چندی پیش مجموعه داستان تاکسی نوشت به نویسندگی ناصر غیاثی را تمام کردم. داستانهای این مجموعه تماماً در محدوده زندگی یک راننده تاکسی ایرانی در غربت روایت میشد. اگر چه همهی آثار به نگارش خاطرات روزانه نزدیک است اما نویسنده سعی کرده در گزینش اتفاقات آنهایی را برای این مجموعه انتخاب کند که حداقل یک «آن» داشته باشد. یک آن که هر کدام پتانسیل تبدل شدن به داستان کوتاه را دارد. با همین حال نویسنده توانسته با روایتهای داستانی خودش را از خاطره نویسی دور کند. اگر چه اکثر داستانها در مورد روابط بین راننده و مسافر است اما در پسزمینه ما با بخش هر چند کوچکی از فرهنگ و جامعه مردم آلمان (جایی که اکثر داستانها در آن رخ میدهد) هم آشنا میشویم. نویسنده در جایی گفته بود: «اگر توانسته باشم در داستانهای این کتاب، ضمن سرگرم کردن و برانگیختن حس کنجکاوی خواننده و بعد ارضای آن، برخی از ویژگی فرهنگی آلمانیها و ایرانیهای مقیم آلمان و همزیستی یا تقابل آن را نشان بدهم، به مقصودم از نوشتن تاکسی نوشتها دست یافتهام.» که به نظرم نویسنده توانسته به این مهم دست یابد. ما در خلال رفتار مسافرها تا قسمتی با برخورد اروپاییها با خاورمیانهایها و حتی خاورمیانهایها با خودشان آشنا میشویم. کمی حال و هوای خیابانهای شهری که نویسنده در آن رانندگی میکند، نگاه گاه با محبت و حتی نگاه تحقیرآمیز برخی مسافرها که نماینده بخشی از جامعه خودشان هستند نیز در این آثار منعکس شده است. مجموعه داستان تاکسینوشت به علت کوتاه بودن داستانها میتواند پیشنهاد مناسبی برای سرگرم شدن پیش از خواب باشد.
«اسبهای آسمان خاکستر میبارند» نمایشنامهای از نغمه ثمینی نمایشنامهنویس ایرانیست که آن را در سال هشتادوچهار برای یک اجرای صحنهای به نگارش درآورده است. داستان همان داستان سیاوش شاهنامه است که میخواهد از آتش عبور کند. اما این بار ثمینی با خلاقیت خود لحظه عبور سیاوش از آتش را به داستان جداگانهای تبدیل کرده. داستانی سراسر استعاره و نماد. متن با خواب سیاوش شروع میشود. همچون ابتدای نمایشنامه هملت. در آنجا هملت با روح پدرش روبرو میشود اینجا مادر سیاوش به خواب او میآید. مادر به او دلگرمی میدهد که آتش همیشه سوزاننده نیست. سیاوش با ترس سوختن در آتش پا در این راه پر خطر میگذارد. حضور سیاوش در آتش به سه بخش تقسیم میشود. او با سه نفر روبرو میشود. ابتدا سرباز بدون سری که در جنگ کودکان، مردان و زنان زیادی را کشته و به آنها تجاوز کرده. حالا از سیاوش میخواهد که در آینده که سردار سپاهی شد از جنگیدن سرپیچی کند تا او دوباره به سر قطع شدهاش برسد. تنها در این صورت است که معشوقهاش او را به خانه راه میدهد. سیاوش این را میپذیرد. در ادامه مسیر عبور از آتش دومین شخصی که بر سر راهش قرار میگیرد، زنیست که سالهاست فرزندش به دنیا نیامده. زن از سیاوش میخواهد که به صدای فرزندش گوش دهد. جنین میتواند به او بگوید که چگونه بدنیا خواهد آمد. سیاوش به صدای جنین گوش میدهد. او میگوید تنها در سرزمین اجدادی خودش به دنیا میآید. جنین در ادامه به سیاوش میگوید زمانی که در گذشته درخت بوده درخت پیری به او گفته که شخصی به نام سیاوش سرزمینی بنا خواهد کرد که هر انسان تبعید شدهای در آن آرام خواهد گرفت و در آن شهر برای همه جا هست. از همین رو سیاوش به زن باردار قول میدهد که پس از خروج از آتش و در هنگام تبعیدش شهر را بنا کند تا زن بچهاش را آنجا بدنیا بیاورد. سومین شخصی که بر سر راه او قرار میگیرد مرد-زن است. موجودی نیمه زن و نیمه مرد که تنها یک خواسته از سیاوش دارد و آنهم اینکه به داستانش گوش دهد. مرد-زن داستانی روایت میکند که از برادرش خواسته در جنگی که در سرزمینش به راه افتاده باید حتما خونی بریزد. برادر ابتدا قبول نمیکند، اما مرد-زن اصرار میکند که پیش از رفتن به سمت معشوقهاش آخرین بند از پیوند برادری که همان ریختن خونی در جنگ است را برآورده کند. مرد-زن در ادامه میگوید که مدتی بعد به برادرم خیانت کرده و سر او را از تن جدا میکنم و با ریختن خون او گیاهی سبز از خاک جوانه میزند که با آن ریشههای زیادی به پایم میپیچد. او از سیاوش میخواهد اگر خائنی در سرزمین تبعید سر از تنش جدا کرد قبل از ریختن خونه تازهاش بر خاک بگوید: بخشش برای خائن، بخشش برای جلاد. تا ریشههایش ترک بخورد. مرد-زن این خواسته دورغین را از سیاوش دارد تا بتواند از بند ریشهها آزاد شده که در جاهای دیگری خیانت دوباره بکند. سیاوش با این سه قول از آتش خارج میشود اما مادیان اسب وفادار سیاوش خودش را به خاطر خواب سیاوش و علاقهای که به او دارد قربانی میکند تا سیاوش جان سالم بهدر ببرد. از آن پس هر زمان که سیاوش به آسمان نگاه میکند ابرها را چون مادیانهایی میبیند که از آتش فراق او و مادیانش خاکستر بر زمین میفرستند.
متن نمایشنامه با ترکیب شخصیتها و نشانههای مشابه هم که راه را برای تاویل هر چه بیشتر متن باز میگذارد به تجربه جذابی تبدیل شده. اگرچه این همنشینی و جانشینی را پیشتر در آثار بیضائی دیدهایم. اگر چه داستان به صورت کلاسیک خودش عاری از گره افکنی، نقطه اوج و گرهگشائیست و پایان آن برای هر آشنا به داستان سیاوش قابل حدس است، اما خواندن و دیدن این تجربه هم خالی از لطف نیست. تجربهای که در آن هر کدام از شخصیتها در هر لحظه به شخصیت دیگری بدل میشود، در هم تکرار شده و تمام آنها با وجود داستان مربوط به خودشان، داستان سیاوش را در مقیاس بزرگتر کامل میکنند. اسبهای آسمان خاکستر میبارند بیستویکمین اثر از مجموعه نمایشنامههای دورتادور دنیا به قلم نغمه ثمینیست که در نشر نی به چاپ رسیده است.
«هاروکی مورا کامی به دیدار هایائو کاوای میرود» ترجمه مژگان رنجبر گفت و گویی بین موراکامیِ نویسنده و کاوایِ روانکاو است. این دو از آنچه طی سالها برای ژاپن اتفاق افتاده و تاثیرش بر فرهنگ و رفتار اجتماعی جامعه صحبت میکنند. به بررسی تاثیر این اتفاقات در روند داستان نویسی و روانکاوی میپردازند. همچنین فرهنگ ژاپنی را با فرهنگ آمریکایی مقایسه میکنند و از تفاوتهای رفتاری بین دو جامعه حرف میزنند.
نکته جالب کتاب پرداختن به داستان نویسی به عنوان یک شیوه درمانی است. در واقع از نظر کاوای، نویسنده با خلق اثر به درمان چالش های روانی خود میپردازد. بعد از بحث درباره جزئیاتی که در شیوه داستان نویسی موراکامی بین دو نفر صورت میگیرد آنها متوجه میشوند که داستاننویسی برای نویسنده مشابه با روشهای درمانیِ جدید در حیطه روانکاویست. اثر نویسنده هم جایگاه روانکاوش را دارد و هم آسیب حلنشدهی ناخودآگاهش است.
از طرفی در بحثی که شکل میگیرد؛ مقایسه جامعه امروز ژاپن و آمریکا و صحبت کردن از رفتار سنتی مردم ژاپن، یادآور جامعه سنتی خودمان در ایران است. ویژگیهای مشابه فراوان بین رفتار ژاپنیها و ما بیشتر خواننده ایرانی را ترغیب میکند که پیگیر بحث باشد و بین خطوط به دنبال راهکاری برای حل مشکلات جامعهاش بگردد.
شاید شما هم مثل من، در انتهای کتاب این سوال برایتان باقی بماند که دو جامعه با رفتار اجتماعیِ بسیار مشابه چطور به دو “حال حاضر” کاملا متفاوت رسیدهاند؟
«یک موجود آرام» به نویسندگی و کارگردانی سرجئی لوزنیتسا که پیش تر فیلم My Joy را از او دیده بودیم، اقتباس شدهی داستانی از داستایوفسکی به همین نام است. فیلم زندگی زنی را روایت میکند که برای دیدن شوهر زندانیاش به شهر میآید. زندان اما از اینکه بگوید چرا ارسال بسته برای شوهرش قدغن است خودداری میکند. زن برای اینکه بتواند همسرش را ببیند یا بسته غذایی را به دستش برساند به هر کسی اعتماد میکند از زنی که مسئول فاحشهخانه است تا مردی که کارش جابهجا کردن فاحشههاست، و حتی دفتر دفاع از حقوق بشر. هیچ کدام گره از کار زن باز نمیکنند.
یک موجود آرام یک فیلم کاملا نقادانه است به شرایط روسیه در گذشته و حال، از شکلگیری مناسبات اجتماعی تا نمود آن در زندگی انسان معاصر. زن از روستایشان برای دیدن شوهرش به شهر میآید. داستان در روستا انگار در دهه ۵۰ میلادی رخ میدهد. بافت شهری، نوع پوشش، برخوردها، خانهها، ماشینها و حتی پمپ بنزین. با ورود زن به شهر بوسیله قطار (که دائما مسافرها از جنگ و پیرامون آن حرف میزنند) گوئی به زمان حال میرسیم. زن در ایستگاه راهآهن سوار ماشینی میشود. راننده تاکسی به کنایه میگوید (البته واقعیتِ شهریست که زن در آن پا گذاشته) «هر کسی میاد شهر یا میره زندان یا هتل». زن برای رسیدن به زندان به شهر آمده. شهر که خود در اکثر آثار سینمایی نشانی از جامعه بزرگتر یا کشوریست که داستان در آن رخ میدهد، ذره ذره چهره زشت خود را نمایان میکند. بافت فرسوده، فاحشهخانه و فاحشههای متعدد در هر سو، دفتر حقوق بشری که انگار توان دفاع از حقوق هیچ شهروندی و حتی خودش را ندارد. زندان و ماموران نظامی که در برابر هیچ فسادی واکنش نشان نمیدهند به جز حضور زن که آن را تهدیدی برای خود میدانند، همگی در کامل شدن این چهره زشت دخیلاند.
زن که نمیخواهد خودش را وارد مناسبات این شیوه زندگی کند تنها به شکایت در دفتر حقوق بشر قناعت کرده و آنجا را ترک میکند، اما این پایان بازی نیست. او که پا به شهر (بخوانید زمان معاصر) گذاشته باید وارد این چرخه معیوب شود. مسئول فاحشهخانه به او قول میدهد که کارش را درست کرده. زن را سوار بر درشکهای کرده و به میان جنگلی میبرند. این سفر هم انگار بازگشت به زمانهای دورتر است. زمانی که کومونیسم تازه در شوروی جای خودش را باز کرده. تمام اقشار جامعه (شخصیتهایی که در زمان حال تک تک آنها را دیده بودیم) در مقابل قدرت برتر ایستاده و سخنرانی کوتاهی میکنند. سخنرانیهایی گاه بیمعنی و بیهوده، و در نهایت قدرت برتر که انگار استالین به نظر میرسد از بهبود شرایط زندان سخن میگوید. همین سخنرانیست که پس از آن زن را سوار بر ماشین مخصوص زندانیها کرده و در بین راه به او تجاوز میکنند. در ادامه همان تفکر است که جامعه به فاحشهخانه و زندان بدل میشود. چه در گذشته و چه حال. اگر چه زن از خواب میپرد و ما متوجه میشویم بخشی از داستان در خوابهای زن رخ داده اما مسئول فاحشه خانه دوباره بالای سرش آمده و به او اطمینان میدهد که کارش را درست کرده و زن را با خود میبرد. زن در سیاهی عمق تصویر گم میشود. انگار این چرخه، این کابوس دائما در حال تکرار است. چه در خواب چه در بیداری. کارگردان با هوشیاری و با چیدن عناصر سمبلیک در فضاسازی، دیالوگها، اسامی و مکانها سعی دارد تیغ برنده نگاه نقادانهاش را به سمت جامعهای بگیرد که کماکان درگیر مردابی از پلیدیهاست. مردابی که همه را در خود فرو میبرد.
در خلوت مزارع پنبه نمایشنامهایست از برنار-ماری کلتس یکی از مهمترین نمایشنامهنویسان دهه هشتاد فرانسه که به آثارش پس از مرگ او توجه بیشتری شد. در خلوت مزارع پنبه داستان یک قاچاقفروش و خریدار است که در یک بیمکانی و بیزمانی اقدام به گفتگو با هم میکنند. این گفتگو اگرچه سعی دارد در ظاهر پیرامون خرید و فروش جنسی که تا پایان مشخص نمیشود چیست شکل بگیرد اما در بطن به مسائل مهمتری نظیر امیال انسانی، انحراف از خط راست، عدالت، اسطوره، جایگاه مشتری و فروشنده و … پرداخته میشود. آنچنان این گفتگو سرشار از استعاره و کنایه است که گاهی فراموش میشود اینها حرفهاییست که از دهان یک قاچاق فروش و خریدار خارج میشود. متن به طور سمبلیکی عرضه و تقاضای بشریت را در هر جایگاهی به یک تضاد بدل میکند، یک تضاد و رویارویی که خود نویسنده در جایی میگوید: «…دشمنان راستین ذاتاً با هم دشمن هستند و یکدیگر را همچون جانوران از بوی هم میشناسند.».
در پایان قاچاق فروش به خاطر وقتی که در اختیار خریدار گذاشته، بالاپوشی که در اختیارش گذاشته و خریدار به آن توجهی نکرده میخواهد هزینهای دریافت کند اما خریدار زیر بار نمیرود. متن از آن رو به گفتگوی ساده یک فروشنده و خریدار نمیپردازد که در ابتدا نویسنده مقوله قاچاق را فارغ از تعریف فرهنگ لغات آن با جزئیات دراماتیک بیان میکند. اما از طرفی گفتگوی قاچاقفروش و خریدار بیش از آنکه بخواهد یک متن نمایشی باشد به یک متن ادبی با لایههای فلسفی تبدیل شده است. در خلوت مزارع پنبه بیستمین اثر از مجموعه دورتادور دنیاست که در نشر نی توسط تینوش نظمجو ترجمه شده است.
ازدواجهای مرده نوشته آزیا سرنچ تودوروویچ نویسنده کروات، داستان خانوادهای را روایت میکند که مادرشان مدتیست مرده ولی هنوز در کنار اعضای خانواده حضور دارد. او در کمدی گوشه اتاق است و هراز گاهی از آنجا بیرون آمده و با اعضای خانواده سخن میگوید. دختر جوان که هنوز داغدار مادر است با حضور نامزدش- که از کودکی یتیم بوده- در خانه لباس سیاه عزا را از تن در آورده و با او قرارهای عروسیشان را میگذارد. پدر ابتدا مخالف زمان ازدواج آنهاست و به عقیده او دختر و پسر باید در زمستان ازدواج کنند. پسر که راهی جز این نمیبیند پذیرفته و قبل از ترک کردن آنها رازی که از دختر مخفی کرده را به او میگوید. پسر سالهاست از پیرزنی مراقب میکرده. پیرزنی مریض که حالا کمکم رو به موت است.
پسر زمستان باز میگردد. او پس از بازگشت سر زدهاش به خانهی دختر متوجه میشود که مادر مرده خانواده مدت هاست که در کمد خانه حضور مخفی شده. او می فهمد آنها بدون اطلاع به شهرداری و با جابهجا کردن جسد، مادر را پیش خودشان نگه داشتهاند. این رفتار حتی با مادربزرگ خانواده نیز صورت گرفته. دختر که در زمان حضور پسر در خانه نیست، به خانه بازگشته و از دختری میگوید که خودش را در رودخانه غرق کرده. پسر حلقه ازدواج را به دختر میدهد، او از خانه بیرون رفته و خودش را به کنار رودخانه میرساند. دختر خودش را کشته و پس از گذشت زمان کمی او هم در گوشه دیگر کمد که مادرش در آن مخفی شده مخفی میشود و میخوابد. حالا پدر دختر و داماد تنها کنار میز مینشینند. پدر آخرین جملهاش را میگوید: بالاخره تموم شد. همه مشکلات حل شد. پسر نیز دوباره بلند شده و سرش را به کمد نزدیکتر کرده و از آرزوها و رویاهاش با دختر سخن میگوید.
حال و هوای سوررئال متن، دیالوگهایی که گاه به شعر نزدیک میشوند و در جواب همدیگر بیان نمیشوند از بخشهای مهم روایت این نمایشنامه است. داستان خانوادهای که انگار زندگی با حضور مردگان برایشان یک رسم دیرینه است. و از طرفی این مرگهای سمبلیک که با نام اثر نیز پیوند خورده به نوعی بازنمود آن شیوه زندگی مردسالارانه است که هر شخصیت زنی پس از مدتی زندگی و یا حتی در آغاز زندگی مشترکش به ناچار به آن تن میدهد. دیالوگ آخر پدر به نوعی صحه بر همین ادعاست. «همه مشکلات حل شد». حضور مستقیم و تاثیرگذار زن تمام میشود و او را به کنج تاریک و فراموش شده خانه میفرستد. نگاهی نقادانه به این نگرش که مخصوصا در کشورهای جهان سوم کم نیست متن را از بیان یک داستان ساده دور کرده و این خطر را مخابره میکند که هر رویکرد مردسالارانه منجر به خاموش شدن یک صدا و یک حضور موثر است. آنقدر موثر که جوان تازه داماد که تنها و بدون هیچ الگوی مردسالارانهای بزرگ شده، از پیرزنی در خانه نگهداری میکند و از طرفی مرگ دختر جوان برایش ناباورانه و هنوز به رویاهای مشترکش با او امیدوار است. ازدواجهای مرده نوزدهمین اثر از مجموعه دورتادور دنیاست که در نشر نی با ترجمه احمد پرهیزی به چاپ رسیده است.
عشق، مرگ و روباتها از سری سریالهای اختصاصی نتفلیکس که اخیرا منتشر شده، هجده داستان مختلف را در قالب انیمیشنهایی با زمان کم به نمایش میگذارد. داستانهایی که میتوان هر کدام را به مثابه یک فیلم کوتاه در نظر گرفت. فیلمهایی که بر خلاف اسم مجموعه تنها به رباتها مربوط نمیشود. موجودات عجیب الخلقه زیرزمینی، موجودات فضایی و تلاش بشر برای دستیابی به پیشرفتهای فضایی و برخی افسانهها از دیگر موضوعاتیست که در این مجموعه به نمایش گذاشته میشود. علاوه بر داستانهای مجزا، تکنیکهای مختلف استفاده شده برای ساخت هر اپیزود هم تنوع بصری آن را دو چندان کرده است.
تیتراژ سریال، برخی داستانها، موسیقیها و افکتهای صوتی استفاده شده یادآور سریال آینه سیاه است. شاید بتوان گفت این سریال خردهروایتهایی که امکان تبدیل شدن به اپیزودهای طولانیتر مجموعه آینه سیاه را نداشته به صورت مجزا در این مجموعه گنجانده است. به هر حال دیدن این سریال متفاوت را از دست ندهید. مخصوصا اپیزود دوم، ششم، یازدهم، سیزدهم، چهاردهم این مجموعه به خاطر ایدههای جذاب، اپیزود سوم به خاطر تکنیک و کارگردانیاش و اپیزدم دوازدهم و هجدهم هم به خاطر فضاسازی خوبشان.
روایت عاشقانه از مرگ در ماه اردیبهشت نمایشنامهای از محمدچرمشیر نوشته شده در خردادماه هشتاد و دو. بخشی خلق شده از شاهنامه توسط چرمشیر است که به روایت شکلگیری عشق بین تهمینه و رستم در «سمنگان دژ» شهری زنانه که انگار به دست شهربانو، زنی قدرتمند اداره میشود میپردازد. رستم و رخش پس از یک نبرد سخت راهی مسیری میشوند که در نهایت سر از «سمنگان دژ» در میآورند. شهربانو به واسطه پیشگویی خواهرش «زن جادو» خبر از حضور مردی میدهد که قرار است وارد این شهر شود. او نقشه میکشد که با حضور آن شخص میتواند از قدرت مردانگیاش برای ادامه حیات در این شهر سراسر زنانه استفاده کند و پس از مدتی او را بکشد. رستم و رخش (که در این نمایشنامه حضوری انسانوار دارد) وارد شهر میشوند. رستم تهیمنه را دیده و عاشق او می شود. از طرفی «زن جادو» سعی میکند جلوی تصمیم شهربانو را بگیرد اما شهربانو بر سر تصمیم خود مانده و ابتدا خواهرش را میکشد. و سپس به سمت رستم رفته تا او را نیز بکشد. اما رخش به داد رستم رسیده و شهربانو را میکشد. رستم که همان موقع از کابوسی خونبار بیدار شده به سمت رخش رفته و او را هم میکشد.
متن اگر چه از یک داستان که بخشی از آن در شاهنامه نیست اقتباس شده اما چرمشیر در این متن سعی داشته تا زبان و لحن این متن را از روایت ساده یک داستان دور کند. حضور شخصیت رخش همچون یک انسان، تکرار تکه کلام هر شخصیت و رویارویی هر شخصیت با شخصیت دیگر عناصریست که از طریق آن نویسنده سعی داشته ریتم آن را حفظ کند.
فارغ از تکرار بیش از حد برخی از جملات، جنسیتزدگی برخی دیالوگها و تجمیع اکثر کنشهای فیزیکی داستان در پایان آن، متن روایت عاشقانه از مرگ در ماه اردیبهشت یک اثر روان برای یک اجرای صحنهایست. این نمایشنامه هجدهمین اثر از مجموعه دورتادور دنیاست که در نشر نی به چاپ رسیده است.
رقص مادیانها که بر اساس نمایشنامه یرما نوشته فدریکو گارسیا لورکا توسط محمدچرمشیر نگارش شده، داستان شهری در اسپانیا را روایت میکند که نگاههای سنتی و جنسیت زده از اصلیترین رفتارهای ساکنین آن است. یرما دختر جوانی که یک زمان ویکتور عاشقش بوده، با مردی به نام خوان ازدواج میکند. خوان از تعلل ویکتور در پا پیش گذاشتن برای ازدواج با یرما استفاده کرده و برای بدست آوردن او پیش قدم میشود. پدر یرما هم با ازدواج آنها موافقت میکند. اما داستان تازه پس از این روایت شروع میشود. زمانی که یرما خواهان بچهدار شدن است و خوان توجهای به خواسته او نمیکند و از طرفی ماریا دوست یرما در شُرُف اردواج است.
بخش زیادی از متن به نگرش اهالی آن منطقه به نقش کلیشهای و جنیست زده زن و مرد در خانواده اشاره میکند. همگی انگار این سنتها و فرهنگ عقب افتاده را تقدیس میکنند و به هر روشی سعی در پیاده کردن آن دارند. ماریا با مرد جوانی به اسم آلخاندرو ازدواج میکند و دیری نمیگذرد که او هم درگیر زندگی سنتی و زن ستیزانه منطقهشان میشود. زن باید سنگ صبور شوهرش باشد، شوهر نباید به زن طوری توجه کند که زن احساس پیروز شدن و برتری پیدا کند. پس از مدتی ماریا برای فرار از تنهاییاش صاحب فرزندی میشود. فرزندی که پس از مدتی میمیرد. ماریا برای رهایی از این تنهایی ناخواسته که حالا با نبود پسرش به هیچ شکل جبران نمیشود، دست به خودکشی میزند. گناهی که به خاطرش بزرگان آن منطقه اجازه نمیدهند جنازه ماریا در قبرستان شهر دفن شود. باید با جسد او با بیاحترامی برخورد شود. او اصلا لایق دفن شدن هم نیست.
نگاه تمثیلی چرمشیر به نقش زن در فرهنگ سنتی آن منطقه که همچون مادیانها و گاوهای وحشی نیاز به رام شدن دارند، و همین طور نقش مرد همچون گاوبازی که با ضربههای خود آن گاو وحشی را رام میکند، از مهمترین بخشهای متن است که بارها به صورت یک پاساژ توسط شخصیت خوان روایت میشود. پاساژهای متن بارها و به طرق مختلف توسط سایر شخصیتها نیز بیان میشوند. پا به سن گذاشتههایی که نقش زن و مرد در آن جامعه را بارها گوشزد میکنند. تکگوییهای خوان، ویکتور و همین طور در کنار هم قرار گرفتن ماریا و یرما با سایر زنان آن منطقه، همه و همه باعث بوجود آمدن ریتمی شده که نه تنها خواندن بلکه اجرا کردنش هم به پنجاه و نه بخش مختلف برای مخاطب خسته کننده نیست. مخصوصا که نویسنده با واکاوی سنتها و رفتارهای زن ستیزانه در متن یرما پلی به کلیشههای جنسیتی جامعهای که در آن زندگی میکند هم میزند. رقص مادیانها نوشته محمد چرمشیر هفدهمین اثر از مجموعه دورتادور دنیاست که در نشر نی به چاپ رسیده است.
نمایشنامه پزشک نازنین نوشته نیل سایمون نویسنده و کارگردان آمریکایی از کنار هم قرار گرفتن چند داستان و نوشته از آنتوان چخوف شکل گرفته است. این متن که در دو پرده نوشته شده، شش داستانک را به تصویر میکشد. شش داستانکی که آنتوان چخوف به ایدههای آن فکر میکند و قصد دارد آنها را به نمایشنامههایی تبدیل کند. در صحنه اولِ پردهی اول داستان مرد کارمندی را میخوانیم که به همراه همسرش به دیدن نمایشی میروند. در آنجا رئیس کارمند هم به همراه همسرش برای دیدن نمایش حضور دارند. عطسه ناغافل مرد و پاشیدن آب دهانش بر روی سر رئیسش عذاب وجدانی برایش به همراه دارد. شدت این ناراحتی و عذاب وجدان باعث میشود مرد برای عذرخواهی دوباره پیش رئیس برود که باعث بوجود آمدن ناراحتی دیگری میشود. رئیس حالا سرزنش کرده و او را از اتاقش بیرون میفرستد. در صحنه دوم داستان معلم سرخانهای را میخوانیم که قرار است رئیسش حقوق دو ماه کار کردن او را بدهد. اما رئیس با زرنگی سر معلم را کلاه گذاشته و مبلغ ناچیزی به او پرداخت میکند. معلم تشکر کرده و میرود اما صاحبخانه او را دوباره صدا زده و از او میپرسد چه طور حاضر شده که اجازه دهد شخصی سر او کلاه بگذارد، دختر جوان جواب میدهد در خانههای دیگر همین مقدار هم به او نمیدادند. در صحنه سوم میخوانیم که خادم کلیسایی به خاطر درد دندان به دندانپزشکی مراجعه میکند اما با دستیار دندانپزشک روبرو میشود. خادم ابتدا قبول نمیکند دندانش را به دست دستیار بدهد اما با اصرار دستیار این ریسک را پذیرفته و مجاب میشود که او دندانش را بکشد. اما دستیار تنها تاج دندان را میکشد. حالا آن دو با مشکل دیگری روبرو میشوند که چه طور ریشه دندان را بکشند.
در پرده دوم هم با سه داستان دیگر روبرو هستیم. صحنه اول داستان نویسنده روایت میشود که در کنار بارانداز اسکلهای با یک ولگرد روبرو میشود، ولگرد از نویسنده میخواهد که به او مقداری پول بدهد تا او نقش افرادی که خودشان را غرق میکنند را بازی کند. نویسنده ابتدا قبول نمیکند اما وقتی متوجه میشود که این رفتار در آن منطقه یک کار همیشگیست تصمیم میگیرد که نمایش مرد ولگرد را ببیند. در داستان دوم دختر بازیگری برای تست بازیگری پیش نویسنده (چخوف) آمده و با حال خرابش سعی میکند یکی از صحنههای نمایشنامه سه خواهر چخوف را برایش بازی کند. و در صحنه سوم پرده دوم داستان زن سمجی را می خوانیم که برای گرفتن بخشی از پول حقوق شوهرش به جای ادارهای که در آن کار میکرده به بانکی میرود که شوهرش در آنجا چکهایش را نقد میکرده. رئیس بانک که از بیماری نقرس رنج میبرد تحمل رفتارهای زن را ندارد و برای اینکه هر چه زودتر بتواند از دست جیغهای زن رها شود به او مبلغی که میخواهد را میدهد و زن را از آنجا بیرون میکند. در صحنه آخر هم نویسنده با مخاطبان در مورد ایدههایش صحبت میکند.
نمایشنامه پزشک نازنین که توسط آهو خرمند ترجمه شده همواره سعی دارد با شوخیهایی در خود قصه و دیالوگها طنز موجود در نوشتههای چخوف را بیشتر عیان کند. متنی ساده و همراه با مفاهیم انسانی، هم برای اجرای صحنهای مناسب به نظر میرسد و هم برای نمایش رادیویی. اگر چه بارها این نوشته کار شده اما نگاه طنز و انسانی آن کهنه شدنی نیست. این متن شانزدهمین نمایشنامه از مجموعه دورتادور دنیاست که در نشر نی به چاپ رسیده است.