
داشتم از غروب عکس میگرفتم که دیدم یکی پشت سرم داره میگه: عکس. عکس. عکس. برگشتم دیدم سه نفرن. اولین باری بود که یک دختر بندری با پوشش بومی پشت فرمون از من درخواست میکرد که ازش عکس بگیرم. نه اون میدونست چرا باید عکس ازش گرفته بشه و نه من میدونستم چرا باید ازش عکس بگیرم. به هر حال اون این جوری علامت پیروزی نشون داد و من عکس گرفتم.
سوتفاهم داستان گروهی فیلمساز را روایت میکند که برای تهیه بودجهی ساخت فیلم تصمیم میگیرند با دزدیدن دختری که رویای بازیگر شدن دارد از پدر پولدارش اخاذی کرده و بعد دختر را با نقشهای که کشیدهاند به واسطهی فیلمنامه بکشند.
سوتفاهم از معدود فیلمهایی جشنواره فجر بود که شاهد یک فرم روایی متفاوت در آن بودیم. فیلمی که سعی میکند مرز میان واقعیت و سینما را بر دارد. این بازی آنقدر ادامه پیدا میکند که مخاطب گاهی این تفکیک را اشتباه میگیرد و کارگردان به نوعی به هدفش میرسد. نمونهی این بازی را پیش از این در نمایشنامهی «شش شخصیت در جستجوی نویسنده» لوئیجی پیرالندو دیده بودیم. اما این فیلم دو ویژگی مهم داشت: یک، لوکیشن محدود. دو، خط روایی ساده. اینها مواردیست که مخاطب فیلمهای ایرانی با آن قرابت زیادی ندارد. فیلم در یک پاساژ و در ادامه در یک خانهی قدیمی جریان دارد و بیشتر زمان فیلم محدود به خوردن قهوهایست که سرنوشت دختر را مشخص میکند. اینکه چرا دختر قهوه را نمیخورد، یا اینکه حالا پسر قهوه را خورده داستان به کدام سمت کشیده میشود مسائلیست که در پیرو آن بخشی از داستان نیز شکل میگیرد. با همهی این تفاسیر مخاطبهای فیلم به دو دستهی پر کنتراست تبدیل میشوند. دستهی اول افرادی که فکر میکردند با دیدن این فیلم وقتشان را هدر دادهاند و دستهی دوم افرادی که تا پایان، فیلم را دنبال کردند. البته جدای از فرم روایی متفاوت که پیشتر اشاره شد چند سوال از فیلم در ذهن باقی میماند.
* اگر سمی که قرار است شخصیت دختر را در فیلم از پا در بیاورد تقلبیست چرا شخیت اصلی از خوراندن آن به دختر امتناع میورزد؟ (شاید قرار است به این باور برسیم که شخصیتهای داستان هنوز نقششان در داستان را دوست دارند و نمیخواهند آن نقش برای همیشه از صحنه خارج شود.) چرا تصاویر دوربینهای بسته آنقدر هم که باید دوربین مدار بسته نیستند؟ چه طور میشود یک دوربین مداربسته که غالبا در بالاترین نقطه از هر مکانی نصب میشود نمای Close Up از زاویه Eye Leve هم میگیرد و بعد پن میشود روی دستان یکی دیگر از کاراکترها؟
این فیلم همچون خیلی از فیلمهای امسال جشنواره امکان کوتاهتر شدن را داشت و با حذف برخی از لحظاتش که جز دادن اطلاعات تکراری کمکی به پیشبرد داستان نمیکرد میتوانست ریتم مناسبتری پیدا کند. مخصوصا صحنهی پایانی که شاید با برخی تغییرات کمی از آن شعارزدگیاش دور میشد، به هر حال بعد از گذشت چند سال میبینیم که معتمدی از فضای فیلمی چون دیوانه از قفس به چه اندازه دور شده و الان با فیلمی که تلاش میکند داستان سرراستی را روایت کند هنوز آن نگاه معناگرایانه را در عناصر فیلم و کلامی که بر زبان شخصیتها جاری میشود را دارد.
شعلهور آخرین ساخته حمید نعمتالله است که برخلاف اکثر فیلمهای سینمای ایران به روایت یک ضد قهرمان میپردازد.
«شعلهور روایت پدریست که بعد از گذراندن دوره ترک مواد مخدر تلاش میکند تا زندگیاش را دوباره از نو بسازد اما انتخابهای غلط و شرایطی که برای خود به وجود میآورد او را به نقطهای که از آن گذر کرده باز میگرداند.»
از نقاط قوت فیلم میتوان به شخصیت پردازی خوب فرید (امین حیایی) اشاره کرد. فرید بدون اینکه خود بداند درگیر اختلال خودشیفتگی است و از قبول مسئولیت سرپرستی پسر نوجوانش خودداری میکند. فرید تمام ویژگی های لازم برای اثبات خودشیفتگیاش را در روند فیلم برای مخاطب به نمایش میگذارد. در عین احساس حقارت خود را برتر از دیگران میداند و در کنار انجام آنچه نباید خود را قربانی احساس میکند. اما در عین حال مخاطب نمیتواند از تلاش بی وقفه او برای حفظ کردن جایگاه پدری چشمپوشی کند. فیلم شعلهور از حیث پرداخت روانی کاراکتر تا حدود کمی کاراکترهای فیلمهای چارلی کافمن را به ذهن تداعی میکند.
در «شعلهور» همانند فیلم قبلی نعمتالله «رگ خواب» روند پیشرفت شخصیت کاملا برعکس معمول است. فرید از جایگاهش نزول میکند و پله پله به پست ترین حالت شخصیت خود نزدیک میشود تا جایی که با وجود آسیب جدی به کاوه وجدانش ذره ای از این اتفاق در عذاب نیست. اما به دلیل تلاشش برای حفظ جایگاهش مخاطب را همچنان همراه با خود دارد.
با انتخاب بافت سنتی چشمنواز و کمتر دیده شده زاهدان و زابل ریتم کند فیلم کمتر احساس میشود. در عین حال با قرار دادن دو کاراکتر وحیده (قطب مثبت) و مرد موتورسوار(قطب منفی) از نگاه کلیشه ای به سیستان و بلوچستان خودداری میکند.
«شعلهور» هرچند در مقایسه با همتای قهرمانپرور خود «کامیون» نمونه موفق تری محسوب میشود اما متاسفانه این فیلم نیز از زیر تیغ حذف اضافات سالم بیرون نخواهد رفت. در فیلمهای ایرانی که سعی می کنند نگاه متفاوتی را به مخاطب عرضه کنند معمولا در ابتدا جزئیاتی به فیلمنامه وارد میشوند، در میانه راه این جزئیات رها شده و درانتها بطور ناگهانی در جمع بندی فیلم به کمک فیلمنامه میآیند. مانند کاراکتری که از وحیده معرفی میشود. وحیده کاراکتر تاثیرگذاریست که شخصیت پردازی درستی از او ارائه نمیشود. شخصیتی که با اعتماد کامل و غیرمنطقی به یک شخص غریبه و با موافقتهای متوالی به پیشبرد داستان کمک میکند. در میانه داستان اما در موقعیت بحرانی فرید سراغ «دختر متادون فروش» نمیرود و دست به دامان راننده موتور می شود! حتی به پسرش می گوید که می خواهد با همسر سابقش آشتی کند. در انتها دوباره وحیده در فیلمنامه حضور پیدا می کند تا فیلم را به پایان برساند.
«شعلهور» دومین فیلم نعمت الله است که از فرم گفتار متن برای پیشبرد روایت استفاده میکند. پیش از این در فیلم «رگ خواب» نیز این شیوه را برای روایت داستان انتخاب کرده بود که برای نزدیک شدن مخاطب به بعد روانی کارکتر انتخاب بسیار مناسبی است.
درانتها کاش آقای نعمتالله برای انتخاب نام فیلم تاملی بیشتری میفرمودند. چرا که پیش زمینه ای که در ذهن مخاطب در ادامه شنیدن نام «شعلهور» ایجاد میشود فیلم های دهه هفتاد(میلادی) بالیوود است.
کامیون فیلمی از کامپوزیا پرتوی که با محوریت حضور داعش در مناطق کردنشین عراق به آوارگی زنان ایزدی میپردازد، در ابتدا وعدهی داستان جذابی را به مخاطب میدهد اما در ادامه متوجه میشویم که فیلم از همان کلیشهی جستجوی قهرمان پیروی میکند. قهرمان فیلم که در انتها متوجه میشویم نامش بهروز است در جستجوی مردی کرد است که بتواند زن و بچه و برادرش را به او برساند. فیلمی با زمانی قریب به ۱۰۰ دقیقه در انتها مخاطب را با این سوال روبرو میکند؛ که چی؟ یعنی این سیر و سلوک پیدا کردن مردی که هیچ نشانی از او نیست قرار است شخصیت یا در بهترین حالت مخاطب را با چه چیز مهمتری روبرو کند؟
زمان بالای فیلم پر از لحظات قابل چشم پوشیست. دیالوگهای گاه آزار دهنده مثل جایی که زن با لهجهای که سعی میکند طبیعی به نظر برسد میگوید: آدم هر جا دلخوشی داشته باشه همونجا خونشه.
یا جایی که حضور بیخود و بیجهت نیکی کریمی با یک دیالوگ عجیب همراه میشود. کامیون بهروز با او تصادف کرده و زمانی که متوجه میشود مسافر کامیون بهروز یک زن ایزدیست جلو رفته و از او میپرسد:داعش با شما چه کار کرده؟
آیا احمقانهتر از این سوال هم میشود پرسید؟ آن هم با آن حس و حال مثلا دلسوزانه؟ به هر حال اگر بخواهیم فیلم را به دور از احساسات بررسی کنیم، چیزی به جز یک داستان کشدار و تلاش برای نشان دادن سختیهای زندگی یک خانواده کرد در شهر همیشه شلوغ تهران نمیبینیم. و در انتها این سوال پیش میآید که آیا تمام تاثیرات حضور داعش همین بود؟ تمام مصیبت وارد شده به یک خانواده کرد با یافتن یک خانه در حاشیه شهر تهران حل میشود؟ قطعا این تنها بخشی از مسائل همچین خانوادهایست اما پرداختن به این موضوع با همچین داستانی چندان مخاطب را با عمق یا سطح فاجعه روبرو نمیکند.
البته بازی خوب و قابل قبول سعیدآقاخانی از نکات قابل دفاع فیلم است که میتوانست با انتخاب شخصیت مناسبتری برای کاراکتر زن زوج مناسبی برای روبروی هم قرار گرفتن فراهم شود. زوجی که در یک بده بستان بتوانند قابلیتهای شخصیتپردازی خودشان را به نمایش بگذارند. اما تمامی بار فیلم بر دوش بهروز (سعیدآقاخانی) و شخصیت پردازی اوست که پس از گذشت یک سوم ابتدایی فیلم به یک مونوتون تقریبا یکنواخت تبدیل میشود.
البته کامیون کامپوزیا پرتوی اثر قابل قبولتر از فیلمیست که با همکاری جعفر پناهی به نام «پرده» ساخته است. در حداقلترین حالت ممکن کامیون سه بخش مهم شروع، میانه و پایان را دارد.
«اسماعیل مردی ناآگاه نسبت به فضای سیاسی و اجتماعی زمانهاش، با پول حاصل قمار در اطراف تهران زمین می خرد. او که کارمند ساواک است بدنبال انقلاب ۵۷ و تغییرات شرایط ناشی از آن ناچار می شود ایران را ترک کند و با همسر و فرزندش به آمریکا برود.»
مصادره مهران احمدی در روز افتتاحیه سی و ششمین جشنواره فیلم فجر در بندرعباس به نمایش درآمد. با توجه به مهارت بازیگری مهران احمدی با توقع بالایی روی صندلی سینما نشستم و منتظر بودم یک اثر به یادماندنی ببینم. البته که اشتباه می کردم! در هر حال فیلم مصادره اولین فیلم مهران احمدیست و اولین ها همیشه قرار نیست قابل قبول باشند!
مصادره علیرغم تلاش های فراوانش برای انتقاد به فضای اجتماعی که غالبا تکراری و گذرا بودند یک کمدی موقعیت است که موقعیت های کمدیاش آنچنان در خدمت پیشبرد داستان قرار نگرفته اند.
در این فیلم هم مثل اکثر کمدی های ایرانی بار طنز داستان به دوش فرد سادهایست که به دلیل ناآگاهی موجبات پیشبرد داستان را فراهم میکند. برای چنین شرایطی چه کسی بهتر از رضا عطاران!؟ مخاطب به جای دنبال کردن رفتارهای شخصیت اسماعیل، منتظر شوخی های کلیشه ای کاراکتر معمول رضا عطاران است تا حتی با تکراریترین آنها قهقهه بزند! عطاران با کمی تغییر در جزئیات، ارژنگِ «نهنگ عنبر»ی که بیننده به دنبالش به سالن کشیده شده بود را دوباره به نمایش گذاشت!
در کنار نمایش عطاران، کلیشه زن آمریکایی بی وفا (در نهنگ عنبر زنِ آمریکادوست بی وفا) و هومن سیدیِ سریال عاشقانه و یک سری شخصیتهای تیپیکال که به فیلم تزریق شده بودند را شاهد بودیم. در این میان تنها بازی بابک حمیدیان کمی قابل قبولتر از باقی بازیگران به چشم میآمد.
در بین تمام اتفاقاتی که سعی در پیشبرد داستان داشتند سوالات زیادی به ذهن متبادر می شد: مثلاَ مگر می شود یک نفر چند سال در یک اداره کار کند و متوجه آنچه در آن میگذرد نشود؟ مگر می شود یک نفر چند سال با یک فرد انگلیسی زبان که از ابتدا فارسی نمیدانسته زیر سقف زندگی کند و زبان انگلیسی را یاد نگیرد!؟ مگر میشود یک نفر اصلا از شرایط سیاسی جامعه آگاه نباشد و متوجه اتفاقی مثل انقلاب نشود!؟ و هزاران سوال دیگر…
درمیان تمام سوالات تا دقایق پایانی فیلم متوجه نمیشویم آنچه واقعا باید درگیرش شویم زمینهای اسماعیل است یا نه! زمین هایی که هم آنقدر مهم است که هر چند دقیقه در فیلم در تماس های تلفنی با جلال به مخاطب یادآوری میشود و هم آنقدر مهم نیست که نحوه دستگیری زمینخوار و آنچه بر سر او می آید اصلا پرداخت نمیشود!
وجود یک سری صحنهها در فیلم مشخص نیست، برای مثال اگر صحنه آشنایی با مادرزن اسماعیل را حذف کنیم چه ضربه ای به فیلم میخورد؟
یا مثلا اگر هویت زن آمریکایی اسماعیل و صحنه های مربوط به او از فیلم حذف می شد چه اتفاقی می افتاد؟ یا اگر فیلم با وجود دو خانواده «اسماعیل و زکریا» و «زن سابق اسماعیل و خانواده جدیدش» در یک خانه شروع میشد و اطلاعات لازم کمکم به مخاطب داده میشد فرصت برای پرداخت به جلال و زمینها و برادر ناتنیاش بیشتر نبود؟
مصادره در ابتدا تا اواسط فیلم نقبی به پاپیونِ فرانکلین شافنر میزند و در بخش های انتهایی صحنهای از فیلم گاو مهرجویی را یادآور میشود. جایی که تازه مخاطب متوجه میشود چقدر زمینها باید برای اسماعیل مهم بوده که از دست دادنشان باعث شده اسماعیل حال مش حسن را پیدا کند!
در مجموع اگر شرایطی برایتان پیش آمد که به تماشای مصادره بنشینید سعی کنید بدون درگیر کردن خود با قصه از فیلم لذت ببرید و اگر فرصت تماشایش فراهم نشد چیزی را از دست نداده اید.
«اتاق تاریک» ساختهی روح اله حجازی اگر چه از معدود فیلمهای ایرانیست که به آزارهای جنسی کودکان میپردازد اما فیلمساز خودخواسته یا ناخواسته خودش را وامدار فیلم «شکار» ساختهی تومانس وینتربرگ میکند. اتاق تاریک داستان اتفاقات ناخوبی را روایت میکند که چگونه بر روان و رفتار کودکی به نام امیر تاثیر میگذارد. امیر شبادراریاش بیشتر شده و حالا داستانهایی سر هم میکند که با آنچه واقعا اتفاق افتاده تفاوتهایی دارد.
مواردی همچون حضور تبلتی که در آن تصاویر نامناسب پخش شده، کودکی که داستان حول محور وجود او شکل میگیرد و اولین جملات مسالهساز از زبان او شنیده میشود و دیدن تصاویری که میدانیم تاثیر کاریکاتور گونهای در ذهن کودک باقی میگذارد از جمله شباهتهاییست که فیلم اتاق تاریک با فیلم «شکار» دارد. البته مسالهای که اتاق تاریک از آن رنج میبرد صرفا شباهتهای اینچنینیاش نیست. انتخاب ناخوب بازیگرانی همچون ساعد سهیلی که بعد از گشت ارشاد به نوعی سوپراستار سینما شده و یک فیلم در میان او را میینیم، آنچنان مناسب برای نقش جوانی کرد که جملات کردی را با لهجهی تهرانی تلفظ میکند نیست. بغضها و گریههای تکراری ساره بیات که یادگار جدائی نادر از سیمین است و کماکان ما را یاد نقش راضیه در آن فیلم میاندازد آزار دهنده است.
البته لازم است یادآور شویم فرمولی که فرهادی از «فیلم جدایی نادر از سیمین» به سینمای ایران هدیه داد پخش کردن پازلی در ابتدای فیلم بود که شخصیتها با همراهی مخاطب بخشهایی از آن را در کنار هم قرار میدادند تا با تصویری تقریبا واضح از ابعاد مساله مهمی که گاه جامعه با آن درگیر است روبرو شوند. فرمولی که حجازی هم میخواست آن را در فیلم اتاق تاریک به کار بگیرید اما نتوانست. در واقع میشود گفت عدم شکلگیری بحران به شکل صحیح، مساله مهمیست که فیلم از نبود آن رنج میبرد. در ابتدا بحران اصلی فیلم که به جز چند صحنه که با واکنشهای عصبی هاله همراه است آنچنان ما را درگیر فاجعه نمیکند. مساله دستمالی شدن امیر با رفتارهای عادی خانواده و کدهایی که در طول فیلم کنار هم قرار میگیرد احتمالش را به صفر میرساند. (مخاطبی که فیلم شکار را دیده باشد از همان ابتدا متوجه میزان مساله میشود).
و بعد بحرانهای فرعی؛ عین جدال هاله و پگاه سر میز شام که انگار از یک مکالمه عادی یکباره به سمت دعوایی پیش میروند که هیچ زمینه سازی در فیلمنامه برای بوجود آمدن آن شکل نگرفته است. او اول به رفتارهای پگاه گیر میدهد (که هیچ اطلاع دقیقی هم از آن ندارد). بعد پای رابطهاش با شخصی به نام پیمان را پیش میکشد، بعد بی مقدمه میگوید که فلان مساله را با کودک من بوجود آوردی. این پرش ها منقطع در گفتار هاله که یک پیش زمینهی ادبیاتی دارد(شغل او مترجمیست) کمی ناپختگی در شخصیتپردازی او را میرساند. اصلا سوال مهمتر این است که اگر هاله به طور اتفاقی پگاه را در آسانسور نمیدید باز او را برای شام دعوت میکرد که بعد شاهد آن صحنهی بیروح دعوایشان سر میز شام باشیم یا نه؟
پرداختن به مسائل فنی مثل لو رفتن تکنیک پرده سبز (برای صحنههای بالکن) در این متن نمیگنجد اما اگر در مسیر ساختن آثار سینمایی با محوریت آزارهای جنسی کودکان، فیلم «اتاق تاریک» را جز اولینهای سینمای ایران بدانیم، با فیلم متوسط رو به بالایی روبهروایم که متاسفانه شتابزدگی در فیلمنامه و کارگردانی چند امتیاز منفی به آن میدهد. اما امیدواریم راه برای پرداختن به این سوژهها در سینما بازتر شود تا شاهد آثار مهمتری باشیم.
یه کمپین هم تو بندر راه افتاد، گمونم اسمش بیلاخ بالا بیلاخ پایین بود، فقط ملت متوجه نمیشدن دارن بهشون بیلاخ نشون میدن همینطور میپیوستن :)))
در این متن به قصه های هر اپیزود جداگانه پرداخت میشود.
فصل چهارم سریال پر طرفدادر بلک میرور یا همان آینه سیاه چند هفتهایست که منتشر شده. این سریال که دو فصل ابتداییاش در بریتانیا ساخته شده بود. دو فصل شش قسمتهی بعد را با تهیهکننده هالیوودی تجربه کرد. چیزی که در این فصل بر خلاف سه فصل گذشته آن را تجربه نکردیم رویارویی با ایدههای جدید و غافلگیر کننده بود. بزرگترین تفاوت این فصل با سه فصل پیشین خود شیوه برخورد با درام و تکنولوژیست. در این فصل در تکتک اپیزودها (به چز اپیزود پنجم) با معرفی تکنولوژیهایی روبرو هستیم که تمامی در خدمت پیشبرد درام است. جریانی که در سه فصل گذشته خلاف آن را شاهد بودیم. در فصل اول تا سوم ما تصویری از حال یا آیندهای را میبینیم که تکنولوژی و فضای مجازی گاه زندگی را وحشتناکتر از آن چیزی میکنند که فکرش را میکنیم. ما با فرآیندهایی روبرو هستیم که به خلق قصهای جذاب میکوشد. اما در فصل چهار تقریبا قصههای گاه تکراری به مدد ابزارهایی روایت میشوند که نمونههای آن را در فصلهای گذشته دیدهایم. قسمت اول فصل چهارم داستان جوان خلاقی در زمینه ساخت بازیهای کامپیوتری را روایت میکند که بر اساس دی ان ای هر شخص یک کپی از آن تهیه کرده و آن را به داخل کامپیوتر میفرستد. جریانی که ما پیش از این در فصل دوم و در اپیزود کریسمس سفید دیده بودیم. در قسمت دوم داستان مادری را روایت میکند که در مغز دخترش تراشهای قرار میدهد تا بتواند تصاویری که او میبیند را کنترل کند. ما شبیه این داستان و اتفاقاتی که رخ داد را در قسمت سوم فصل اول یعنی The Entire History of You دیده بودیم. در آن قسمت مرد با رجوع به حافظه تصویری همسرش به خیانت او پی میبرد. در اپیزود سوم فصل چهارم دوباره بحث ورود به حافظه این بار با دستگاهی متفاوت مطرح میشود. یعنی در این قسمت هم باز اتفاقی رخ نمیدهد. نه سخن از تکنولوژی منحصربه فردی می شود و نه تاثیرات فضای مجازی و یا علوم کامپیوتر را شاهد هستیم. یک قتل رخ داده و حالا با یک سری ابزارهای پیشرفته که حافظه افراد را جستجو میکند قاتل پیدا میشود. در قسمت چهارم کمی از سوژهای تکراری خود بلک میرور دور میشویم. این بار با سوژهای روبرو هستیم که نمونه متفاوتر آن را در فیلم خرچنگ اثر لانتیموس دیده بوده بودیم. زن و مردی باید برای خودشان یک جفت پیدا کنند. این همسر ایدهآل توسط یک سیستم کامپیوتری انتخاب میشود. اما گاه رفتارهای عجیب شخصیتها در متوقف کردن زمان مخاطب را کلافه و دلسرد میکند. سوژهای تکاندهنده سه فصل قبل جای خودشان را به داستانهای عامهپسند هالیوودی دادهاند. قسمت پنجم اما شرایط کاملا عوض میشود. یک سوژه ناب همچون سه فصل گذشته را میتوان آبروی این فصل از بلک میرور دانست. سگهای کامپیوتری و تربیت شده که کارشان محافظت از انبار کالاهای مهم است زندگی را بر مردم منطقهای سخت و غیر ممکن کردهاند. آنها در پی شکار انسانهایی هستند که در آن حوالی زندگی میکنند. این قسمت که به صورت سیاه و سفید ساخته شده آن وحشت موجود در دنیای تحت کنترل تکنولوژی را به خوبی و با زبانی کاملا نمادین به تصویر میکشد. انسانهایی که از هراس کشته شدن توسط این کامپیوترها خودشان را در پناهگاههایی امن مخفی میکنند. دیدن این اپیزود از این فصل را از دست ندهید. قسمت ششم و آخر فصل چهارم تلفیقی از چند اپیزود گذشتهی بلک میرور است. درآمیختگی تکنولوژی با حال و هوای دهههای گذشته را در قسمت چهارم فصل سوم یعنی San Junipero دیده بودیم. اولین داستانی که در این اپیزود معرفی میشود یک داستان اقتباسیست به نام «معتاد به درد» که اگر چه تکنولوژی معرفی شده در آن، تکنولوژی جدیدتری نسبت به چند قسمت اول همین فصل به حساب میآید اما بیش از آنکه به چالش کشیدن این فنآوری باشد داستان دکتریست که ذره ذره به درد کشیدن خودش عادت کرده و از آن لذت میبرد. یعنی باز با درامی روبرو هستیم که تکنولوزی در قوت بخشیدن به آن وارد میشود. شخصیت مرد که در طول داستان معرفی میشود به کمک دستگاهی که در اختیار او قرار گرفته پرداخت میشود. در واقع بیشتر داستان شخصیت است تا تکنولوژی. دومین روایت در این اپیزود منتقل کردن یک کپی از حافظه به یک ذهن دیگر یا یک دستگاه دیگر است. نمونه معرفی این تکنولوژی را در همان اپیزود کریسمس سپید دیده بودیم. یک کپی از حافظه زنی در شرف مرگ را به ذهن همسرش منتقل میکنند. و در ادامه آن را در بدن یک میمون اسباببازی میگذارند. روایت سوم هم دقیقا همچون روایت دوم ذهن یک قاتل (که انگار واقعا قاتل نبوده) را قبل از اعدام در یک دستگاه کپی میکنند. او به یک موزه منتقل شده و در آنجا بازدیدکنندگان میتوانند دوباره او را شکنجه دهند. تلفیقی از روایت دوم همین اپیزود و اپیزود دوم فصل دوم یعنی White Bear که در آن یک جنایتکار بارها و بارها به خاطر یک اشتباه شکنجه میشود.
در کل میتوان اینطور نتیجه گرفت که ایدههای نویسنده تقریبا در این فصل به تکرار رسیدهاند و ما شاهد اثار شوکهکنندهای همچون سه فصل گذشته نیستیم. قسمت آخر فصل چهارم به اسم «موزه سیاه» به نوعی جمعبندی تمامی رخدادهای این فصل است. و حالا نمیتوان با قاطعیت گفت این فصل را باید پایان این سریال بدانیم و یا نویسنده قصد دارد در فصل بعد با قدرت بیشتری اپیزودهای آن را بنویسد. چیزی که در این فصل به شدت خلاش حس میشد خلاقیت گذشته بود.
فیلمهای ضد قصه و ضد پیرنگ غالبا در سینمای هالییود که همواره به دنبال یک تداوم هم هستند تبدیل به یک آش شلهقلمکاری میشود که نه قصهی درستی روایت میکنند و نه ضد قصه هستند. نمونهاش فیلم داستان a ghost story. پلانهای بیدلیل طولانی (جایی که دختر شروع میکند به خوردن کیک) + روایت یک داستان فلسفی در خود اثر که تقریبا ماهیت اصلی فیلم را بر ملا میکند (جایی که شخصی در پارتی از فلسفه خلقت انسان سخن میگوید) + پیرنگ پر از ابهام (روحی که یک سیر تاریخی را طی میکند و دوباره در کنار خودش میایستد چه طور کاغذ را در میآورد؟ و اصلا چرا برای یک روح این عمل در آوردن کاغذ اینقدر سخت است؟ و چرا باید متن نوشته شده هیچگاه مشخص نشود؟) میشود اثری که یک ساعت و نیم برای روایت یک داستان کوتاه زمین و زمان را به هم میبافد. شاید تصاویر غالبا زیبا و تدوین از پیش تعین شده کمی ریتم و تنوع بصری را کنترل کردهاند اما این فیلم بیش از اینکه یک اثر چند لایه باشد یک اثر شبه روشنفکرانه است که سعی میکند خاص به نظر برسد. A Ghost Story اگر تلاشش را بر روایت زندگی یک روح تنها که قرار نیست این جهان را ترک کند متمرکز میکرد و دست از تلاش بیهوده و سوالبرانگیز برای در آوردن یک تکه کاغذ بر میداشت، شاید با یک فیلم قابل قبولتری روبرو میبودیم.