصیت‌ها و تغییر فضاها با یک برش ساده تمام چیزهایی‌ست که زلر برای به تصویر کشیدن آلزایمر یک پیرمرد نیاز دارد. شاید بتوان «پدر» را موفق‌ترین فیلمی که تا کنون برای درک بهتر شرایط شخصی که دچار آلزایمر شده، ساخته شده دانست. تجربه‌ای که کارگردان مخاطبش را در شرایط شخصیت دارای آلزایمرش قرار می‌دهد. دیدن فیلم «پدر» در انبوه آثار سینمایی غیر قابل دیدن توصیه می‌شود.

یک دور دیگر

اگر فیلم «شکار» را دیده باشید با آن داستان تلخ و گزنده، چهره معلم به قهقرا رفته‌اش را بی‌شک از یاد نبرده‌اید. حالا بعد از هشت سال کارگردان آن اثر «توماس وینتربرگ» دوباره داستانی را به تصویر کشیده که معلم‌هایی در یک موقعیت تازه‌تر درگیر یک مساله بزرگ‌تر می‌شوند. مساله‌ای که باعث تباهی برخی زندگی‌ها یا تغییر در نگرش شخصیت‌هایش می‌شود. اگر به دیدن یک فیلم که بخواهد حال و هوای یک روز ناخوب را برایتان تغییر دهد احتیاج دارید، دیدن فیلم «یک دور دیگر»، یا «سیاه مست» شاید پیشنهاد بدی نباشد. البته استفاده از همان بازیگر برای شخصیت معلم انگار قرار است پایان بندی بهتری برای شخصیت فیلم شکار باشد.
فیلم با اینکه نگاه طنز به یک ایده شکست خورده را بررسی می‌کند، اما اوج و فرودهای شخصیت‌های کنار هم چیده شده‌اش را هم به خوبی پوشش می‌دهد. شخصیت‌هایی که هر کدام درگیر مسائلی فارغ از کارشان هستند. مردهایی در شرف میانسالی که از روزهای خوب جوانی‌شان فاصله گرفته‌اند و حالا قصد دارند پابه‌پای جوان‌هایی که در مدرسه با آنها سروکله می‌زنند جوانی کنند.
تدوین خوب، ایده جذاب و شخصت‌پردازی‌های حساب شده، فیلم را (نه به اندازه فیلم شکار) در حد و اندازه خودش دوست داشتنی کرده، که دیدنش در این ایام نوروز خالی از لطف نیست.

خانه‌ی او

His House یا «خانه‌ی او» محصول سال ۲۰۲۰ اولین فیلم بلند کارگردان آن رمی ویکِس است. اثریی خوش ساخت با موضوعی که جهان بیش از پیش با آن روبروست (مساله مهاجرت). فیلم داستان زن و مرد جوان آفریقایی‌تباری را روایت می‌کند که بعد از گذراندن چند ماه در کمپ پناهجویان، از طرف دولت یک خانه در حاشیه شهر به آنها داده می‌شود. این زوج باید تا مدتی بدون هیچ‌گونه رفتار غیرقانونی در آن خانه بمانند تا بتوانند مجوز کار و زندگی عادی عین هر شهروند دیگری را کسب کنند. تخطی از قانون ممکن است به بهای دیپورت آنها باشد. مدتی که آنها در خانه سکوت دارند متوجه حضور موجودات دیگری غیر از خودشان در آنجا می‌شوند.
فیلم علاوه بر مفاهیم اجتماعی چون مهاجرت و آداپته شدن با دنیای جدیدی که مهاجران با آن روبرو هستند، دو جنبه‌ی دیگر را هم در دل خود جای داده. کارگردان با هوشمندی توانسته علاوه بر به تصویر کشیدن فرهنگ فولک مناطقی از آفریقا همچون اعتقاد به ارواح خبیثه آن را با ژانر وحشت درآمیزد. این پیوند بار سمبلیک فیلم را در مواجهه با مشکلاتی که مهاجرین به هر دلیلی به دوش می‌کشند را دوچندان کرده. اگر چه فیلم در نیمه ابتدایی کمی کش‌دار و با ریتم کندی پیش می‌رود اما در ادامه و با باز شدن برخی گره‌ها جذاب‌تر می‌شود. البته این را هم باید در نظر گرفت که با اولین فیلم فیلمساز طرفیم و وجود ضعف‌هایی اجتناب‌ناپذیر است و ممکن است لحظات و خرده‌داستان‌هایی در فیلم باشد که حذفشان لطمه‌ای به فیلم وارد ‌نکند.

دو فیلم، دو کودکی

دو فیلم ابتدایی تارکوفسکی، کارگردان شهیر شوروی نگاه ویژه‌ای به کودکان دارد. فیلم نیمه بلند «غلتک و ویولن» و «کودکی ایوان» هر دو با شخصیت محوری یک کودک شروع می‌شوند. اگر چه هر دو در میانه به دو مسیر متفاوت و دور هم راه پیدا می‌کنند. این نگاه ویژه تارکوفسکی در ابتدای مسیر فیلمسازی‌اش به کودکان تقریبا همان‌چیزیست که کیارستمی هم در دهه‌ی اول فیلمسازی‌اش بارها سراغش رفته بود. در فیلم «غلتک و ویلون» که به نوعی پروژه پایانی دوره فیلمسازی تارکوفسکی محسوب می‌شود، معصومیتِ شخصیت کودک با هنرمندی او در نواختن ویولن درآمیخه شده و تقابل دو رویکرد متفاوت در شورویِ در حال صنعتی شدن را به تصویر می‌کشد. مردی که راننده ماشین غلتک است با پسرک ویولون‌نواز دوست می‌شود. این دوستی باعث فهم و درک متقابلی برای جفتشان می‌شود. احساسات خفته‌ مرد با صدای ویلون پسرک بیدار می‌شود و پسر در کنار مرد جرات مقابله با زورگویی‌هایی که همسن‌وسالهایش ایجاد می‌کنند را پیدا می‌کند. رابطه‌ی دوستانه‌ای که در نصف روز برای آنها شکل می‌گیرد شاید همان نگاه سمبلیکی‌ست که مسیر فیلمسازی تارکوفسکی را شکل می‌دهد. او دو رویکرد کاملا متضاد را در یک سوال مهم کنار هم قرار می‌دهد، آیا صنعت رو به رشد شوروی امکان دوستی با هنر بی‌بدیل این سرزمین با انبوهی از هنرمندان نام‌آورش را دارد؟
در «کودکی ایوان» داستان کمی جدی‌تر و تلخ‌تر می‌شود. ایوان مادر و خواهرش را در جنگ جهانی دوم از دست داده، او حالا برای انتقام هم که شده سعی می‌کند خودش را به ارتش رسانده و به نیروهای شوروی در مقابله با آلمان کمک برساند. حضورش در جنگ برای تعدادی از فرماندهان عادی شده. آنها سعی می‌کنند که ایوان را از خط مقدم جبهه دور کرده و در شهری به مدرسه بفرستند. اما ایوان مخالف است و یک‌بار هم از دست‌شان فرار می‌کند. یادآوری خاطرات تلخ ایوان از کشته شدن مادرش و رویاهایی که می‌بیند به شاعرانگی صحنه‌های فیلم افزوده و خلق فضاهای آخرالزمانی در خرابه‌های به جامانده از جنگ تاثیرگذاری حال‌وهوای فیلم را دو چندان کرده.
شاید بتوان دو بازی معروف کامپیوتری به نام‌های «لیمبو» و «اینساید» که توسط شرکت پلی‌هد ساخته شده‌اند را ادای دینی به این فیلم دانست، شخصیت محوری هر دو کودک هستند که باید از یک فضای آخرالزمانی به مقصدی برسند که مخاطب از آن ناآگاه نیست، عبور او از رودخانه، فضای ضدنور، خرابه‌های به جا مانده از جنگ تمامی لحظاتی‌ست که هم در کودکی ایوان و هم در دو بازی شرکت پلی‌هد شاهد آن هستیم.
در کودکی ایوان عدم وجود برخی پلان‌ها برای پرداختن دقیق‌تر به خرده‌روایت‌ها می‌توانست تاثیر بیشتری به جا بگذارد اما با این حال نگاه ضدجنگ این فیلم و همین‌طور پرداختن به تاثیر دهشتناکی که جنگ بر کودکی و کودکان یک نسل می‌گذارد آن را به اثری قابل ستایش بدل کرده است.

درباره‌ی شطرنج باد

نسخه‌ی ترمیم شده «شطرنج باد» ساخته‌ی محمدرضا اصلانی را فرصتی دست داد تا ببینم. محصول سال ۱۳۵۵ با بازی درخشان فخری خوروش، محمدعلی کشاورز، اکبر زنجانپور و شهره آغداشلو. فیلم ظاهراً داستان خانواده‌ای در عصر قاجار را روایت می‌کند که مادر خانواده (خانم بزرگ) مدتی فوت شده و ثروت و خانه‌ی او به دست دخترش (خانم کوچیک) افتاده. اما در این بین پدرخوانده‌ی دختر (حاجی عمو) کنترل امور را به دست گرفته و سعی می‌کند ثروت خانم بزرگ را بالا بکشد. خانم کوچیک در پی انتقام از او، یکشب سر نماز او را می‌کشد. اما غافل از اینکه حاجی عمو نمرده و با کنیزک خانه ارتباط دارد.
نگاه سمبولیک به خانه، بک گراند خانوادگی خانم کوچیک، حضور حاجی عمو به عنوان یک بازاری اهل عبادت و دسیسه کنیزک به عنوان یک عضو از پائین دست جامعه که همواره نادیده گرفته شده و غالبا برای خوش‌گذرانی افراد بالادست مورد سواستفاده قرار می‌گیرد و در جایی تصمیم به انقام می‌گیرد می‌تواند کلیدی برای ورود به جهان نشانه‌های اثر باشد.
اصلانی با نشان دادن رابطه عاطفی بین خانم کوچیک و کنیزک، تاکید بر نشانه‌ها، داستانی بدیع که در زمانه‌ی خودش کم‌نظیر است، نورپردازی‌های متفاوت و همین‌طور پلان پایانی درخشان که بین فضای داستان و زمانه‌ حال پل می‌زند نه تنها ما را شگفت‌زده می‌کند بلکه به مخاطبش آینده‌ای را بیم می‌دهد که هر لحظه امکان وقوعش هست. اصلانی به تکرار اتفاقات گذشته در آینده ایمان دارد و آن را در اثرش به نمایش می‌گذارد. اگر چه هنوز در بخش‌هایی از روایت احساس خلا وجود دارد اما شطرنج باد از آن دست فیلم‌های ماندگار تاریخ سینماست که با این نسخه ترمیم شده‌اش بیش از پیش باید مورد بحث و مطالعه قرار گیرد.

نگاهی به فیلم I'm Thinking of Ending Things

فیلم I'm Thinking of Ending Things «من به پایان چیزها فکر میکنم» را می توان ادامه چند فیلم قبل از نویسنده و کارگردان آن دانست، به عنوان مثال می‌توان به «آنومالیزا» که خود کارگردان همین فیلم یعنی چارلی کافمن آن را ساخته و یا تجربه مشترکش با میشل گندری اشاره کرد. با این تفاوت که بی‌پروایی کارگردان در شکستن تمام ساختارهایی که تا پیش از آن بر اساس روند قصه‌ای که خلق‌شان کرده شکل می‌گرفت در این فیلم بدون هیچ مقدمه‌ای امکان پیش آمدنش وجود دارد. از نگاه به دوربین تا ناپدید شدن شخصیت‌ها در یک برش. او تغییر رنگ موهای کلیمنتاینِ فیلم «درخشش ابدی...»،  را اینبار در تغییر رنگ لباس شخصیت لوسی و سرما و برف همان فیلم را که در پی شکل‌گیری یک رابطه عاطفی حضور پررنگی داشت را این بار در اوج شکل‌گیری یک رابطه عاطفی دیگر تکرار می‌کند. ولی این‌بار بارش برف آنقدر ادامه پیدا می‌کند تا همه جا را سپیدپوش می‌کند. چالش هویت فردی که در فیلم «آنومالیزا» نیز به آن پرداخته شده بود، با تکرار شخصیت‌ها و همین‌طور تشابهاتی که بین جیک و لوسی (عکس کودک نصب شده روی دیوار که انگار عکس هر دویشان است) و از طرفی بین جیک و خدمتکار مدرسه (در جایی که او به یاد مادر و پدرش افتاده و از خود بی‌خود می‌شود) نمود پیدا می‌کند. او بخشی از تاریخ سینما و نگاه روانکاوانه‌ی فیلمی همچون (زنی تحت تاثیر ساخته‌ی کاساویتز) را تکرار می‌کند و برای اینکه بخواهد باز به سینما ارجاع دهد دوباره فیلمی را از تلویزیونی که خدمتکار مدرسه آن را تماشا می‌کند نشان می‌دهد، فیلمی که نه تنها ساخته و پرداخته ذهن کارگردان، که زائیده‌ی ذهن شخصیت فیلم است. او همواره در حال رویا کردن و نشخوارهای ذهنی‌ست و در لحظاتی با رویاهایش دیدار می‌کند. داستان انگار یک عشق، یک فرصت یا یک گذشته‌ی دور و از دست رفته است.
در این فیلم بیش از آنکه به دنبال یک قصه سرراست باشیم، باید حواسمان را به یک سفر درونی جلب کنیم. سفری که در عمق رویاها، خیالات و لحظات کنونی زندگی یکی از شخصیت‌ها در رفت و آمد است.

Martha Marcy May Marlene

فیلم «مارتا مارسی مِی مارلین» داستان سرراستی دارد؛ دختری از خانواده ثروتمندش جدا شده و خودش را به گروهی می‌سپارد که به صورت کلونی در یک مزرعه زندگی می‌کنند. قوانین ساده و بدوی زندگی در آن مرزعه و همین‌طور رفتار خشونت‌آمیزی که با حیوانات و انسان‌ها دارند مارتا را از آنجا فراری می‌دهد. او به خواهرش پناه می‌برد و سعی می‌کند از گذشته‌ی تلخی که در آن مزرعه داشته خودش را دورتر کند. فیلم «مارتا مارسی...» در اوج سادگی در بیان، دو رویکرد مختلف را نقد می‌کند، مارتا از مزرعه‌ای که تفکرات چپ را نمایندگی می‌کند گریخته و در خانه‌ی خواهرش که زندگی سرمایه‌داری را نمایندگی می‌کند هم نمی‌تواند بماند، او خودش نماینده نسل جوانی‌ست که بین این دو نگاه سردرگم است و از هر دو دل خوشی ندارد. فیلم به طور سمبلیک بخش‌هایی از هر دو رویکرد را به تصویر می‌کشد و ضعف‌ها و کاستی‌هایش را به نمایش می‌گذارد. فیلم که آکنده از تصاویر زیبا و رنگ‌های چشم‌نواز است کمی از تلخی روزگاری که مارتا گذرانده می‌کاهد، اگر چه فیلم شبیه به فیلم کارگردان‌هایی‌ست که اولین فیلم بلندشان را ساخته‌اند (که دقیقا همین‌طور است)، اما چیزی از روان بودن و خوش ریتم بودنش کم نمی‌کند، و البته سادگی‌ فیلم هم خام‌دستانه به نظر نمی‌رسد.

شیطان وجود ندارد

شیطان وجود ندارد، ساخته‌ی محمدرسول‌اف، چهار داستان به ظاهر بی‌ارتباط را در کنار هم قرار داده است. چهار داستان که تمامشان موضوع مشترکی دارند، اعدام. با قوت گرفتن مسأله اعدام و شکل‌گیری هشتگ #اعدام_نکنید در فضای مجازی، فرصتی دست داد تا این فیلم را ببینم. چیزی که رسول‌اف را بعد از سالها فیلمسازی از سایر هم‌نسلان خود و حتی فیلمسازان نوظهور این روزها متمایز می‌کند، دقت او در کارگردانی‌ست. دکوپاژ، فضاسازی و تدوینی که با مهارت صورت می‌گیرد. گویی تک‌تک لوکیشن‌ها از پیش با وسواس بررسی شده، فیلم پیش از رسیدن به میز تدوین بارها در ذهن فیلمساز و روی کاغذ تدوین شده و حالا با اثری از لحاظ کارگردانی کم نقص روبرو هستیم. در کنار آن انتخاب موضوع حساسی چون اعدام و پرداخت آن در شرایطی که ایران در بین کشورهایی که بیشترین اعدام را انجام می‌دهند قرار گرفته نشان می‌دهد فیلمساز دست بر موضوع مهمی گذاشته و سعی می‌کند رسالتش را به عنوان هنرمندی که نسبت به کاستی‌های جامعه حساس است نشان دهد. هم‌دست نشدن با نیروی شر و سرپیچی از قوانینی که با وجدان و روحیه‌ انسان‌دوستانه‌ی افراد مغایرت دارد یا به تصویر کشیدن افرادی که تن به اجرای این قوانین می‌دهند اما همواره از موجه‌ترین افراد در سطح جامعه به نظر می‌رسند از زیبایی‌های این فیلم به شمار می‌رود. اگر چه اپیزود پایانی ایده اپیزودهای پیشین را تکرار می‌کند و از لحاظ داستانی به گیرایی سه داستان قبل از خود نیست، اما انگار به نوعی برای احترام همه افرادی ساخته شده که از دیرباز به قیمت از دست دادن زندگی‌شان تن به قوانین غلط نداده‌اند.
آثار رسول‌اف فرزند زمانه‌ی خودشان هستند. آثاری که می‌توان علاوه بر داستانی بودنشان به عنوان آینه‌ی تمام‌نمای این روزهای جامعه در نظرشان گرفت.

پایان این داستان‌ها چرا خوب نیست؟

فیلم الهی یا Divines (۲۰۱۶)، ساخته‌ی کارگردان فرانسوی هدا بنیامینا، داستان دختران نوجوانی را روایت می‌کند که برای رسیدن به یک زندگی آرمانی دست به پخش مواد مخدر می‌زنند، دنیا به همراه دوستش میامونا، مسلمان سیاه‌پوست با یکی از ساقی‌های مواد مخدر آشنا شده و قرار می‌شود که برای او کار کنند. دنیا پول‌هایی که از این راه بدست می‌آورد را در تراس یک سالن نمایش مخفی می‌کند. او در همین رفت و آمدها با پسر جوان رقصنده‌ای آشنا می‌شود.
چیزی که فیلم را در نگاه اول سرگرم کننده اما در ادامه با تغییر فضای چندباره روبرو می‌کند وفادار نبودن کارگردان به یک فرم مشخص است. وقتی دوربین روی دست در ابتدای فیلم با پلان‌هایی که از تلفن همراه دختر ضبط شده در آمیخته می‌شود مخاطب ناخواسته یاد داردن‌ها می‌افتد، اما بعدتر جایی که ربه‌کا فضای کار را به دو نوجوان معرفی میکند انگار با یک فیلم اکشن هالیوودی طرفیم و کمی بعد با رویاپردازی دو دختر که سوار بر ماشین هستند ناخواسته رد پای فرم کارگردانی همچون ژان‌پی‌یرژونه به ذهن تداعی می‌شود و بعد با صحنه‌ی رقص پسر و دختر روی صحنه نمایش، فیلم رنگ شاعرانه‌ای به خود می‌گیرد. کارگردان می‌خواهد همه هندوانه‌ها را با یک دست بردارد. فیلم قصه بگوید، هیجان‌انگیز باشد، به شورش جوانان علیه پلیس فرانسه بپردازد، فاصله طبقاتی در پاریس را به نقد بکشد، شخصیت دچار نقص تراژیک باشد و در انتها با یک انفجار هالیوودی به پایان برسد. اگرچه فیلمساز تا قسمتی موفق است اما دلیل آتش زدن ماشین توسط دنیا چیست؟ چرا سعی می‌کند با پلیس درگیر شود؟ او که مادرش را خوب می‌شناسد چرا او یا اطرافیانش را سرزنش می‌کند؟ میامونا که توسط خانواده‌اش کنترل می‌شود چه طور توسط ربه‌کا دزدیده و گروگان گرفته می‌شود؟ فیلم از این دست سوالات زیاد دارد، اما تلاش فیلمساز برای ارائه یک داستان در بستر جامعه‌ی کمتر دیده شده‌ی فرانسه آن را جذاب می‌کند.