اشتباهاً دوربینِ برنامه فعال، عکس ثبت شده و به جای دکمه بازگشت چندبار دکمه ارسال را زده بود. در واقع هر دکمهای که بتواند عملیات را متوقف کند، اما انگار فایده ای نداشته و کار از کار گذشته بود.
با شصت سال سن نمیشد این مساله را طوری شرح داد که ناراحت نشود؛ «آخه پدر من، وقتی از حموم میای بیرون لزومی نداره اون اینستاگرام کوفتی رو باز کنی ببینی خواهرت تو دبی چه عکسی گذاشته، نیم ساعت دیرتر لایک بدی به عکس شوهر خیکیش که کنار دی تو دی ایستاده و طوری ژست گرفته که انگار کنار برج ایفله آسمون به زمین نمیاد».
با فرزاد که از باشگاه بیرون آمدیم تازه متوجه تماس بابا شدم. روی گوشی جفتمان حداقل بیست تماس از دست رفته افتاده بود. با اولین بوق بابا جواب داد:
– کدوم گوری هستید شما دو تا؟ بیا این عکس، اشتباهی زدم، دکمه پاکش کدومه؟
صفحه اینستاگرام بابا که باز شد ششصدوهفتاد لایک به عکسش داده بودند. بابا لم داده بود روی مبل. با بخشی از حوله سفیدش و آن پاچهدار گلگلی که خودنمائی میکرد. از قفسه سینه تا نوک پایش با کیفیت بالا در عکس دیده میشد. انتهای تصویر عکس نوجوانی من و فرزاد به چشم میخورد و کمی بالاتر هم عکس خودش و مامان که مشهد کنار حرم گرفته بودند. البته چهرهشان به خاطر باز بودن نمای عکس آنقدر وضوح نداشت.
اما چه طور بابا تمام این مراحل را طی کرده بود تا عکس را به اشتراک بگذارد؟ از طرفی برای کل خاندان ما سابقه نداشت اولین عکس یک نفر در اینستاگرام ششصد و هفتاد لایک نسیبش شود. یعنی جمع تمام لایکهای ما به پانصدتا هم نمی رسید. حالا عکس بابا که پاهای لخت پر مو و شورت گل گلی اش اینقدر لایک دشت کرده بود عجیب به نظر میرسید.
خانه که رسیدیم بابا داشت برای عمه پشت تلفن با همان فیگور همیشگی اش توضیح میداد عکسش را اشتباه فرستاده. معمولا وسط هال تلفن را روی حالت آیفون میگذارد و نعرهزنان احوالپرسی میکند. عمه گفت همان اول که عکس ظاهر شده روی گوشی فکر کرده بابا منظوری دارد. حتما حرف خاصی است و لایک داده و زیر عکس نوشته: قربونت برم داداش که سایه ات بالای سر ماست.
فرزاد گفت: یعنی عمه فکر نکرده بابا با این پوزیشن چه طور همچین حرف مهمی رو میخواسته بگه؟ اصلا کسی با این پاچه دار ماماندوز مگه سایه سر کسی هم میشه؟
بابا تا متوجه حضور ما شد سریع خداحافظی کرد که گوشی را بدهد بررسی کنم. اما خبری از برنامه روی گوشی اش نبود.
– پس اینستاگرامت کو؟
– گفتم شاید پاکش کنم عکسه هم پاک بشه. مگه نمیشه؟
فرزاد زد توی سرش. به هزار مکافات برنامه را از گوشی خودمان منتقل کردیم به گوشی بابا. برنامه که نصب شد فهمیدیم مشکل دو تا شده. کسی یادش نمیآمد روز اول رمزعبور بابا را چی گذاشتیم. شماره تلفن خودش، تلفن مامان. تلفن فرزاد، کد پستی و هر چه شماره بلد بودیم را امتحان کردیم. تاریخ تولد بابا، عروسیشان. هیچ کدامشان نبود. فرزاد هم لحظه به لحظه گزارش کامنتها را می داد. یکی نوشته بود: جون جون… بعدی نوشته بود: سرما نخوری خوشکله و یکی هم در بین همه کامنتهای بیربط ماشینش را برای فروش آگهی کرده بود.
بابا رفت توی بالکن ومشغول سیگار کشیدن شد. معمولا آخرین راهی که به ذهنش میرسد همین است. دست به سینه تکیه می دهد به دیوار توی بالکن و آرام آرام سیگار دود می کند. فرزاد داشت با خواندن کامنتها روی اعصاب همه مان راه میرفت. مامان تشری زد به فرزاد«ور ور نکن بالای گوشم. برو تو اتاق». خودش پا شد، تلفن را برداشت و زنگ زد به فاطمه خانم. فاطمه خانم حکم سیگار و بالکن بابا را داشت. بعد از اینکه کمی قربان صدقه اش رفت موضوع اصلی را پیش کشید.
– مزاحم شدم بگم امروز عصر اگه رفتی سفره خانم بهمنی… بگو سر سفره یه دعایی کنن این رمز…
رویش را کرد سمت من.
– رمز چی بود؟
– نمی خواد مادر من. خودمون یه کاریش میکنیم.
– میگم بگو رمز چی بود؟
– اینستا
– بگو همین رمز اینیستای آقامون گم شده خیلی ضروریه. یه دعایی کنن جمیعا پیدا بشه… قربانت… سلام برسونید. عروس منم ببوس.
مامان ریز خندید و تلفن را قطع کرد. بعد رفت وضو گرفت. خودم را ولو کردم روی مبل. دقیقا مثل همان موقعیت کذایی بابا توی عکس. فرزاد از توی اتاق صدایش را بلند کرد «خبری نشد؟»
-نه…
در ادامه خرابکاری بابا همه چیز از لایک عمه شروع شده بود. بعد از لایکِ عمه، ادلیست عمه. بعد، ادلیستهای ادلیست عمه و همینطور هرم لایک زدنها به عکس بابا، بزرگ و بزرگتر شده بود و رسیده بود به هزار لایک. بین لایک دهندهها هیچ آشنایی به چشم نمیخورد. عمه هم بعد از تماس بابا لایک و کامنتش را برداشت. ولی بین باقی کامنتگذارها میشد انبوهی از خنک بودن کاربران فضای مجازی را دید. اعصاب خواندن باقی کامنتها را نداشتم. از برنامه آمدم بیرون و گوشی را انداختم روی عسلی. چند لحظه بعد بابا از بالکن پرید داخل و گفت: عمت… شماره عمت رو بزن.
– کجا بزنم؟
– بزن، رمزش همینه.
خبر بابا مثل گل دقیقه نود عمل کرد. به جا و تمام کننده. شماره عمه وارد شد، درست بود. توانستیم وارد حساب اینستاگرام بابا شویم. قبل از پاک کردن، عکس را دوباره با دقت دیدم. هزارودویست وسی لایک. توی دلم گفتم: حیف. اینا می تونست زیر اون عکس من باشه که تیشرت نارنجی پوشیده بودم. با عینک دودی، حیف…
گزینه دلیت را که زدم همه یک نفس راحت کشیدیم. مادر سر نماز یک الله اکبر بلند گفت؛ یعنی خدا رو شکر. بابا فقط من و فرزاد و عمه و چند تا صفحه جک را دنبال میکرد و ما هم بابا را. یعنی قصدش از نصب اینستاگرام این بود بفهمد عمه که با شوهرش رفته دبی در چه حالند. یا مثلا ناهید دخترِ عمه چقدر قد کشیده. همین، اما حالا ناخواسته درگیر بازی عجیبتری شده بود. مامان در حین جمع کردن سجاده گفت: «خدا رو شکر به خیر گذشت».
همان موقع فرزاد گوشی به دست پرید توی هال.
-گاومون زائید. یکی از پیج ها عکس پروفایل بابا را برداشته گذاشته کنار عکس پاها، زیرش هم نوشته این پاهای بلوری مال این شازده است.
واقعا گاومان زائیده بود. حالا تمام عالم می فهمید که امروز پدر ما بعد از حمام آمده و از پاهایش عکس انداخته. گوشی را از فرزاد گرفتم تا باز عکس را ببینم. خودش بود. توی عکس بابا، حوله، عکسهای رو دیوار، بخشی از تلویزیون، رسیور و تی شرت نارنجی من که روی زمین دیده میشد. محال بود کسی نفهمد این خودِ خود باباست. در آن شرایط بغرنج مامان که تازه عکس را با جزئیات میدید، گفت: «خدا مرگم بده، چرا پدرت این گلگلیُ پوشیده، گذاشته بودم کنار درزهاشُ بدوزم… حالا آبرومون جدی جدی میره.» خواستم بگویم مادر جان، وجود آن گلگلی بر ماهیتش مقدمتر است فعلا. اما فایده نداشت، هر کداممان به نحوی حالمان گرفته بود. بابا داشت به آبروی شصت ساله اش فکر میکرد و من به آبروی خانوادگیمان. فرزاد به اینکه تصویر خودش هم توی عکس دیده میشود و مامان هم احتمالا به جمع سفره بروهایشان به مدیریت فاطمه خانم که حالا معلوم نبود عکس به دست آنها رسیده یا نه. چند دقیقه بعد فرزاد گزارش داد؛ دارد به تعداد پیجهای جوروا جور و زردی که با عکس بابا و با عناوین مختلف سوژه ی خنده می سازند اضافه میشود. با شوخیهای تهوع آور. یکی نوشته بود :عروس ننم میشی؟؟؟ یعنی پدرم با شصت سال سن عکس از پاهایش گذاشته که دخترهای مردم را تور کند! فرزاد گفت: بریم زیر پستا به ادمین پیجها فحش بدیم. فکر بدی نبود. حداقل اینطوری کمی انتقام میگرفتیم و البته این روزها خوب هم جواب میداد. دوسه تا از صفحه ها را به فحش کشیدیم، از مدیر پیج تا کاربرهایی که زیر عکس مزه ریخته بودند. کمکم همه داشتند متوجه میشدند این دو مهاجمی که دو کامنت در ثانیه کاربران را به فحش میکشند یک نسبتی با صاحب پاهای پشمالو دارند. تا عصر دویست صفحه را یا فحش دادیم یا گزارش. فایده نداشت، باید گزارش های ارسالی به اینستاگرام تعداد قابل توجهی میشد که عکس را حذف کنند یا کلا آن صفحه ها را ببندند. بین آنهمه صفحات زرد که تمامشان برای تبلیغات و خرید و فروش پیج فعالیت میکردند بعید بود بتوان آن پاهای تازه حمام رفته را محو کرد.
کمکم زنگ خوردن تلفن بابا داشت بیشتر میشد. دوستان قدیمی و همچراغیها زنگ میزدند و میگفتند چه عکس جالبی بابا از خودش گذاشته، یا اصلا قصدش از این عکس چیست؟ خیلیها تازه فهمیده بودند بابا توی اینستاگرام صفحه دارد. بابا هم داشت برای همهشان توضیح میداد اشتباه شده، عکس را او نگذاشته و هر چیزی که این گند را توجیه کند. کمی بعد آقای جَم، همسایهی بغلی آمد روی بالکن و داشت بلند بلند تعریف میکرد عکس را به خانمش و مهمانهایی که در خانه بودند نشان داده و همگی از خنده روده بُر شدهاند. و منتظر عکسهای بعدی هستند. توی دلم گفتم: منتظر عکس بعدی بابات باش.
بابا آن روز عصر مغازه نرفت. به اکبر شاگردش گفت برود و فقط سرو گوشی آب دهد و تا اطلاع ثانوی هیچ گونه پارچهی گل گلی، توپ توپی و راه راهی به مشتری ها نفروشد. تا شب همه تلفنهایمان را خاموش کردیم. من هم عکس خارج از شهری که چندماه پیش رفته بودیم را گذاشتم روی صفحهام و زیرش نوشتم «باز در مسیر رفتنیم به سمت کوه گنو». اینطوری بخش عظیمی از فضولهای فامیل خیالشان راحت میشد که قضیه جواب ندادمان چیز مشکوکی نیست. اگر چه این راه هیچ تفاوتی با پاک کردن برنامه از روی گوشی بابا نداشت. اما حداقل بخشی از ماجرا را نمیدیدیم. همه مثل دقیقه نودو سه گل خوردهها منتظر بودیم فرجی شود. مثلا عکس از تمام صفحات مجازی پاک شود. حالا چه توسط مدیر صفحه ها و چه توسط خود اینستاگرام. فایده نداشت. چند پیج دیگر به جمع آنها اضافه شده بود. بابا باز توی بالکن داشت سیگار دود میکرد و مامان داشت همان نهار ظهر را گرم میکرد که برای شام دوباره بخوریم. فرزاد تلفنش را روشن کرد.
– خاموش کن اون لامصبُ
– مثلا من اومدم تو یه منطقه آنتن بده. کسی پرسید میگم رو تپهای جایی هستم.
فرزاد کرمش گرفته بود باز برود سروگوشی آب دهد. تا گوشیاش روشن شد، زنگ خورد. اکبر بود. اصرار میکرد گوشی را بدهد به حاجی. هر چه فرزاد توضیح داد تا جایی که بابا مستقر شده حداقل سیصد چهارصد متری فاصلهست و آنجا آنتن نیست فایده نداشت. گفت حتما به حاجی بگو زنگ بزنه.
فرزاد اینستاگرام را باز کرد. خبر جدیدی نبود. نیم ساعت بعد بابا با اکبر تماس گرفت. اول کمی آرام و با مکث حرف میزد بعد بلند گفت: «نه باباااااااااا. باشه اکبر جان. ممنون.» بعد نفس عمیق بلندی کشید و خداحافظی کرد. چند لحظهای توی فکربود و بعد بلند شد رفت تا کنار بالکن و برگشت…
– امروز عصر مغازه جای سوزن انداختن نبوده. اکبر گفت تا حالا سابقه نداشته اینهمه مشتری بریزه تو مغازه. خیلیها گفتن فردا میان که منم باشم… نمیدونم چرا اینجوری شده؟
هیچ جواب قاطعی وجود نداشت. اما انگار عکس کار خودش را کرده بود. بابا یکشبه به یکی از سلبریتیهای فضای مجازی تبدیل شده بود. سلبریتی* که عکسش تا چند روز داشت مشتریهای جدیدی به مغازه میکشاند. سه روز بعد بابا افتاد به جان آلبومهای قدیمی. یک عکس پیدا کرد از خودش و عمو علی که جفتشان توی استخر آب گرم گنو گرفته بودند، با چهرهای خندان خیره به دوربین. از همان زمانی که آبگرم هنوز سرپوشیده و بازسازی نشده بود.
– میگم اینو بذارم؟ تقریبا نصف بدنمون زیر آبه؟ ها خانم؟ نظرت چیه؟
مامان نگاهی به عکس کرد و گفت: «آره بذار، فکر کنم زیاد لاک بدن بهش.» فرزاد صدایش را توی اتاق بلند کرد: لاک نه، لایک.
* به چهرههای شناخته شده و معروف در هر زمینهای سلبریتی گفته میشود.
شهاب آبروشن
زمستان۹۵
فیلم من دنیل بلیک همانطور که از یک فیلم اروپایی انتظار می رود، یک ریتم یکنواخت و غالبا کند را دنبال میکند. اما نه ریتم کند آزار دهندهای که مخاطب را پس بزند. آنقدر شخصیت پردازی دنیل و کتی خوب در طول فیلم شکل میگیرد و مخاطب احساس همذاتپندازی میکند که توجه به جزئیات زندگی بلیک و پیچ و خمهای روند اداری برای گرفتن حقوق بیمه از کارافتادگی و رفاهی خستهکننده به نظر نمیآید. کن لوچ همچون خیلی از کارگردانهای اروپایی از نشان دادن صحنههای خشونتآمیز و دردناک امتناع میورزد. همانطور که برادران داردن، برسون، زگنیتسف و …
ما با وجههی غالبا مثبت رفتاری شخصیتها روبرو هستیم. نه آن وجهه منفی، حتی اگر شخصیت دست به جنایت بزند. بلیک با آنکه در ابتدا کتی را نمیشناسد اما سعی در نجات او از بحران زندگیاش دارد. کتی میخواهد تنفروشی کند اما جزئیات پذیرفتن این شغل را ما نمیبینیم. از فروشگاه دزدی میکند اما به وضوح دیده نمیشود. حتی حمله به قوتی کنسرو لوبیا را در در زاویه و اندازه نمایی میبینیم که آنچنان درشت و برجسته دیده نشود. و حتی اتفاقی که در نهایت برای بلیک رخ میدهد. به هر حال «من، دنیل بلیک» اگر چه نقد به نظام بروکراسی بریتانیا و علیالخصوص پرداخت کمکهزینه ازکارافتادگی و رفاهی دارد اما در پس زمینه چیزی جز رفتارهای انسانی شخصیتها به خصوص بلیک که تلاش میکند اوضاع خود و پیرامونش را سامان دهد نمیبینیم. او از نسل ابزاهای اولیه دست ساخت بشر است. او زبان چوب و طبیعت را میداند و هیچ قرابتی با عصر دیجیتال و پیچیدگیهای بروکراسی و اداری ندارد. حتی در زمانهی دیجیتالی شدن همه چیز، نوارهای قدیمی ضبط شده برای همسرش را هنوز نگه داشته و گاهی به آنها گوش میدهد. این فیلم ساخته کارگردان سرشناس بریتانیایی، کن لوچ است که جایزه نخل طلای ۲۰۱۶ را برای او به ارمغان آورده است.
(به بهانه دیدن فیلم ملی و راه های نرفته اش)
وقتی تلویزیون وظیفهاش را در قبال مخاطب انجام نمیدهد پای توصیه های اخلاقی و آموزشی به سینما باز میشود. ملی و راه های نرفته اش نمونه یک محتوای تلویزیونی بود که در قالب سینما برای مخاطب اشتباه ارائه شد.
متاسفانه تلویزیون ما از مخاطب خود جا مانده است و نتوانسته مطابق با نیازهای فرهنگی روز جامعه پیش برود. سیاست های تلویزیون به برنامه سازان اجازه نمیدهد که مطابق با نیازهای روز جامعه فیلم بسازند. سینما اما شرایط منعطف تری دارد. خیلی از حرفها را میشود خیلی راحت تر در سینما بیان کرد. اینگونه است که بعضی محتواهای تلویزیونی پایشان به سینما باز میشود.
وقتی از محتوای تلویزیونی صحبت میکنیم از چه حرف میزنیم!؟
فیلم ملی و راه های نرفته اش به مردسالاری در جامعه امروز میپردازد. زنی با شرایط ملی آیا میتواند به سینما راه پیدا کند و با دیدن این فیلم پایش به خانههای امن باز شود و یا شخصی مانند آقای رئیسی را برای درد دل و راهنمایی گرفتن پیدا کند!؟ ملیهای دنیای واقعی باید در کنار همسرانشان پای تلویزیون های داخلی بنشینند و تولیدات شبکه های صدا و سیما را ببینند. علاوه بر این ها چنین مسائلی به بررسی و آموزش های بسیاری نیاز دارد که با یک جلسه دو ساعته قابل درمان نیست. زخم های عمیق اینچنینی را باید در یک سریال روتین شبانه به تصویر کشید و کم کم مخاطب را نسبت به موقعیتش آگاه کرد! البته اگر ذهنیت فیلم ساز آموزش روانشناسانه به مخاطب است.
برای مخاطبان سینما باید چند لایه عمیق تر فرو رفت. به عنوان مثال از مردسالاری پنهانی که ناخودآگاه اکثر مردان ایرانی را فراگرفته سخن گفت. نه مسئله ای که دغدغه دهه های قبل است و حتی اگر تا به امروز منسوخ نشده دیگر شکی در بیمارگونه بودن این رفتار نیست! این سیلی را سال هاست اصحاب فرهنگ و هنر به صورت مخاطبان خود زده اند نمونه اش فیلم قرمز جیرانی
ملی و راه های نرفته اش سرشار است از مفاهیم تکراری و تیپ های شخصیتیست که برای مخاطب دهه نود قابل باور نیست! شاید اگر بیشتر به اعضای خانواده ملی پرداخته میشد و فیلمساز صرفا با نشان دادن کلیشه های نامناسب سعی در نشان دادن شرایط ملی به مخاطب نداشت رفتار خانواده ملی قابل قبول تر بود. یا اگر شخصیت با جزئیات تر و ناب تری از سیامک به مخاطب نشان می داد بیشتر میشد رفتار سیامک را درک کرد. نمی شود از مخاطب انتظار داشت زخم های عمیق روحی را با یک یا دو دیالوگ درک کند. متاسفانه هزاران سوال بی جواب که در رفتارهای ملی و تصمیم هایش و شرایط خانواده اش روی دستمان می ماند از تاثیر گذاری فیلم کم میکند. شخصیت اصلی داستان با وجود دسترسی به تکنولوزی و امکانات دختر نسل حاضر نیست!
صد البته که دغدغه فیلمساز برای پرداختن به شرایط ناهنجار زنان و دختران قابل احترام است اما ملیِ تهمینه میلانی در زمان اشتباه و مکان اشتباهی در اختیار مخاطب قرار گرفته است!
پیشتر که فیلم چهارماه و سه هفته و دو روز را دیده بودم هیچ چیز تلختر از صحنهی ورود دوستِ دختر به حمام بعد از تسویه حساب با فردی که قرار بود عمل سقط جنین را انجام دهد نبود. تلخی آن تا مدتها با بیننده همراه است و مدام لحظات نفسگیر فیلم در ذهن تکرار میشود.
تاکید بر یک سیستم تقریبا فاسد که دومینووار تمامی افراد هر نهادش با مبلغی خریده میشوند، دخترکی که به بلوغ رسیده و باکره نیست و دوست دارد روی پای خودش بایستد، امتحان نهایی مهمی که نتیجه آن به درستی مشخص نمیشود و رابطهی زناشویی که مدتهاست از هم پاشیده هیچکدامشان اینبار نمیتوانند در فیلم Graduation ساختهی کارگردان رومانیایی Cristian Mungiu که شاهکاری همچون چهارماه و سه هفته و دو روز را خلق کرده بود دوباره آن تلخی پیشین را تکرار کنند. به هر حال ریتم متعادل، و گرههای بعضا قابل حدس دلایلی نیستند که به خاطرش آن فیلم را ندید. فیلم با تمام عناصر و نشانههای دراماتیک و بصری که در اختیار بیینده قرار میدهد چالشهایی را در ذهن وی خلق میکند که حتی نیافتن جوابی برای آنها آزار دهنده نیست. این یکی از ویژگیهای خوب و مهم فیلم Graduation است.
«آدریانا ماتر» را شاید به خاطر فرمت و استایل مناسب برای اجرای اپرا نباید با یک اثر درام مناسب با اجرای صحنهای مقایسه کرد. این نمایشنامه داستان سر راست یک دختر و پسر جوانی که در یک مهمانی رقص با یکدیگر آشنا میشوند را روایت میکند. پسر مدتی بعد میخواهد با دختر ارتباط برقرار کند اما دختر به خاطر شخصیت پسر از این ارتباط سرباز میزند. تا اینکه در کشور جنگی در میگیرد و پسر به عنوان یک نیروی نظامی به خانه دختر حمله کرده و به او تجاوز میکند. از این تجاوز پسری به دنیا میآید که هفده سال بعد پس از اینکه متوجه میشود به خاطر یک تجاوز به دنیا آمده، سعی میکند پدرش را پیدا کرده و او را به قتل برساند. او پدرش که حالا نابینا شده را پیدا کرده و در یک لحظه تصمیمش عوض میشود که او را بکشد. در نهایت مادرش با خرسندی به او میگوید که من سالیان سال فکر میکرد خون یک انسان پلید و پست و هیولا در رگهای توست اما با این تصمیمت مطمئن شدم که تو پسر من هستی و خون من در رگهای توست. «ما انتقام خود را نگرفتیم، اما نجات یافتیم».
«آدریانا ماتر» که نام شخصیت اصلی این نمایشنامه نیز هست، نام ششمین اثر از مجموعه دورتادور دنیاست به نویسندگی «امین معلوف» نویسنده لبنانی ساکن فرانسه و ترجمه «حسین سیلمانینژاد» که در نشر نی منتشر شده است.
امروز به مناسب روزسینما و در حاشیه اختتامیه نخستین جشنواره فیلمنامهنویسی گمبرون، جناب آقای صعودی از سینمادارن قدیمی بندرعباس که سالها پیش از خوزستان به خاطر شغلشان به بندرعباس مهاجرت کرده بودند تعدادی از ابزار وسایل سینما را به نمایش گذاشتند. (خاطراتی چندین ساله از فعالیت ایشان در زمینه سینماداری و حتی ساخت فیلم). در بین اینها موویلا برای تدوین فیلمهای هشت میلیمتری از جالبترینهای این نمایشگاه بود..



تبریک به عزیزم که امروز ثابت کرد ایدههای بهتری برای تبدیل شدن به فیلم داره. خیلی خوشحالم برای موفقیت امروز. قهرمان من هستی عزیزم.
فیلمنامه داستانی «گلولهای در مشت»، جایزه بهترین فیلمنامه داستانی رو گرفت امروز، ۲۱ شهریور ۹۶
این عکس رو میذارم تا همیشه تو وبلاگم بمونه، که یک عده بفهمند ایرانی میره سوریه کشته میشه به هوای اینکه روسری نره، دختر سوری تو ورزشگاه آزادی که زن ایرانی حق نداره پاش رو بذاره، با این میزان از آزادی تیم کشورش رو تشویق میکنه، میزان تحقیر زنان کشور تا کجا ادامه داره؟؟؟؟

سی سال در بندرعباس زندگی کردم و هر بار به خودم گفتم یک زمانی اینجا تبعیدگاه بوده، اگر صبر کنی روزهای خوبش را هم می بینی. صبر کردیم، صبر کردیم، صبر کردیم اما هنوز تمام مسئولین بندرعباس را به شکل همان تبعیدگاه می بینند، تبعیدگاهی که پولساز است؛ مثل مزارع پنبه در آمریکای جنوبی. با یک مشت برده که تا زنده اند فقط باید پول در بیاورند و این پول به شریان کشور تزریق شود. برای همین مهم نیست شهری که بخش بزرگی از ثروت کشور را تامین کند، در فقر زیرساخت هایش دست و پا بزند.
خبر ها را می بینم. دستم می لرزد. دلم می لرزد. اشک می ریزم. بچه هایم….بچه های ما ….در لا به لای اتوبوس های قراضه خط بندعباس شیراز لای آهن ها چرخ می شوند. می سوزند و ما فقط زار می زنیم. سی سال است که زار می زنیم. ژستها را کنار بگذارید آقای وزیر … سی سال است که این جاده آدم می خورد. سی سال است که این جاده، این سیستم حمل و نقلی با برخی راننده هایی معتاد، با اتوبوس هایی از رده خارج، با جاده هایی نا امن، با کامیونهایی که جاده را با پیست مسابقه اشتباه می گیرند، از ما می کشد و شما در سکوت لبخند می زنید.
بندرعباس، بزرگترین شاهراه اقتصادی کشور است اما دریغ از اینکه جاده ای مناسب داشته باشد. به اصفهان، شیراز، تهران، تبریز، حتی شهرهای کوچک کشور که سفر می کنی، پایانه های مسافری تمیز، با مقرراتی سفت و سخت می بینی. ساختمانهایی زیبا و شیک. تمامی مسیر بزرگراه است. در حاشیه جاده انواع مراکز توریستی با امکانات فراوان می بینی. آن وقت در عوض جاده های بندرعباس حتی روشنایی درست حسابی ندارند.
استراحتگاه های بین راهی بر اساس آنکه شاید جنس تریاک کدام بهتر باشد تقسیم می شوند. سی سال است از بندرعباس هر تابستان و بهار به شیراز رفته ام و هر بار راننده تنها در کنار یک آلونک که اسمش را رستوران گذاشته اند ایستاده و شاید همه این آلونگ را بشناسند، با لامپ مهتابی های مورب، یک اتاق به اسم غذا خوری که بوی لاشه مرده می دهد و یک سرویس بهداشتی که میان بیابان است. این را مقایسه کنید با آنچه برای جاده های اصفهان، مشهد، تبریز و سایر شهر های مراکز استان ها کرده اید.
با این جزئیات برایتان تعریف می کنم تا متوجه شوید بندرعباس هنوز از نگاه مدیران یک تبعیدگاه است.
دو شهری که بیش همه با هم ارتباط دارند. دو محور که عمده تقسیم بار و کالا از آنجا صورت می گیرد. دو شهری از نظر آمیختگی فرهنگ و اقتصاد رابطهای همچون خواهر دارند از داشتن یک خط ریلی محرومند. در طی این سی سال … به خاطر مردم نه … به خاطر پولی که از بندرعباس به اقتصاد کشور تزریق می شود، نباید یک خط ریلی بین این دو شهر کشیده می شد؟
قطاری که می توانست، خواب آرامی به بچه های ما هدیه بدهد و آنها امروز صبح با شوق از قطار امن پیاده شوند و به اردویشان برسند. بچه های دوستانم که در همین جاده کشته شدند. مردمی که می شناختمشان همه می توانستند با قطار سفر کنند و جاده های نیمه شب هولناک بندرعباس آن همه لبخند، آن همه امید را از ما ندزدند.
ما در گرمای پنجاه درجه کار و زندگی می کنیم. هر چه زرق و برق در شهر می بینیم به همت بخش خصوصی است. هر بار که دنبال زیر ساخت ها هستیم، هر بار که حرف از امکانات اساسی می زنیم، رویتان را بر می گردانید یا محکم توی دهانمان می زنید که در اولویت نیستید.
بندرعباس کی قرار است در اولویت شما قرار بگیرد؟ کی قرار است بفهمید عده ای از هموطنانتان در بندرعباس زندگی می کنند، نه برده هایی که تا جان در بدن دارند باید کار کنند و بعد جنازه های تکه پاره شان را از بین آهن ها بیرون بکشند.
این بار به خاطر جان بچه ها که شده، برای آنکه این مرگ های دردناک بی نتیجه نماند، فریاد می زنیم. انقدر این موضوع را فریاد می زنیم تا شاید خجالت بکشید و برای ما که نه برای بچه هایمان کاری کنید….


