The Other Side of Hope یا روی دیگر امید آخرین ساخته کوریسماکی سینماگر بزرگ فنلاندی همچون اثر پیشین خود داستان یک مهاجر را روایت می‌کند. او در این فیلم نیز پارامترهای آثار پیشین خود را همواره بازنمایی می‌کند. طراحی صحنه و لباس مینیمال. کهنه بودن آکساسورا صحنه که یادآور فیلم‌های دهه ۶۰ و ۷۰ میلادی‌ست. بازی ماشینی کارکترها که انگار الگو برداری شده از همان بازی ماشینی شخصیت فیلم‌های روبربرسون است.
اینبار سایه داعش برخاورمیانه و بی خانمان شدن یک جوان سوری بحث اصلی فیلم است. حضور ناخواسته‌ی او در کشور فنلاند که برای او همچون بهشت است اما دولت و نژادپرستان فنلاندی او را اذیت می‌کنند گره اصلی فیلم به شمار می‌رود. گره‌ای که با کمک یک پا به سن گذاشته‌ی فنلاندی که مدیریت یک رستوران را به عهده دارد تا قسمتی باز می‌شود. روی دیگر امید اگر چه ریتم تقریبا کندی دارد اما با دیدن تصاویر از زندگی شخصیتی که تا آخرین لحظه امیدش را به رسیدن به خواهرش از دست نمی‌دهد کمی آن ریتم خسته کننده را می‌پوشاند. به هر حال این فیلم برای آنهایی که آشنایی با آثار کوریسماکی دارند یک روند خطی به شمار می‌رود.

| بدون نظر

این‌ آخرین عکس از آخرین صفحه‌ی شناسنامه‌ام که در اون آخرین تلاش‌هام برای تغییر از طریق صندوق رای در همین چند سال پیش مشهوده،
احتمالا بعد از این شناسنامه‌م به دست ماشین کاغذخوردکن داده شده و یا از هر‌طریقی نابود شده‌.
پ.ن: من گاهی دلم‌ برای برخی اشیا هم تنگ می‌شه.

| بدون نظر

سال ۲۰۰۲ انیمیشن کوتاهی ساخته شد که توانست جشنواره‌های زیادی رفته و جوایز متعددی را کسب کند. داستان این انیمیشن مکزیکی که به صورت خمیری ساخته شده سرراست است. مردی شب اول خاکسپاری‌اش در دنیای مردگان وارد یک بار شده و آنجا با زنی خواننده آشنا می‌شود. این انیمیشن با نام Hasta los huesos را می‌توانید اینجا مشاهده کنید.
به روایتی این انیمیشن آن سالی که در جشنواره‌ی آنسی، یکی از معتبرترین جشنواره‌های انیمیشن جهان به نمایش در می‌آید یکی افراد حاضر در آن جشنواره تیم برتون بود که همه او را با آثار غالبا فانتزی اش می‌شناسند. چند سال بعد انیمیشن عروس‌مردگان یکی از مهمترین انیمیشن‌های این کارگردان ساخته می‌شود. انیمیشنی که انگار وامدار ایده اصلی آن انیمیشن مکزیکی‌ست. با همان لوکیشن در بار. با همان کرمی که در طول کار حضور دارد.
کُ‌کُ داستان پسر نوجوانی‌ست که به خاطر برداشتن گیتار یک شخص مرده به دنیای مرده‌ها راه پیدا می‌کند. او باید دعای خیر خانواده اش را پشت سرش داشته باشد که بتواند به دنیای زنده‌ها برگردد. اما ذره‌ذره زمان را از دست داده و همچون شخصیت انیمیشن Hasta los huesos استخوان‌هایش نمایان می‌شود. موسیقی و  یک قطعه عکس همچون انیمیشن نام برده از اصلی‌ترین عناصر انیمیشن کُ‌کُ است. قطعه‌ی معروف  La llorona، قطعه مشترک و به نوعی مهم هر دو انیمیشن است. مولفه‌هایی که تکرار می‌شوند. زنده نگه داشتن یاد مرده‌ها، حضور عکس، موسیقی، و به استخوان تبدیل شدن کاراکترها. و جالب است هر دو انیمیشن به یکی از عقاید مردم مکزیک درباره مرده‌هایشان اشاره می‌کنند. به هر حال فیلم‌های «کُ‌کُ» و «عروس مردگان» را می توان وامدار مستقیم ایده‌ی مرکزی این انیمیشن دانست.
اما امسال انیمیشین دیگری در اسکار حضور داشت که مستحق توجه بیشتری بود.
انیمیشن Loving Vincent اگر چه پیچ و خم‌های درام کُ‌کُ را ندارد اما چند ویژگی مهم دارد. ۱-به معرفی پدر هنر مدرن جهان یعنی وینسنت ونگوگ می‌پردازد. ۲-از تکنیک نقاشی‌های خود ونگوگ برای خلق این انیمیشن بهره برده شده است. ۳-به ابعاد مختلف مرگ این هنرمند بزرگ می‌پردازد ۴-شروع برخی از پلانها و صحنه‌ها بازسازی برخی از نقاشی‌های مهم اوست  ۵-مفهوم واقعی انیمیشن‌سازی دقیقا با کشیده شدن ۶۵۰۰۰ نقاشی توسط ۱۰۰ هنرمند شکل گرفته می‌شود، نه تکنیک تقریبا آماده‌ی ۳بعدی. به هر حال جایزه گرفتن انیمیشن Loving Vincent می‌توانست به شناخت بیشتر این هنرمند کمک بزرگی کند. وگرنه انیمیشن‌هایی همچون کُ‌کُ از پاپیولار بودن خود با فروش بالا تا کنون بسیار سود برده‌اند.

| بدون نظر
حوادث چند ماه اخیر کشور، واکنش خشونت آمیز در مواجهه با آن‌ و نگرانی ما از چشم‌انداز این مسیر سکوتِ بیش از این را برایمان دشوار کرده است.
جناب دکتر حسن روحانی، رییس جمهور کشور عزیزمان ایران؛
یک بهار از انتشار متن منشور حقوق شهروندی و تأکید شخص شما بر ترویج، آموزش و رعایت مفاد آن گذشته و حداقل انتظار ما سعه‌صدر در برابر اعتراضات مدنی است. متأسفانه آنچه ما هر روز در عرصه اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی تجربه می‌کنیم، فرسنگ‌ها با وعده‌هاى شما فاصله دارند. رفتار خشونت‌آمیز با زنانی که به صورت مسالمت‌آمیز به قانون حجاب اجباری اعتراض کردند، دستگیری و توهین به زنانی که پشت دیوارهای بلند استادیوم ماندند، قوانین تبعیض‌آمیز خروج زنان از کشور، شرایط نابرابر اشتغال زنان و… نه ‌تنها نسبتی با حقوق شهروندی زنان ندارد که ضایع‌کننده کرامت انسانی آنهاست.
آیا سرکوب خواسته‌های زنانی که همواره نقشى تاثیرگذار و پیش‌برنده در تاریخ این سرزمین داشته‌اند، جز ترویج خشونت، ناامیدی و بی‌اعتمادی نسبت به مسئولان نتیجه‌ای به بار خواهد آورد؟
ما جمعی از فیلمسازان و فعالان فیلم کوتاه ضمن حمایت از نامه‌ای که چندی پیش توسط عده‌ای از زنان مستند‌ساز منتشر شد، از شما می‌خواهیم بار دیگر منشور حقوق شهروندی را ورق بزنید؛ نه فقط به پاس رأی و اعتماد ما که به احترام قانون و پایبندی به کلام خودتان که گفتید “من سرهنگ نیستم، حقوقدانم”.
ما خواستار آنیم که به جای حذف صورت مساله، شنونده صدای منتقدانی باشید که امید به تغییر دارند.
اسامی امضاء کنندگان: [ادامه مطلب …]
| بدون نظر

سلاخ که آدمی کشی شیوه اوست
چون ریزش خون دوست می دارد دوست
گر سر ببرد مرا نپیچم گردن
ور پوست کند مرا نگنجم در پوست

محتشم کاشانی

| بدون نظر

Alex van Warmerdam کارگردان هلندی که اخیرا دو فیلم را از او دیده‌ام را شاید بتوان در رده‌ی کارگردان‌های متفاوت سینمای اروپا دانست. دو اثر اخیر این کارگردان به نام‌های (۲۰۱۳)Borgman و (۲۰۱۵)Schneider vs. Bax از آن اثاری‌ست که با انبوهی از نشانه‌ها و شخصیت‌های سمبولیک سعی در درگیر کردن ذهن مخاطب دارد.
Borgman اگر چه داستان آشنایی دارد اما حال و هوای خاص کارگردان در آن دیده می‌شود. داستان مرد بی‌خانمانی که وارد زندگی خانواده‌ی ثروتمندی شده و تک تک اعضای خانواده را به نحوی حذف کرده و فرزندان آنها را به گروه بی‌رحم خود اضافه می‌کند. شخصیت‌های خونسرد، ریتم تند در بازی، رفتارهای گاه غیرعادی، و استفاده از برخوردهایی که تا پیش از آن برای بیننده آشنا نیستند از آن دست نشانه‌هایی‌ست که به امضای کارگردان تبدیل شده است. البته نمی‌توان این حقیقت را نادیده گرفت که که فیلم Borgman بیننده را هم به یاد فیلم فانی گیم اثر میشائیل هانکه می‌اندازد و هم آثار لانتیموس یونانی. رفتارهای عجیب و گاه سوال‌برانگیز و یا حضور شبح‌گونه‌ی مرد در خانه که یادآور فیلم 3Iron است.

Schneider vs. Bax اما چند پله بالاتر از فیلم Borgman قرار می‌گیرد. یک بازی ژانری با آثار گانگستری، جنایی. عصبیت کاراکترها همان است که در اثر پیشین کارگردان دیده‌ایم. شخصیت پردازی‌های منحصربفرد. نشانه‌های وسیع‌تر که نمود خود را در طراحی صحنه، رنگ و نور، انتخاب لوکیشن و حتی برخورد کاراکترها با یکدیگر نشان می‌دهد. خلافکاری که به هیچ کس رحم نمی‌کند اما در مقابل تن یک زن نمی‌تواند مقاومت کند. همگی باعث می‌شوند که این فیلم از یک فیلم صرفا جنایی با تعقیب و گریز به یک اثر نمادین تبدیل شود. انسان موضوع مهم این دو اثر آخر کارگران هلندی‌ست. انسان‌های تنها، انسان‌هایی که دوست دارند مورد توجه قرار گیرند (شخصیت زن صاحبخانه در فیلم Borgman) و (شخصیت دختر بکس در فیلمSchneider vs. Bax). انگار شخصیت‌های اصلی این دو هستند که داستان‌ پیرامون حضور آنها شکل می‌گیرد. نقش جنایت و همچنین عادی تلقی شدنش توسط برخی کاراکترها مساله‌ایست که شخصیت‌های اصلی که نام برده شد کم‌کم با آن درگیر شده و خود به بخشی از بروز آن تبدیل می‌شوند. انگار این تنهایی و بی‌توجهی‌ست که آنها را به سمت جنایت سوق می‌دهد.
دیدن فیلم‌های Alex van Warmerdam مخصوصا Schneider vs. Bax شما را با روی دیگر سینمای خاص اروپایی آشنا می‌کند. سینمایی که می‌خواهد داستان و ریتم سینمای هالیوود را با شخصیت‌پردازی‌ها و نشانه‌های آثار متاخر اروپایی درهم آمیزد. سینمایی که انگار یک امضای شخصی دارد اما دست‌خطش امانت گرفته از دیگر آثار است.

| بدون نظر

با مشاهده فیلم «هیچ چیز مهم نیست» در ابتدا این تصور در بیننده بوجود می‌آید که با یک اثر فرم‌گرا مواجه است نه یک اثر قصه‌محور.
کل مفهوم فیلم در یک جمله خلاصه می‌شود: زنی که می‌خواهد بنا به دلایلی جنین خود را سقط کند.
در ابتدا این تصور به وجود می‌آید که فیلم فضای ذهنی زن را روایت می‌کند. تصویرهایی مانند ماهی های به دام افتاده قرار است مفهوم شرایط سخت زن را به بیننده گوشزد کنند. زن با تصمیم بر سقط انگار می‌خواهد خود را بکشد. به آب که می زند معلوم می شود یقین کرده سقط را انجام بدهد. از آب که خارج می‌شود به نظر می رسد از سقط پشیمان است اما کار از کار گذشته. پشیمانی و سردرگمی‌اش در گشتن به دنبال جنین به ذهن بیننده متبادر می‌شود. سگی در اطراف پرسه می‌زند که شاید تصویر ذهنی زن از مردی باشد که از او بچه دار شده. در انتها جنینی که لای تور زیر آب گیر کرده انگار قرار است سال ها در ذهن زن به زندگی اش ادامه دهد بدون اینکه قدم در دنیای واقعیت بگذارد.
بعد از تمام شدن فیلم مخاطب با تحسین شروع به کف زدن می‌کند. اما زمانی که کارگردان از فیلمش می‌گوید مخاطب متوجه می‌شود که صرفا با یک داستان خطی در مورد زن تنهایی که جنینش را به روشی(زدن به دریا) سقط می‌کند طرف است. اینجاست که این سوال بوجود می‌آید: چرا چنین موضوعی برای ساخت فیلم انتخاب شده؟ آیا صرفا برانگیختن ترحم مخاطب برای ساخت چنین فیلمی دلیل کافی است؟ در سال گذشته تعداد زیادی فیلم با موضوع سقط جنین ساخته شد که هر کدام حرف از دغدغه های زنانی می‌زدند که هر کدام بنا به دلایلی ناچار بودند به روشی جنین خود را سقط کنند. اما هیچ کدام جز برانگیختن ترحمِ لحظه ای در مخاطب حرفی به همراه نداشتند. نه آنقدر موضوع را درست هدایت کردند که ذهن مخاطب به سمت حمایت از قانون سقط جنین اختیاری برود و نه به گونه ای مسئله را بیان کردند که کار زن‌ها را نکوهش کنند. متاسفانه این موضوع آنقدر تکرار شده نمی‌توان برای انتخاب یک موضوع بکر به کارگردان احسنت گفت. انگار یک بلاتکلیفی در ذهن کارگردانان موج می‌زند که این شخصیت غمزده سرگردان چکار باید بکند!؟ سقط جنین معمولا اولین گزینه روی میز است! متاسفانه تصویر زن مغموم سرگردان تصویر زیباییست و همیشه کارگردان‌ها را وسوسه می کند که به چنین شخصیتی بپردازند اما مهم این است که این زن در بستر چه داستانی قرار می‌گیرد.
فیلم «هیچ چیز مهم نیست» از لحاظ مسائل فنی فیلم خوبیست. بازی بازیگر قابل قبول است و تصویربردار تصویرهای خوبی ثبت کرده، انتخاب پلان ها هم به خوبی صورت گرفته است. کارگردان به خوبی از پس جوانب مختلف کار برآمده است. تنها مشکل فیلم صداگذاری آن است که در بعضی دقایق فیلم با شخصیت همراه نیست. (برای مثال صدای راه رفتن دختر) جز چند خطای جزئی مشکل دیگری در فیلم دیده نمی شود.
باید به خانم شقایق جهانداری و عوامل فیلمش خسته نباشید گفت و از آنها برای ساخت فیلم در فضای راکد سینمای هرمزگان تشکر کرد.
در پایان این سوال برای من پیش می‌آید که خانم جهانداری انتظار درک چه مطلبی را از مخاطب دارند؟ و چرا؟

| بدون نظر

گاهی راهی جز نوشتن نیست. بیدار ماندم و شروع کردم به نوشتن

| بدون نظر

خبر کوتاه بود و عاشقانه،
موهای هم را کوتاه کردیم،
و حالمان خوب است.

| بدون نظر

۱- حدودا ده روز پیش در خانه نشسته‌ایم که تلفن زنگ می‌خورد. شخصی پشت تلفن خودش را معرفی می‌کند، انگار در گذشته شاگردم بوده، از کهنوج تا کلاس من می‌آمده و حالا خواسته تشکر کند. و می‌گوید چندتا از کارهایی که تدوین کرده را می‌فرستد که ببینم. تا انتهای مکالمه فکر می‌کنم کسی دارد با من شوخی می‌کند. از طرفی هر چه فکر می‌کنم به ذهنم خطور نمی‌کند شاگردی با همچین اسمی داشته‌ام یا نه. به هر حال در مملکتی که همه چیزش شوخی‌ست این تماس هم در مرز باریکی از شوخی و جدیت قرار می‌گیرد.
۲- حدودا یک هفته بعدش یکی دیگر از شاگردانم که تقریبا او را به یاد دارم به تلگرامم مسیج می‌دهد. می‌خواهد چیزی برایم بیاورد. می‌گویم که توی تلگرام بفرستد که ببینم. (اولین باری نیست بچه هایی که با من کلاس داشته‌اند قصد دارند ویدئوها و فیلم‌هایشان را نشانم دهند). میگوید فیلم نیست و داستان چیزی‌ست که در عکس می‌بینید. انگار از باغ‌های شخصی‌شان برایم کنار گذاشته‌اند. این اولین باری‌ست که یکی از شاگردانم اینطوری به یادم بوده. حس جالبی‌ست.
۳- همان اول که دیدمش گفتم برایم ارزشمندتر این است که ببینم شما پیشرفت کرده‌اید. واقعا چه حسی بهتر از این برای شخصی که تدریس می‌کند وجود دارد؟

| بدون نظر