نمایش فیلم‌های«یک تماس از دست‌رفته» و «تعبیر شده به خواب‌های معمار» ساخته‌‌ی شهاب آب‌روشن چهارشنبه۲۹فروردین،ساعت۱۸:۳۰ فرهنگسرای طوبی

| بدون نظر

مستند جهنم روی زمین که به سقوط سوریه و قدرت گرفتن داعش می‌پردازد از این جهت فیلم مهم و قابل توجهی‌ست که به شیوه‌ای از حکومت‌داری اشاره می‌کند که نمونه‌ی آن را در کشورهای دیکتاتورزده‌ی خاورمیانه‌ای بارها دیده‌ایم. فیلم با نوجوانی شروع می‌شود که در مدرسه‌ با هم‌کلاسیانش تلاش کرده بود با اعتراضات کشورهای عربی همراه شوند. آنها روی دیوار شعارهایی علیه اسد و حکومت می‌نویسند. اما کمی بعد با سرکوب جدی رژیم اسد روبرو می‌شوند. سرکوب و بازداشتی که کم‌کم به اعتراضات خیابانی توسط مردم می‌انجامد. و اینبار سرکوب گسترده‌تر و در ادامه جداشدن بخشی از ارتش سوریه و تشکیل ارتش آزاد سوریه. اما داستان به همینجا ختم نمی‌شود. در کنار ارتش آزاد سوریه جبهه‌های دیگری علیه اسد شکل گرفته که هر کدام هدفی را دنبال می‌کنند. و البته جبهه‌هایی که در کنار اسد قرار می‌گیرند. همچون حزب الله لبنان که با حمایت ایران وارد معرکه‌ی سوریه می‌شود. یکی از این گروه‌ها به گفته‌ی این مستند جبهه‌ایست که از سوی خود اسد برای ترساندن مردم شکل گرفته، از طرفی شاخه‌ی جدا شده از القاعده که بعدا تبدیل به داعش می‌شود هم یک سر دیگر ماجراست که تلاش می‌کند نگاه ایدئولوژیک خود را بر سرزمین‌های به تصرف درآمده‌اش پیاده کند. در این آشفته بازار عملا سوریه به جهنمی تبدیل می‌شود که هنوز پس از به اصطلاح حذف داعش کماکان شاهدش هستیم. هنوز گروه‌هایی خواستار حذف اسد از قدرت هستند و برای همین کماکان خبرهایی از درگیری در سوریه و به خاک و خون کشیدن مردم بی‌دفاع به گوش می‌رسد. دیدن این فیلم برای تمام ایرانی‌ها مهم و ضروری‌ست. اینکه چه طور یک کشور خواهان تغیر تبدیل به یک خرابه می‌شود. و ما کجای این داستان ایستاده‌ایم. و چقدر با آن فاصله داریم.

| بدون نظر

صندلی زدیم تو بالکن و چای.

| بدون نظر

لیگ‌ها و جام‌ها تموم میشن و بعد دوباره شروع میشن. و این رو به خاطر بسپاریم که:
«تحقیر با کل‌کل فرق می‌کنه، کل‌کل راز جذابیت یک مسابقه‌ست اما تحقیر بن‌بست لذت بردن از اونه»

| بدون نظر

آخرین قسمت از فصل اول سریال داستان ندیمه یا همان The Handmaid’s Tale به این دلیل با اهمیت و قابل بررسی‌ست که به زنده نگه داشتن امید در یک جامعه بسته و دیکتاتوری می‌پردازد. و صد البته برای مخاطب خاورمیانه‌ای مهم است که انگار داستان بر اساس شرایط دهشتناکِ سایه حکومت دیکتاتوری بر زندگی آنها نوشته شده است.
سریال خدایان آمریکایی (American Gods) که در آخرین قسمت از فصل اول خود به تغییرات گسترده در خاورمیانه اشاره می‌کند و شروع تمام این تغیرات را انقلاب ۵۷ ایران می‌داند، به از دست رفتن قدرت زنان و همچنین تنزل جایگاه آنان پس از تغیر شرایط سیاسی می‌پردازد. و در ادامه حضور پر رنگ داعش در سالهای اخیر موضوعی‌ست که در این سریال شاهدش هستیم. از همین رو می‌توان قسمت پایانی سریال قصه ندیمه را ادامه این داستان دانست. آنجا که نقش اصلی مبارزه با حاکمیت توتالیتر را زنان ایفا می‌کنند. جایی که با هم مبارزه می‌کنند. به هم اعتماد می‌کنند و با هم در مقابل دیکتاتورهای زمانه به روش‌های خودشان می‌ایستند. اگر سریال خدایان آمریکایی می‌خواست بگوید که قدرت دیرینه‌ی زنان در تمامی امور با حضور دیکتاتوری‌های مختلف در خاورمیانه از بین رفته، قصه‌ی ندیمه می‌خواهد بگوید آن قدرت دوباره توسط خود زنان به دست خواهد آمد. جایی که زنان با هم همچون یک ارتش مقتدر در مقابل سنگسار همجنس خود (دختر بیگناهی که تنها می خواست مثل یک انسان عادی زندگی کند) می‌ایستند و تن به آن نمی‌دهند. ارتشی که ذره ذره راه خود را برای مبارزه و فرار از شرایط دهشتناک موجود پیدا می‌کند و خواهان تن دادن به آن نیست.
البته اگر پیش از این فیلم دندان نیش ساخته‌ی یورگوس لانتیموس کارگردان شهیر یونانی را دیده باشید و فضای رعب‌آور زندگی فرزندان حبس شده در آن خانه را تجربه کرده باشید دیدن جامعه دیکتاتوری سریال قصه ندیمه آنچنان عجیب و مبتکرانه به نظر نخواهد رسید. بی‌شک آثار بزرگی همچون دندان نیش مستقیم یا غیرمستقیم بر خلق فضای سریال قصه ندیمه تاثیرگذار بوده‌اند.

| بدون نظر

درست همین لحظه

| بدون نظر

امسال رو با خیام شروع کردیم ببینیم چی می‌شه.

| بدون نظر

اسفندماه ۸۶ نقطه اتصال چند رویداد مهم در زندگی‌ام بود. برای اولین بار یک جایزه سینمایی مهم گرفتم. جایزه‌ از جشنواره‌ای که یکی از فیلمسازان بندرعباس که بعدا تقریبا فیلمسازی را ول کرد،‌ مدتی بعد در وبلاگش آن را مورد تمسخر قرار داد. البته بعدا هم خودش برای همان جشنواره فیلم ساخت.
آخرین تلاشم را برای دوباره دانشگاه رفتن و فرار از سربازی انجام دادم. گرفت. کارشناسی سینما قبول شدم. همان اسفندماه نتیجه‌اش با تاخیر آمد و فهمیدم حداقل دوسالی از سربازی خبری نیست.
و قبل از اینها مهم‌ترینش این بود که تقریبا به آغوش مرگ رفته بودم. با دوست فیلمسازی (محمود)،‌ راهی سفری بودیم به سمت لافت. برای تصویربرداری فیلم دوستی که از ما کمک خواسته بود. توی مسیر راننده‌ی ماشین بین شهری روی پل خواست از خاوری که تقریبا عرض جاده را بندآورده بود سبقت بگیرد که پراید دیگری روبرویمان ظاهر شد. ما یک راه بیشتر نداشتیم و آنکه با همان سرعت به پراید روبرو برخورد کنیم. راننده‌ی ماشین ما خودش را کشید سمت خاور. شیشه کنارم به خاطر برخورد با سپر خاور توی صورتم شکست. ماشین روبرو هم تصمیم گرفت خودش را بکشید سمت گاردریل‌های کنار پل. همین کار را کرد و از پل افتاد پایین و آویزان میان زمین و آسمان معلق ماند. داشتم به این فکر می‌کردم اگر راننده‌ی پراید روبرو خودش را به دردسر نمی‌انداخت احتمالا ۸ الی ۱۰ نفر از هر دو پراید همان موقع رخت سفر به دیار باقی را می‌بستند. اگر چه پل مرتفع نبود اما پیچش به موقع فرمان ماشین روبرو جان همه مان را نجات داد. حالا اسفند ۸۶ برای من و محمود یک معنی مشترک بیشتر ندارد. اینکه هر دویمان به زندگی بازگشتیم. اینکه حماقت یک نفر داشت جفتمان را نابود می‌کرد.
پ.ن:‌ این عکس را امسال در دهمین سالگرد این رویداد در همان مسیر به سمت بندرپل گرفتم. جایی که باید سوار شناور میشدیم به سمت لافت. درست همان مسیری که سال ۸۶ رفته بودم. قبل از رسیدن به همان پل خاطره‌انگیز به بچه‌ها گفتم توی لندی‌گراف که رسیدیم یادم بندازید چیزی تعریف کنم. قصد داشتم داستان مردنم را تعریف کنم. یادشان رفت. خودم هم چیزی نگفتم که سفر همان اولش به مذاقشان تلخ نشود.
پ.ن۲: از سفر قبلی یک یادگاری از همان ماشین تقریبا تصادف کرده برایم باقی ماند. تا مدت‌ها همراهم بود که یادآورم شود در اسفند ۸۶ قرار بود بمیرم. اما نشد. جستم. و مرگ اندازه‌ی چرخش یک فرمان به من نزدیک است.

| بدون نظر

چندی پیش همزمان با دهمین سالگرد پخش اولین قسمت سریال پرطرفدار Breaking Bad شروع به تماشای این سریال کردم. زیاد اهل دنبال کردن سریال نیستم. مخصوصا سریال‌های درام. در عوض سریال‌های کمدی ۲۰ دقیقه‌ای را بیشتر می‌پسندم. اما چیزی که باعث شد دست به نوشتن یادداشتی درباره این سریال ببرم عدم توجه به برخی قسمت‌ها بود که شاید در میان تعریف‌های بی‌حد و اندازه از سریال ناگفته مانده بود. پس بنا را بر این می‌گذارم که خواننده‌ی این سطور تمامی قسمت‌ها را دیده است.
سریال از این جنبه قابل دفاع است که دست بر موضوع کمتر پرداخته شده‌ای می‌گذارد که بیننده با اطلاعاتی آن را تمام می‌کند که تا پیش از آن تجربه‌اش نکرده. نشان دادن لذت شیمی، اشاره به شروع ساخت و ورود شیشه به بازار در کشورهای‌آمریکای جنوبی و در ادامه آمریکای شمالی با چاشنی داستان‌هایی که گروه نویسندگی این سریال به آن افزوده‌اند. سریال به اندازه‌ی کافی درام و تعلیق برای اینکه مخاطب را به دنبال خود بکشد دارد. بازی‌ها خوب است و انتخاب چهرها برای هر نقش دقیق و درست است. آنقدر دقیق که مخاطب را به یاد کاراکترهای گاه اغراق شده‌ی کمیک استریپ‌ها می‌اندازد. والتر وایت. جسی پینکمن. سال گودمن. هنک شریدر و حتی رئیس اداره مبارزه با موادمخدر که بعد از آن هنک جای او را می‌گیرد. از طرفی روند تغییر شخصیت‌ها ملموس و منطقی‌ست. والتروایت ذره ذره جنایتش را گسترش می‌دهد. اسکایلر همسر وایت ذره ذره به افسردگی مبتلا می‌شود و از طرفی جسی آرام آرام روند گوشه‌گیری‌اش از والتروایت شروع می‌شود.
اما چرا این سریال را از اواسط آن کم‌کم جذابیت‌های اول خود را از دست می‌دهد و به یک اثر متوسط نزول پیدا می‌کند؟
1- نقش پررنگ تصادف در پیش‌برد داستان
به طور مثال در فصل اول والتروایت به طور کاملا اتفاقی با شاگرد قدیمی خود روبرو می‌شود. اگر این برخورد اتفاقی و تصادفی نبود شاید والتروایت به راحتی کارش را پیش نمی‌برد. در فصل دوم زمانی که والتروایت و جسی پینکمن در چنگال توکو گرفتار شده‌اند سر بزنگاهی که غالبا مخصوص سریالها و فیلم‌های آمریکایی‌ست هنک پیدایش می‌شود. زمانی که پسرعموهای توکو برای انتقام به خانه‌ی والتروایت وارد می‌شوند باز بر اساس تصادف مایک که قبلا به خانه‌ی والتر وایت آمده همانجا می‌ماند و به رئیسش اطلاع می‌دهد تا به گونه ای جلوی قتل او را بگیرند. در فصل سوم زمانی که والتر متوجه می‌شود هنک برای پیدا کردن آزمایشگاه سیارشان قرار است به پارکینگ برود خودش را به آنجا می‌رساند. اما باید بر حسب اتفاق بادگر، که ما یک بار هم او را در آن پارکینگ ندیده‌ایم آنجا باشد تا با تماس با جسی او را به قبرستان ماشین‌ها بکشاند. کاملا اتفاقی. یا زمانی که جسی قصد دارد آن دو جوانی که برادر آندرا را کشته‌اند را بکشد سربزنگاه است که والتروایت از راه رسیده و آن دو را زیر می‌کند. یا لحظه‌ای که والتروایت زمانی به خانه‌ی ‌جسی می‌رسد که شاهد اوردز و مرگ جین نیز هست. والتروایت کمی دیرتر پس از مرگ او نمی‌رسد و یا کمی زودتر پیش از مرگ او خانه را ترک نمی‌کند. درست زمانی وارد خانه می‌شود که مرگ جین را تماشا کند تا شخصیت او برای ما کمی تیره‌تر شود.
فصل پنجم به دو بخش کاملا مجزا تقسیم می‌شود. تا انتهای اپیزود هشتم این فصل همه چیز به حالت نرمال خود باز می‌گردد. حتی رابطه‌ی اسکایلر و والتروایت هم بهتر از قبل می‌شود. تا اینکه باز سروکله‌ی تصادف پیدا می‌شود. اگر والتروایت کتاب مهمش را که می‌داند دست‌خط گیل (شخصی که هنک دستخطش را قبلا به همراه حروف اختصاری پای نوشته‌ای دیده) روی آن است را از توی سرویس بهداشتی به جای امنی منتقل می‌کرد قطعا داستان اینگونه تمام نمی‌شود. اما باید پس از بهبود همه‌ی مسائل بوجود آمده هنک در سرویس بهداشتی توی اتاق خواب والتروایت آن کتاب را پیدا کند. واقعا از این اتفاقی‌تر هم می‌شود؟
۲-سوال هایی که جواب داده نمی‌شوند
البته در کنار تمام لحظاتی که در بزنگاه‌های هالییودی شخصیت‌ها از مرگ نجات پیدا می‌کنند. یا اتفاقات خوبی برایشان رخ می‌دهد. لحظاتی هست که جوابی برای آنها پیدا نمی‌شود. مثلا در فصل ۲ اپیزود هفتم با موسیقی مکزیکی شروع می‌شود که در آن خبر از مرگ هایزنبرگ می‌دهد. خبر از مرگی که انگار اتفاق نمی‌افتد. یا حداقل با اطلاعاتی که در آن موسیقی داده می‌شود همخوانی ندارد. اصلا دلیل نشان دادن آن موسیقی چیست؟
زمانی که در ابتدای فصل چهارم گاس یکی از یاران نزدیک خود را با کاتر گردن می‌زند مشخص نمی‌شود انگیزه‌اش چیست. این مساله دقیقا مصداق همان به عهده مخاطب واگذار کردن است. در طول سریال شخصیت‌ها تحلیل‌هایی دارند که مشخص نمی‌شود کدامشان ممکن است درست باشد.
زمانی که هنک جسی پینکمن را برای بازجویی فرا می‌خواند. آخرین مدرکی که دارد پدر توکو است. او را به اتاق فرا می‌خوانند و از او می‌خواهند که شهادت دهد که در روز کشته شدن توکو او در خانه‌ی آنها بوده است. اما هیچ‌گاه مشخص نمی‌شود چرا پدر توکو هیچ جوابی نمی‌دهد. و اجازه می‌دهد که با این سکوت دستیار قتل پسرش آزاد شود.
3- اپیزودهای اضافه یا خرده روایت‌هایی که رها می‌شوند
به قول دوستی زمانی که اپیزودهای یک سریال را پشت سر هم و بدون وقته ببینیم تازه باگ‌های آن نمایان می‌شود. اتفاقی که برای سریال بریکینگ بد نیز افتاد. اگر چه بیشترین نقد مثبت را هم گرفت. در انتهای فصل دوم با سقوط هواپیما توسط پدر دوست دختر جسی، ما یک چشم عروسک را در استخر خانه والتروایت می‌بینیم. چشمی که احساس می‌شود قرار است نقش کلیدی در داستان روایت کند. اما با گذشت چند قسمت هیچ تعریفی برای چشم عروسک پیدا نمی‌شود. نشان دادن نماهای بسته‌ای که هیچ  کارکرد داستانی پیدا نمی کنند از آن دست مسائلی بود که بارها در طول سریال آن را دیده ایم. حتی در قسمت دهم فصل ۳ ما اپیزودی داریم به نام مگس. اگر واقعا از روز اول قرار بوده سریال ۶۲ قسمت باشد. بی‌شک قسمت دهم فصل سوم یکی از آن اپیزودهایی بود که قرار بر آن داشت که این سریال را به هر شیوه‌ای هست به این تعداد قسمت برساند. این اپیزود را یک بار دیگر ببینید. واقعا چه اطلاعات مهمی قرار بود از طریق این اپیزود به مخاطب داده شود؟ اپیزودی که اطلاعاتش می‌توانست در سایر اپیزودها پخش شود.

| بدون نظر

فیلم «در جسم و روح» یا “On Body and Soul” محصول سال ۲۰۱۷ را شاید بتوان یکی از بهترین فیلمهای امسال دانست. فیلم داستان سرراستی دارد. زن و مردی متوجه میشوند که خوابهای یکسانی می‌دیدهاند. خوابی که در آن به صورت گوزن در جنگلی برف زده زندگی می‌کنند. فیلم که در واقع روند تغییر شخصیت زن را به تصویر می‌کشد، قرار است تغییرات او از یک زن کملا مقرراتی و خشک که همچون ماشین رفتاری عاری از احساس دارد را به یک زن عاشق پیشه نشان دهد. زنی که در انتها به خاطر شکست عشقی حتی حاضر است رگ خود را بزند. «در جسم و روح» با در کنار هم قرار دادن برخی المان‌ها سعی می‌کند مفاهیمی غیر از یک داستان ساده را یادآور شود. عاشق شدن زن و مرد در یک کشتارگاه که غالبا یک فضای کاری خالی از عاطفه است و همچنین دزدیده شدن داروی تحریک کننده‌ی گاو توسط فردی که در ادامه متوجه می‌شویم زندگی زناشویی موفقی ندارد از آن دست ارجاعاتی‌ست که به عشق زن و مرد بُعد دیگری می‌بخشد. مردی که ازدواج کرده و ازدواج موفقی نداشته و از طرفی دختری که هیچگاه عاشق نشده دو روی سکه یک رابطه‌ی عاطفی‌اند. و گاهی آنقدر پر از تفاوتند که تنها خوابهایشان نقطه اتصال و تفاهمشان می‌شود.  فیلم یک داستان ساده عاشقانه را در کنار صحنه های خشن سلاخی کردن گاوهای کشتارگاه به طوری دلنشین در کنار هم قرار می‌دهد که تازه یادمان می‌آید آن زن و مرد نیز پس از وصال از دنیای خیالی چهارپایان پا به دنیای واقعی انسان‌ها می‌گذارند. و عشق راز عبور آنها از آن جهان سرد و وحشی به دنیای واقعی انسانها می‌شود که تلاش می‌کنند در کنار هم زندگی کنند. با تمام تفاوت‌ها. فیلم در جسم و روح ساخته‌ی کارگردان لهستانی خانم ایلدیکو انیدی‌ست، با پلان‌هایی ساده و گاه همچون قاب عکس که به زیبایی‌های فیلم اضافه کرده است. دیدن این فیلم به یادماندنی حتی برای آنهایی که علاقه‌ای به سینمای اروپا ندارند نیز توصیه می‌شود.

| ۲ نظر