با این وضعیت باید به دو تا چیز شک کرد.
۱. نتیجه انتخابات.
یا
۲.شعور و سواد مردم.
۴سال دیگه :
*به قول یکی از دوستان : پولدارها پولدار تر شده اند و فقیر ها فقیر تر
*رابطه کشورمون با چند تا کشور کوچک آفریقایی وسیع تر شده و پولای مملکتمون رو دو دستی تقدیمشون کردیم
* باز یه عالمه روزنامه و مجله دیگه بسته می شه
*یک سری دانشجوی دیگه ناپدید میشن
* با چند تا کشور دیگه کج میوفتیم
*تحریم ها سخت تر و بیشتر میشه
* یک سری آدم دیگه بیکار می شن
* جرم و جنایت بیشتر میشه
*وضعیت اقتصادی رو از سر کوچه آقای احمدی نژاد جویا می شیم
*تورم بیشتر ورم میکنه و فشارش میفته رو دوش من و تو نه اون دستمال به دستایی که به دکترشون رای دادن
* استادای دیگه ای از دانشگاه اخرا ج میشن
*به شعور ملت بشتر توهین میشه
*بی سوادی و دادن مدرک بی ارزش به دانشجوها بیشتر می شه و آمار لیسانسه های بیکار و بی سواد بالا میره
* آقای دکتر میاد تو تلویزیون و باز به یک پدیده دیگه تبدیل میشه
* هاله نور دور سر دکتر بیشتر میشه و نورش چشم مردم رو کور می کنه
* استرس ها و نگرانی هامون باز روز به روز بیشتر میشه که نکنه…
* دیگه معلوم نیست موسوی بیاد یا نه…
و امیدوارم درس عبرتی بشه برای همه کسایی که به خیالشون بهترین رو انتخاب کردن…
اینکه تلویزیون کاری کنه که محمود احمدی نژاد رای بیاره هیچ دور از تصور نیست.
به سر خط اخبار دیروز ظهر در اخبار نیمروزی شبکه یک توجه کنید.
۱. فروش بی سابقه نفت : مصاحبه با وزیر نفت
۲. عرضه سهام سومین بانک دولتی در بورس تهران : مصاحبه با مدیر عامل بانک تجارت و اینکه این قرار داد میلیاردی در شش دقیقه بسته شده است. (مگه امضای قرار داد بیشتر از این وقت می خواد؟)
۳. مصاحبه با رئیس بانک مرکزی : توضیح اینکه چرا نرخ تورم ۱۵ درصده
۴. کاشت گیاهان دارویی در شمال کشور: عنوان آمار میزان کشت در هر هکتار
۵. گزارشی در دهلی نو : اینکه چقدر مردمش در سختی دارند زندگی می کنند.
(و در اینجا همه چی بر وفق مراده…)
۶. راه اندازی قطار کرمان-بم-زاهدان
و اصلا هم تلویزیون در خاموشی تبلیغ نمی کنه…
تمام این اتفاقات خوب باید در همین یکی دو روز باقی مونده بیوفته…
تلویزیون هم باید تو همین یکی دو روز بره با بانک مرکزی مصاحبه کنه.
و چند برنامه تلویزیونی دیگه که می تونید ببینید.
مثل برنامه منطقه ممنوعه.
سپاس از همه دوستان عزیزی که در پست قبلی آمدند و نظر گذاشتند.
چند روزی احساس می کنم که باید کمی نباشم.
یکشنبه ظهر از فلکه شاه حسینی ، یه سر بطری آب معدنی رو شوت کردم تاسر کوچه . در همین حال داشتم موسیقی هم گوش می دادم
. سر بطری رو تا جلوی در خونه آوردم. جلوی خونه که رسیدم دو نفر موتور سوار جلوی در ایستادند و ساعت را پرسیدند.گوشیم رو در آوردم تا از روی گوشی ساعت رو بگم که یکیشون با یک کارد آشپزخونه به طول ۳۵ الی ۴۳ سانتی متر به سمتم اومد و به زور کارد ، گوشیم رو از دستم کشید. 
چند راه وجود داشت :
۱. گوشی رو ندم و شاید کارد به پهلوم وارد می شد و بعد بَرش می داشتند و می بردنش.
۲. گوشی رو مینداختم تو خونه و باز ممکن بود کارد به پهلوم وارد می شد و…
۳. باهاشون مقابله می کردم باز کارد…
۴.گوشی رو میدادم و …
تو اون لحظه به همه چی فکر کردم و با زور گوشی از دستم کشیده شد و تنها یه قسمت از هندزفری تو دستم موند و رفتند…
احساس می کنم به اندازه کافی مقاومت نکردم ولی به هر حال الان فقط به خاطر مموری و تمام شماره هایی که خیلی هاشون هم مهم بودند نگرانم
. البته مموری هم جز خاطراتی که با گوشیم ثبت کرده بودم چیزهای با ارزش دیگه ای نداشت.
۱. اگه احساس کردید که شماره ی غریبه ای داره مزاحمت ایجاد می کنه تا قسمتی به اون حادثه مربوط میشه.
۲. از تمام دوستانی که احساس می کنند من زمانی شمارشون رو داشتم می خوام که به شماره ایرانسلم که الان زنده شده و دستمه یک S.M.S حاوی نام و نام خانوادگیشون برای من بفرستند یا به صورت یک نظر در قسمت نظرات این مطلب بگذارند. فعلا نظرات به صورت :
درج نظر پس از تائیده…
فعلا این شکلی ام.
همین…
این متن برای عکسی که حسن بردال گرفت و بهروز عباس دشتی گفت در موردش داستان بنویسید ولی اصلا به عکس حسن هیچ ارتباطی نداره ولی خب توش احتمالا یه زن و مرد هستن.
– کی بود جواب داد وقتی اون روز تماس گرفتم ؟
جوابی نداد
-ها ؟ کی بود اون ؟
باز جوابی نداد در حالی که تا چند دقیقه پیش گرم صحبت بودیم.
– نمی گی کی بود ؟ داره اعتبارش تموم میشه.
حرفی نزد. تلفن قطع شد. کارت را در آوردم و رفتم به آن سمت خیابان…
روزگار کثیفه و
من هنوز فراموشت نکردم
خونم مثل روزگار
به خودم شک دارم و یادم میره
که چقدر چندش آورم
توی رفتار من التماسه
توی مشتم پر خون
توی خونه منم و
یه مشت کثافت توی مشتم
که بهش شک دارم
و روزگار چندش آور
که یادم میره
که تو این منم فراشت شدم
یا منم فراموشت نکردم
توی روزگار خونی
روزگار پر کثافت
التماس چندش آور…
سلام
۱. تبریک :
جشنواره اردی بهشت تمام شد و من برای سومین بار در اختتامیه نتونستم حضور داشته باشم.
اما خیلی دوست داشتم لحظه اختتامیه پیش بینی خودم رو برای جایزه گرفتن محمود شهبازی و ایمان رضایی بنویسم و جلو جلو بهشون تبریک بگم. من قبل از نمایش تو جشنواره فیلم رو دیدم و به خود عوامل هم گفتم که این فیلم امسال می تونه جایزه بگیره…
اون لحظه برای من داشت یه فیلم سینمایی رخ می داد تو یزد. نصیب گرگ بیایون نکنه .
به هر حال به محمود شهبازی. خانم آینه. روح ا… بلوچی . یوسف محمود پور. ایمان رضایی و تمام کسانی که نمی شناسم هم تبریک می گم.
یادش بخیر پارسال درجشنواره چند تا از دوستانم لطف کردند و مرا شرمنده کردند. البته خودم باز در سالن حضور نداشتم.
۲. عذر خواهی:
به خاطر اینکه خواستم همه رو غافلگیر کنم مجبور شدم در صحبت هایی که با چند تن از دوستان داشتم قسمتی از حرفام رو سانسور کنم و طوری دیالوگ بگم که انگار قرار نیست من تیزر جشنواره رو بسازم در حالی که خبرش رو جز خواجه حافظ شیرازی همه داشتند و خودم خبر نداشتم که همه خبرش رو دارند. اگر چه یک نفر دیگر هم قرار بود این کار را انجام بدهد که در نهایت من این بخش را پذیرفتم . به هر حال قصدم غافلگیر کردن بود که حاصل نشد.
۳. امیدواری :
بابت اینکه همه کسانی که امسال فیلم داشتند و نداشتند تا سال آینده فیلم داشته باشند و تاثیر مثبت این چهار دوره رو توی دوره پنجم ببینیم. که تا دوره ششم ده فیلم از هرمزگان در جشنواره فیلم کوتاه تهران حضور داشته باشه.
سلام
این عکس رو دیروز توی یزد با گوشیم گرفتم.. .
نمی دونم قضیه اش چیه ولی ازش دو تا برداشت ناسیونالیستی کردم…
۱. ناسیونالیست این وری :
چند جوان خوش ذوق یزدی به خاطر خلیج همیشه فارس و روز خلیج فارس و از این جور چیزا رو این دیوار و چند تا دیوار دیگه ی یزد ، این جمله رو نوشتن.
۲. ناسیونالیست اون وری:
این شبکه های فارسی زبون اون وری باز یه چیز جدید رو باب کردن که دیگه به جای رنگارنگ و این جور چیزا بنویسن ما هستیم خلیج فارس
۳.ناسیونالیست نه اینوری نه اونوری :
توی یزد هر از چندگاهی چند تا هرمزگانی دیدن و از این جور چیزا رو در و دیوارا دیدن حس خوبی داره… مخصوصا بقالی سر کوچه هم یه بندر عباسی باشه…
میگن کرمان به همه آماده باش دادن گفتن ممکنه یه چیزی شبیه به زلزله بیاد.
گفتن همه برن تو پارک شبا بخوابن.
می گن قراره یه چیزی امتحان بشه.
یاد بم افتادم.
می گن اولین هواپیمای امداد برای بمی ها از روسیه اومده بود.
اگه اتفاقی دوباره بی افته…
شاید اولین هواپیمای امداد باز از روسیه بیاد.
امیدوارم به سر کسی نزنه که بخواد چیزی رو تو کرمان یا هرجای دیگه امتحان کنه…
که توی اتوبوس نشسته بودم و چند ایستگاه مانده بود تا برسم به مقصد.
دختر جوانی از اتوبوس پیاده شد.
جلو آمد تا بلیط را به دست راننده بدهد.
پسر جوانی سوار بر موتور از کنارش ویراژ داد و عبور کرد و نگاهی به چهره دختر انداخت.
دوست او هم با موتور دیگری آمد ویراژی بدهد که جلوی دختر به زمین خورد.
نتوانست موتور را صاف کند.
دختر بین اتوبوس و موتور گیر کرده بود.
به زحمت موتور را برداشت .
دختر از کنارش با عجله عبور کرد.
راننده اتوبوس حرکت نکرد.
به چهره پسر جوان نگاه کرد و گفت : چی دیدی که هول کردی ؟
پسر جوابی نداد. به راننده و اتوبوس نگاهی کرد و رفت….