فیلم فرانسوری عاشق یک روزه به کارگردانی فیلیپ گرل محصول سال ۲۰۱۷ داستان دختر جوانی (جین) را روایت میکند که پس از مشاجره با شریک زندگیاش به خانه پدرش باز میگردد. در این بازگشت متوجه میشود که پدرش با دختری (آریان) که هم سن اوست و یکی از دانشجویانش هم هست زندگی میکند. پس از گذشت مدتی روابط خوبی بین جین و آریان شکل میگیرد. در جریان این دوستی جین پی به ضعفهای شخصیتی خود میبرد و سعی میکند با نبود معشوقش مَتئو کنار بیاید و از سویی متوجه میشود پیش از این آریان برای یک مجله بزرگسال به عنوان مدل چند عکس برهـنه گرفته است. اما این دلیلی نیست که بخواهد خللی در رابطه آریان با جین یا آریان با پدرش بوجود بیاورد. پدر جین زمانی که متوجه میشود آریان برای چندمین بار به او خیانت کرده این رفتار را بر نمیتابد و با او مشاجره میکند. آریان مدتی بعد جین و پدرش را ترک میکند. جین هم دوباره به پیش متئو باز میگردد. شاید اگر شناختی از کارگردان این فیلم، فیلیپ گرل نداشته باشید اولین چیزی که به ذهن خطور میکند این است که کارگردان، جوانی سی و چند ساله است و از پی تجربه رو به ساخت چنین فیلم سادهای آورده اما سادگی در طراحی صحنه، فیلمنامه و شخصیتهایی که به آرامی وارد داستان شده و به همان آرامی خارج میشوند، گفتار متنی که شاید برایتان در نگاه اول عجیب باشد و بعد با آن کنار میآیید، داستان سرراستی از عشق و خیانت همه و همه دستپخت کارگردانی هفتادساله است که حالا با تجربه ساخت بیش از ۳۰ فیلم سینمایی، تلویزیونی و کوتاه به آن سادگی رسیده که فیلم در ایجاز دنیای ساده آدمهایی را به تصویر میکشد که به دنبال عشق هستند. به دنبال ثبات در اندک فضایی هستند که در اختیارشان قرار گرفته. عاشق یک روزه از آندست فیلمهاییست که اگر چه داستان پر پیچ و خمی ندارد اما ریتم آهسته روند اتفاقات در فیلم شما را خسته نمیکند و آرامش خوشآیندش در سیاه و سفید تصاویر دو چندان شده است.
جایزه داستان های ده کلمه ای فراموشی لی تمام شد.
امسال آخرین سال برگزاری این تلاش بود که قصد داشت تجربههای مینمالنویسی فارسی را در قالب ایدهها و داستانهای خیلی کوتاه گردهم آورد. خوب یا بد برایم پر از تجریبات کوچک و بزرگ بود که حالا بعد از ده سال میتوانم ببینم چه تغییری در خودم رخ داده. یا درکمترین حالتش مجموعهای عالی از این تجربیات را در قالب یک پایگاه اینترنتی برای علاقمندان دست و پا کردیم.
به فعالیتهای گروهی (حداقل در جغرافیایی که زیست میکنم) اعتقاد چندانی ندارم، به سختی فیلم میسازم. به سختی تجربیات جستارگریختهای در تئاتر انجام میدهم و به سختی ده سال این تلاش را در مسیری هدایت میکنم. که البته شاید بیشترش به خاطر روحیه جمعگریز خودم است، و نه نیافتن افراد همراه و همدل. (به قول معروف هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد.) راه سخت و طولانی و پرپیچوخمیست فعالیتهای غیرگروهی. با اینکه در این سالها توقعی از کسی برای همکاری نداشتهام، اما لطف دوستان و عزیزانی که در کنارم با تمام کجخلقیهایم دوام آوردهاند را نمیتوانم نادیده بگیرم. و از طرفی هم توقع نداشتم کسی چوب لای چرخ این تلاشها بکند، مثل انرژیهای منفی (و البته نه نقد) که «مگه توی ده کلمه هم میشه داستان نوشت؟» و «اصلا اینها داستان نیستند» در یک طرف و پدید آمدن حرکتهای مشابه که بر حسب اتفاق تمامشان هم «دَه» کلمهای بودند در طرف دیگر ماجرا. و همیشه سوالم این بوده که چرا این حرکتها یازده کلمهای، دوازده کلمهای و… نبودهاند؟ اصلا فلسفه انتخاب این تعداد کلمات توسط دیگران چیست؟ سوالی که هیچگاه جوابش برایم روشن نشد. اینکه بعد از گذشت چند سال دهتایی بودن تعداد کلمات خودش به نشان و هویت آن تبدیل شده، مصادره کردنش با حرکتهای مشابه که هماکنون نتایج ناخوبش را میشود دید رفتاری دور از اخلاق بود. همین الان میتوانید در اینستاگرام ده کلمهای را سرچ کنید و ببیند هستند پیجهایی که با تعداد زیاد دنبالکننده، شعر و کاریکلماتور را در قالب داستان دهکلمهای به خورد مخاطب میدهند. حرف زیاد است و بیانش از حوصلهام خارج. بیش از هر چیزی قصدم تشکر از عزیزانی بود که در این سالها کنارم بودند. کاملیاکاکی که همیشه از وجودش در انتخابهایم بهره بردم. محسن مریدی که طراحی و پشتیبانی سایت را برعهده داشت و به هیچ ایدهای برای بهتر شدن سایت نه نگفت و نسترن محسنی عزیزم که چندین سال طراحی گرافیک را انجام داد و پیج و کانال این رویداد را مدیریت میکند. و همه عزیزانی که در این سالها آثارشان را برایمان ارسال کردند.
اگر دوست داشتید پیج اصلی و سایت را دنبال کنید. قصد داریم داستانهایی که به دستمان میرسند را ذره ذره در اینجاها به اشتراک بگذاریم.
اینستاگرام ده کلمهای / سایت ده کلمهای
علاقمندان به سینمای برادران داردن اگر دو فیلم «قول» و «بچه» را دیده باشند متوجه خواهند شد که چه مسیری برای تبدیل شدن ایگور نوجوان فیلم «قول» تا برونوی فیلم «بچه» طی شده است. نوجوانی که گاه به دله دزدی رو میآورد و همراه پدرش در سازماندهی پناهجوهای غیرقانونی (در بلژیک) کمک میکند، مسیرش را از پدرش جدا کرده و به زن آفریقایی که برای دیدن شوهرش به بلژیک آمده کمک میکند. او در پایان تصمیم میگیرد راهش را از پدرش جدا کرده و زندگی دیگری برای خودش برگزیند. فیلم «بچه» با داستان جوانی شروع میشود که پس از وضع حمل زن غیرقانونیاش او را رها کرده و به کار سابقش یعنی دله دزدی و کیف قاپی بازگشته. او دزدیهایش را با نوجوانی همسن ایگور جلو میبرد. پس از گذشت چند سال انتخاب بازیگر نقش ایگور برای بازی نفس برونو شاید به آن دلیل باشد که داستان نوجوانی که آن طور در
فیلم «قول» رها شد اینجا به سرانجام برسد. برادران داردن در نمایش خاکستری آدمها به خوبی توانسته اند شخصیتپردازی کاراکترها را سازماندهی کنند. ایگور دله دزدی میکند. در اتفاق هولناکی که برای پدرش بوجود آمده همدستی میکند اما قولش که همان کمک به زن پناهجو هست را فراموش نمیکند و برای او هر کاری که از دستش بربیاید انجام میدهد. برونو (که میتوان او را ایگور بزرگ شده دانست) با اینکه در حق زنش رفتار خوبی ندارد و حتی دست به فروش فرزندش میزند اما تلاش میکند که گذشته سیاهش را به نوعی جبران کند. دوست نوجوانش را نمیفروشد و برای برگشت به زندگیاش خودش را به پلیس معرفی میکند. برای بینندگانی که گذشته برونو در فیلم «بچه» مبهم است دیدن فیلم «قول» از همین کارگردانها توصیه میشود.
نزدیکی انسانها به هم، تاکید بر رفتارهای اخلاقی از نشانههای آثار برادران داردن است. این تلاش برای نزدیکی در به آغوش کشیدن همدیگر در اکثر آثار برادران داردن قابل مشاهده است. شاید آخرین راه پذیرفتن و نزدیک شدن به هم، همین به آغوش کشیدن است.
با اتفاقات اخیری که برای فیلم اصغرفرهادی پیش آمد و پیش از ارائه نسخه رسمی فیلم توانستم آخرین ساخته او را ببینم. فیلمی که بیش از سایر آثارش پیش از اولین اکرانش بازتاب رسانهای داشت. فیلم «همه میدانند» فرهادی داستان زن جوانی (لائورا) را روایت میکند که برای عروسی خواهرش از آرژانتین به یکی از روستاهای اسپانیا آمده و در شب عروسی، دخترش توسط چند آدمربا دزدیده میشود. او به همراه معشوق سابقش پاکو سعی میکند دخترش را پیدا کند، که با آمدن شوهر لائورا متوجه میشویم که دختر در اصل دختر نامشروع لائورا و پاکو است. و حالا پاکو برای پیدا کردن دخترش باید تصمیم بگیرد که مزرعهاش (که تنها منبع در آمدش است) را بفروشد یا خیر؟
پس از دیدن فیلم چند سوال ذهن را درگیر میکند.
1- اصغر فرهادی تا کی قصد دارد فرمول همیشگیاش را برای آثارش استفاده کند؟ الف- حادثهای بزرگ و دلخراش صورت میگیرد. ب-افرادی درگیر حادثه پیش آمده میشوند. ج-این افراد باید قبل از حل منطقی اتفاق دست به تصمیمات گاه احساسی بزنند. د- در مرز تصمیمات احساسی و اخلاق است که مسیر افراد مشخص میشود. ه-مساله در کجدار و مریز اخلاق و احساسات به سرانجامی میرسد. و- شخصیتها که احتمالا دچار کاتارسیس شدهاند چیزهایی را از دست دادهند و حالا باید با نگرش و دید تازهتری به زندگیشان ادامه دهند.
2- به یکی از دیالوگهای معروف فیلم فروشنده رجوع میکنیم: – آقا آدما چه جوری گاو میشن؟ + به مرور. حالا به «همه میدانند رجوع میکنیم» :گذشت زمان هست که شخصیت شراب رو میسازه. گذشت زمان یا از انسان یک گاو درست میکند یا از انگور شراب. دیگر خبری از آن دیالوگهای تکاندهنده که از درباره الی و جدایی یادمان هست، نیست. ماهیت حضور پاکو در کانون اصلاح و تربیت چیست؟ اینکه بگوید مزرعهاش انگورهای خوبی برای شراب دارد و با گذشت زمان شراب درست میشود؟
3- نقش کارگردان در فیلم چیست؟ الف- اینکه بازیگران را به خوبی هدایت کند. بله. اصغر فرهادی همیشه این را نشان داده. همیشه آنچنان خوب از هدایت بازیگرانش بر آمده که میتوان نقطه قوت آثار او را همین دانست. ب- دکوپاژ. متاسفانه هیچ وقت نمیفهمید مبنا و اصول کارگردانی فرهادی در دکوپاژی که استفاده میکند چیست؟ دوربین روی دست باشد؟ خب. دیگر چی؟ اینکه شلختهترین پلانها را انتخاب کنی و هر چیزی را به هر چیزی برش بزنی، تمام لوکیشنهای فوقالعادهای که برای فیلم انتخاب کردهای در کنار پلانهای دم دستیات شهید کنی اسمش را نمیشود کارگردانی گذاشت. این شلختگی را میتوان در ابتدای فیلم تا شب عروسی به وضوح دید. گاهی خط فرضی هم فدای این شلختگی میشود. اندازه نماهای مشابهی به هم برش میخورند که همیشه از تازهکارها میخواهیم این اشتباه را مرتکب نشوند.
4- چرا فرهادی نمیتواند فیلم اسپانیایی بسازد؟ کم نیستند آثار اسپانیایی که شیوه و منش زندگی آنها را نشان میدهند. فرهادی نه تنها در این فیلم نتوانسته آنچنان به زندگی اسپانیاییها نزدیک شود بلکه تا جایی که توانسته ایرانی بوده. به شروع عروسی در حیاط خانه توجه کنید. (کمی موسیقی و رقص اسپانیایی عروسی را اسپانیایی نمیکند، ارجاعتان میدهم به فیلم اسپانیایی «عروس» که بر اساس نمایشنامه عروسی خون لورکا ساخته شده است). به جمع شدنهای اعضای خانواده در همان شب حادثه توجه کنید. همان دوستان درباره الی انگار به ورژن اسپانیایی در خانهی پدر لائور جمع شدهاند. زمان خداحافظی لائورا از خانوادهاش را ببنید. فقط دست مادر خانواده یک کاسه آب کم است که پشت سر لائورا بریزد. اگر چه در جدائی ما رفتارهای کلیشهای ایرانیها را نمیبینیم یا کم با آن مواجه میشویم اما از آن ایرانیتر در آثار فرهادی سراغ دارید؟
5- پاکو سالهاست که در همان روستا بوده و کار کرده. با خانواده لائورا بزرگ شده و در آن خانواده رفت و آمد داشته اما چه طور همان اول متوجه نمیشود بچهای که بغل لائوراست نوه خواهر اوست؟
6- فرهادی مگر پیش از این سابقه ساخت فیلمهای جنائی داشته؟ آدم ربایی در این حد و اندازه نه تنها ما را از سینمای اجتماعی فرهادی دور میکند بلکه او را به آثار جنایی هالیوودی نزدیک میکند. به پلانهایی که در ابتدا در حال برش زدن عکس دختر بچهای در روزنامه است توجه کنید. چقدر هالیوودی و غیر فرهادیست. حالا آن را با پلان صندوق صدقه در فیلم درباره الی و دستگاه کپی در جدایی مقایسه کنید. فرهادی در این فیلم در یک بلاتکلیفی محض است. فیلم «همه میدانند» اگر چه میخواهد یک حس عاشقانهای را با خود یدک بکشد. (معشوقی که پس از گذشت سالها نه تنها معشوقه را رها نکرده بلکه برای فرزند مشترکش با او حاضر است هر کاری بکند)، از طرفی دوست دارد پلیسی باشد و با بازجویی و بازبینی فیلمهای بدست آمده و با پلیس بازنشسته خودش را به آن فضا نزدیک کند. تنها چیزی را که شاید انتظارش را نداریم همین جمله است «دخترتون با ماست، به پلیس اطلاع بدید کشته میشه، منتظر باشید». – چشم آقای فرهادی،تا آخر فیلم منتظر میمانیم تا این آدم ربایی نمایشی تمام شود. اگر فیلم بعدی فرهادی را دیدید که در هالیوود و با همان ساختار و فضاسازی ساخته شد تعجب نکنید. او در این فیلم خاویرباردم را شبیه شهاب حسینی و پنه لوپه کروز را شبیه ترانه علیدوستی در آورده. ساختن آش شله قلمکار هالیوودی-ایرانی دیگر کار پیچیدهای نیست.
7- پیش از این فیلم نمائی در فیلمهای فرهادی نمیبینید که بلااستفاده باشد. هر عنصر کارکرد داستانی و مفهومی خود را در ادامه پیدا خواهد کرد. تکلیف زنی که در بالکن با اندامش برای پاکو دلبری کرد چه میشود؟ کجا قرار است تاثیر حضورش را ببینیم؟ نشان دادن آنهمه پلان از بالا، آنهمه نمای بسته از فانتوم که در حال تصویربرداریست قرار است کدام خلا در فیلم را پر کند؟
8- یعنی با دیدن یک جفت کفش خاکی و گلآلود توسط ماریانا (خواهر لائورا) او باید شک کند که دخترش در این حادثه نقش داشته؟ یعنی در یک روستا با سابقه کشاورزی مشخص، گل آلود شدن کفشهای دخترش و دختر لائورا باید اینقدر عجیب و دور از ذهن باشد که او به داستان پشت پرده پی ببرد؟
9- چقد شخصیت و پلان هست که میتواند حذف شود و به اصل داستان لطمه نخورد؟ سه تصویربردار هوایی را حذف کنید. همان تصویربردار ساده مراسم باشد. چه فرقی میکند؟ قضیه حضور پاکو در مدرسه را حذف کنید. حالا چند تا دیالوگ مفهومی نگوید، چه فرقی میکند؟
کارگرهایی که حتی یک بار هم در طول داستان نقش نداشته اند را بیشتر به حاشیه ببریم. چه فرقی میکند؟ قطع کردن برق توسط دزدها را فاکتور بگیریم (اینکه با چه سرعتی خودشان را به مهمانی رساندهاند بماند، چون بعد از آن بالافاصله خانه با نور شمع روشن شد و مهمانها از حیاط به داخل خانه آمدند و این مساله احتمال دزدی را کمتر میکند.) چه فرقی میکند؟ لائورا برای پیدا کردن دخترش به اتاق زیرشیروانی میرود. پنجرهای که یک تکه شیشه آن شکسته را میبینیم. شیشهای که قطعا انسان از آن عبور نمیکند. دیدنش توسط لائورا و مخاطب چه فایدهای دارد؟
شاید این سوالها مخاطب را از لذت دیدن فیلم جنایی معمایی فرهادی دور کند. اما رسیدن به جواب این پرسشها میتواند دید بهتری به این فیلم و شاید فیلمهای بعدی فرهادی بدهد.
رقص کاغذپارهها نوشتهی محمد یعقوبی که در سال ۷۷ در جشنواره فجر و یک سال بعد به اجرای عموم در آمده ماجرای نمایشنامهایست که از طرف یک مرد به زنی هدیه داده میشود. داستان نمایشنامه در سوئیت شماره ۲۷ هتلی روایت میشود که در مقاطعی افراد مختلفی در آن رفت و آمد میکنند.
«روز دروغ» اولین صحنهی این نمایشنامهست. مردی به خاطر روز سیزدهم فروردین یا همان روز اول آپریل اینگونه خود را نشان میدهد که علاقهای به همسرش نداشته و میخواهد از او جدا شود. این ماجرا تا جایی پیش میرود که زن عدم علاقهی مرد را باور میکند. در انتها زن میپذیرد که از مرد جدا شود. اما هر چه مرد سعی میکند که به زن بفهماند که رفتارش تنها یک شوخی بوده فایدهای ندارد. مرد میپذیرد که زن هم از اون خوشش نمیآمده. زن در آخرین لحظه میگوید او هم با مرد شوخی میکرده. اما حالا مشخص نمیشود کدام یک از حرفهای زن یا مرد واقعی بوده و کدام شوخی؟ انگار هر کدام با این شیوه حرفهایی که مدتها به هم نگفته بودند را بازگو کردهاند.
«ماه عسل» صحنهی بعدیست که داستان مردی را روایت میکند که با همسرش به دریا رفته است و به خاطر بلد نبودن شنا زن غرق شده. حالا مرد نمیداند چه کار کند، روح زن علاوه بر کلنجاری که با مرد دارد به او میگوید که ابتدا ماجرا را به برادرش بگوید. مرد باید تا فردا صبر کند تا دریا جسد زن را پس بیاورد.
«مرسی به خاطر ساندویچها» صحنه بعدیست که که داستان پسری را روایت میکند که مدتها خانه را ترک کرده و حالا برادر بزرگتر پس ازهفتهها توانسته او را پیدا کند. ابتدا تصور برادر بزرگتر این است که برادر کوچک به خاطر عاشق شدن از خانه فرار کرده اما متوجه میشویم که درد اصلی پسر تلاش برای مستقل شدن و دوری از خانواده است.
این صحنه در ادامه دوباره تکرار میشود و میبینیم برادر کوچکتر برای پیدا کردن برادر بزرگتر اقدام کرده و توانسته در اتاق هتلی او را ملاقات کند.این بار رفتارها و موقعیت کاملا دگرگون شده است.
«استرالیا»
داستان دو شخص که ماموریت دارند نفر سومی را با خودشان ببرند. با گذشت زمان متوجه میشویم که هر سه شخص از لحاظ روانی مشکل دارند.
«خداحافظ»
داستان زنی که قصد دارد از مردی جدا شود اما مرد تلاشی برای ماندن زن نمیکند. این صحنه در ادامه تکرار میشود و ما متوجه میشویم که مرد دچار جنون آنی شده و قصد داشته با کوبیدن ماشینیش به جایی یا خودرویی دیگر خودش و همسرش را به کشتن دهد. زن متوجه میشود اتفاقاتی از این دست پیش از این هم افتاده و مرد چندین بار دیگر هم قصد داشته به طرق مختلف جفتشان را به کشتن دهد. حالا زن دیگر تصمیمی بر ماندن با مرد را ندارد.
رقص کاغذپارهها بیش از اینکه داستان افرادی باشد که در اتاق هتلی کنار هم قرار میگیرند، داستان انسان ناراضی از وضع موجود است. داستان تکرار شونده انسان معاصر که همواره خود را تنها میبیند و یا سعی بر آن دارد تنهایی را برگزیند. رقص کاغذپارهها داستان رفتن است. انسانهایی که رفتهاند و یا قصد دارند که بروند. رفتنی که چیزی جز تنهایی به بار نمیآورد.
اگر چه هر صحنه قابلیت گسترش به عنوان یک نمایشنامه مستقل را دارد اما دیالوگهای گاه کلیشهای (سیامک، یا همان برادر بزرگتر) آزار دهنده شده. در صحنه ماهعسل نارضایتی زن مشخص نمیشود، در حالی که مرد بارها میگوید که برای نجات زن تلاش کرده.
رقص کاغذپارهها از آن دست متنهاییست که علاوه بر اجرای صحنهای، اجرای رادیویی خوبی میتواند داشته باشد.
از وقتی که رزتا، در فیلم «روزتا» ساخته برادران داردن تصمیم گرفت که دوستش که چندین بار در مقاطع مختلف به او کمک کرده را لو دهد تا به هر قیمتی که شده شغلی بدست آورد، تا زمانی که ساندرا در فیلم «دو روز و یک شب» ساختهی همین دو کارگردان حاضر نشد به هر قیمتی شخصی از شغلش اخراج شود تا او به سر کار سابقش برگردد، ۱۵ سال طول کشید. آن نگاه انسانی که رزتا در انتها به خاطر ناراحتی از کاری که انجام داده باعث شد خودش از شغل بدست آمده استعفا دهد. آن نگاه انسانی که دوستش در انتها به نوعی او را با هر رفتار اشتباهی میبخشد، در فیلم «دو روز یک شب» کاملتر شده و شخصیت به خاطر به دست آوردن یک شغل دست به هر کاری نمیزند. «دو روز و یک شب» را شاید ادامه داستان همان دختر فیلم «روزتا» باید دانست که حالا باز در یک دو راهی اخلاقی قرار گرفته. دوراهی که این بار بدون
عذاب وجدان از یک امتحان اخلاقی سربلند بیرون میآید. برادران داردن در کنار اینکه فیلمسازان درجه یکی به حساب میآیند، معلمین اخلاق هم هستند که به نوعی اصغرفرهادی شاگرد این سینمای اخلاقمدار به شمار میآید. بعدتر به شباهت سینمای فرهادی و این دو برادر بیشتر خواهیم پرداخت. اگر شناختی از سینمای برادران داردن ندارید از امروز دیدن آثار این دو فیلمساز را در برنامه خود قرار دهید. سینمای به شدت ساده اما عمیق.
خانم زهرا نپی پور را از فضای مجازی میشناسم. مستندساز و پژوهشگری که پیشتر در مورد مستند «توپ مروارید»ش متن کوتاهی در اینجا نوشته بودم. اخیرا ایشان زحمت یادداشتی پیرامون مستند «تعبیر شده به خوابهای معمار» ساخته اینجانب را کشیده که در ادامه میخوانید.
به وقت رویاهای تعبیر نشده
نقدی بر فیلم مستند «تعبیرشده به خوابهای معمار»
ساختهی شهاب آبروشن؛ فیلمساز و مدرس سینما
———————————————
چه زمانی است آن، که یک رویابین، میباید تعبیر رویاهای خود را به نظاره بنشیند؟

در فیلم مستند «تعبیرشده به خوابهای معمار»، فیلمساز به سراغ یک رویابین رفته است (که شغلش معماری است)، در زمانی که وی هنوز تعبیر رویاهای شیرین خود را انتظار میکشد. اما در پایان و پس از تماشای این فیلم، درمییابیم که عنوان هوشمندانهی فیلم، این انتظار را معنا کرده است.
در طول فیلم و در پی همراهی با معمار، میفهمیم که در زمانی هستیم که متعلق به زمان بیتعبیری رویاهای اوست (خیلی وقت است که از زمان تعبیر رویایش گذشته) و یا تعبیری اتفاق افتاده که وی هیچگاه انتظارش را نداشته؛ از این رو آن را درک نکرده و همچنان منتظر است! کت و شلوار خوشبختی معمار، که بر اساس رویاهایش دوخته شده، سالهاست که در چمدانی گوشهی اتاقش، مدفون است و دیگر کدام زمان است تا آن خواب شیرین خوشبختی، تعبیر شود؟ او بیش از ۴۰ سال است که در این گوشهی فراموش شده، عمر میگذراند.
معمار از گذشتهاش می گوید، از اینکه اهل کجاست (مشهد) و چطور به بندرعباس آمده، شغلش چیست، ماجرای این لوح قهرمانی و آن تقدیرنامه و فعالیتهای ورزشی و عکسهای هنرپیشههای هندی و کتابهایی که در گذر روزها و ماهها و سالها به زردی گراییده چیست! البته همه در قالب پرسشهای سادهی فیلمساز از وی که جابه جا به شکل کپشن بر روی تصاویر فیلم، درج شده، بیان می شود. سئوالات اما در حد سئوالات مصاحبههای مطبوعاتی، باقی میماند و ما را به قصهی شخصیت نمیرساند که اساساً این قبیل سئوالات؛ سئوالات پراکندهی فیلمساز، از آنچه که در مورد معمار مشاهده میکنیم، راهی به قصه ی شخصیت ندارد، که قصه، در ابتدا و در ظاهر، پنهان است؛ نقاب بر چهره دارد و کنار زدن این نقاب، ترفندهایی میخواهد که از مسیر مضامین درنظر گرفته شده از جانب فیلمساز می گذرد.
بنابراین این پرسشها نمایان میشود که مضامین اصلی و فرعی این فیلم چه می تواند باشد؟
فیلم با بیان این موضوع از سوی معمار آغاز می شود که «تو این سال ها، خواب هایی دیدم که منو به زندگی امیدوار کرده! حالا که می بینید راحت نشستم، لبخند می زنم و هیچی ندارم، امیدوارم که خوابم تعبیر بشه … (خوابهام) در اوج نا امیدی می گه صاحب خونه می شی، ازدواج می کنی، حتی مغازه می خری و دیگه بنایی نمی کنی ؛ نمی دونم چه سری تو کار خداونده ! »
به خود وعده میدهم که قرار است قصهی یک رویابین را نظاره کنم ،پرسشهایی در ذهنم شکل می گیرد از اینکه در گذشته، چه رویاهای داشته که به حقیقت پیوسته و اساساً چند رویای به حقیقت پیوسته دارد که او را چنین مشتاق و منتظر تعبیر رویای شیرین خوشبختی نگاه داشته است؟ آن قصهای که نقاب بر چهره دارد، قصهی مرد رویابین است و من منتظرم تا فیلمساز، نقاب را کنار بزند و قصه عیان شود؛ انتظاری که البته راه به جای نمیبرد!
معمار در ادامه از تعبیر درست رویاهای دیگران میگوید؛ که آنها را با شگفتی مواجه کرده است. فیلمساز اما سراغ چنین افرادی هم نمی رود! حتی زمانی که دوست معمار به دیدار وی می آید، چیزی از رویابینی و تعبیر رویا نمیشنویم؛ از این روست که ایدهی مرکزی و پایه برای ساخت این فیلم، پرداخت صحیحی پیدا نمیکند و قصهی مرد رویابی ، مرد منتظر، مرد امیدوار، (با تمامی ظرفیت هایی که این لغات برای پرداخت دارند) الکنَ مانده و ما تنها یک آشنایی ساده را تجربه میکنیم با مردی که در یکی از کوچکترین اتاق های بندر، زندگی میکند، معاشری ندارد و گاهگاه خوابهایی میبیند و تعبیر درست هم میکند! دستمان کوتاه میماند و از خرمایی که در ابتدای فیلم، وعده داده شده، نصیبمان هیچ است!
البته در این فیلم با یک فیلمساز باسلیقه مواجه هستیم؛ او توانسته به سادگی به معمار نزدیک شود، مخاطب را پیرامون او و اتاقش، نگه دارد و خط روایی (بیوگرافی معمار) در یک راستا باقی بماند. فیلمساز به چپ و راست نمی زند؛ به دل بندر و دریا، حتی برای ایجاد تنوع و افزایش حظ بصری فیلم. ترفندهایی که از جانب فیلمسازان مقلّد، به کرّات به کار گرفته میشود. فیلمساز از هر دری سخنی نمیگوید اما در نهایت او را به در مخفی هم راهی نیست! پاسخ فیلمساز به انتظار مخاطب برای این پرسش که: چه شد که به سراغ معمار رفتی؟ هیچ است و آنچه که از پرداخت موضوع در این فیلم مشاهده میکنیم را میتوان با جذابیت بیشتری در روزنامهها و مجلات هم ارائه داد!
به واقع عنصر غایب و البته مورد لزوم فیلم، قصهی مرد رویابین است؛ قصهای که از دل جهان او میگذرد؛ بیان احساسات و آمال و آرزوهایش در ارتباط با رویاهایی که دیری است تعبیر آنها را به انتظار نشسته است (در مخفی)! درواقع، پژوهش حول محور شخصیت و زندگی وی برای این منظور، از ملزومات اساسی تولید این فیلم بوده و فقدان آن، موجب تنزل این فیلم در حد یک بیوگرافی تصویری شده است. اگر این امر (پژوهش عمیق حول قصهی شخصیت به منظور لمس جهانی که به آن متعلق است و ارتباطی تنگاتنگ با رویابینی او دارد) اتفاق میافتاد، کت و شلوار دامادی و عکس های زنان زیبای بالیوودی در اتاق، چمدان کهنهی انباشته از اشیاء فراموش شده و کتابهای پریده رنگ هم جایگاه درست خود را در این قصه پیدا می کردند (هماهنگی محتوا و فرم) ؛ اما اکنون ، در حد شاتهایی بسته که جابه جا، ارائه شدهاند ، باقی میمانند و معمار هم به ارائه ی توضیحات کوتاهی در خصوص آنها بسنده میکند؛ هرچند که در پایان، فیلمساز، مخاطب را به وقت رویاهای تعبیرنشده، متوجه کند!
بیگمان، تنها قصهی مرد رویابین بود که میتوانست این فیلم را از در افتادن به چاه فراموشی، نجات دهد؛ قصهای که برای ساخت این فیلم، نیاز به بینش و پژوهشی دیگرگونه داشت.
زهرا نبیپور؛ پژوهشگر و مستندنگار
