پرنده ای که هر روز ، راس ساعت ۶ صبح می آمد
مارکز داستانی دارد به اسم زنی که هر روز ، راس ساعت ۶ صبح می آمد . داستان زنی که هر روز صبح ساعت ۶ به کافه ای می رفت . داستان از جائی شروع می شود که کافه چی قصد می کند یک روز صبح به زن بگوید که عاشقش شده است . روزهای پایانی سال ۸۸ پر بود از صدای پرنده هایی که صبح ها پشت خانه ی ما از خواب بلند می شدند و بلند بلند به هم چیزی می گفتند . بلبلی که در تصویر پائین می بینید از همان هاست که صبح زود از خواب بلند می شد و پشت پنجره ی اتاق من می آمد و نارسیس وار محکم به شیشه ی اتاق می کوبید که شاید به آن پرنده ای که روبرویش به او خیره شده برسد . او هر روز صبح راس ساعت شش می آمد . یا بیدار بودم و می دیدمش یا تازه خوابیده بودم و با صدایش بیدارم می کرد . روزهای آخر عادت کرده بودم به آمدنش و فکر کنم که به خاطر همان روز که پرده اتاق را کاملا کشیدم که درست ببینمش بود که آمدنش کم شد و دیگر نیامد و شاید هم هنوز می آید و نکی می زند و بر می گردد. روزهای آخر هم دیر تر می آمد ...
در تصویر پائین هم دوستش را می بینید که معمولاً همراهش بود . گاهی او هم کمکش می کرد . شاید او هم به قصد رسیدن آمده بود و چون نرسیدند برای همیشه رفتند.
اطلاعاتی هم می توانید از این نوع بلبل که به بلبل خرما معروف است را در اینجا ببینید . صدایش را هم می توانید بشنوید.
ان شا الله ایشون هم برن خونه بخت... 🙂
نه متاسفانه..
سلام
چه خوب. مگه اینکه پرگل حالی از ما بپرسه .... 🙂
راستی پرگل ازدواج کرد؟
فکر کنم پرگل فرستادشون پیشت که حالتو بپرسن.....آخه بهم گفته بود چندتا از فامیلاشون بندر هستن ....
علیکم سلام
و رحمت الله
خوش آمدید
سلام
من دوباره پیدام شد.
یک : خوندم پست اخیرتون رو
دو : بله . کی مثل شما . بندر. بستنی یادبود...
سه : بعضی شامها رو هم باید آدم بقبولونه . چه بخواد چه نخواد
چهار : اون آقاهه هم خدا زدتش . تا چند وقت دیگه صداش در میاد...
پنج : چقدر من از ۵ خوشم میاد خدایااااااااااا.
شش : عدد خوبیست .
هفت : هم عدد خوبیشت
هشت : هم خوبه .
نه : دلم می خواد عددا رو بیشتری بکنم . بله
یک: بیاین شرط ببندیم، ۴۰ سال دیگه همه مون، همین جا
دو: همه چی خوشحاله
سه: بعضی شام ها می چسبن بخای نخای
چار: کیست مرا یاری کند؟ تلویزیون رنگیامونو بکوبونیم تو سر اون آقاهه به گوسفندامون بگیم از روش رد شن
شش: از عدد پنج خوشم نمیاد
تمامشون خوب هستند . سلیقه شما اون دو تا رو پسندیده...
چون وبلاگشون از طریق بلاگفا یا سرویس های دیگه ساخته شده ، نه بلاگ اسکای مثل وبلاگ شما به همین خاطر ممکنه الان فیلتر شده باشه . فردا دوباره از فیلتر میاد بیرون
توی بیشتر وبلاگ های دوستانت رفتم ولی متن ۲تا بیشتر نظرم رو به خودشون جلب کردن یکی خاک گرم یکی هم کمنزیل.... بقیه هم جالب بود...
بعضی از وبلاگ ها باز نمیشه چه باید کرد حاکم بزرگ؟؟؟؟؟؟
به سلامتی - به جستجو ادامه بدید . لیست دوستان رو باز کن و از اول تا آخر یک سری بزن...
حوصلم سر رفته بود اومدم یک سری تو وبلاگ شما و بعدش هم وبلاگ خاک گرم...
سلام . ممنون از زحمات شما که انعکاس دادید وقایل چند ساعت بعدش رو . اتفاق تلخیست و ارگان هایی مثل شهرداری هم بی تفاوت هستند نسبت به این نوع حرکات خود جوش و انساندوستانه...
نتیجه پایان تلاش زیبای روز زمین پاک
http://dardelgosha.blogsky.com
سلام علیکم و رحمت الله و برکاته
چه عجب شما اینورا سری زدی.
آره
از پنجره ی اتاقم گرفتم
سلام
عکس های قشنگیه .
از لبه پنجره اتاقت گرفتی؟
علیکم حاج خانم
salam
مطالعه شد
صید سنگ بجای ماهی ! در kiyOOsk
http://kiyoosk.blogsky.com
بالکن نیست که . لبه ی پنجره است...
اره . این متن هم به خاطر همون حسای خوبیه که پرنده ها بوجود آوردن.
من چیکار کنم پنجره م بالکن نداره؟
سلام .
احساس خیلی خوبیه که یه پرنده به خونت عادت کنه .
والا . تو این مملکت کی گرفتار نیست؟
ممنون . شما را هم لینک می کنم ...
اونا هم گرفتارن دیگه فرصت نمی کنن بیان پشت پنجره.
در ضمن وبلاگ زیبایی دارید. لینک شدید.
هر چیزی بیاد و بشینه کنار پنجره ی خونه نکوست ولی انسان نباشه ...
چه جمله ی سختی نوشتی شما...
🙂
من موفق شده ام همینطوزی الکی خوشحالم از موفقیت کوچلو برا زور زدن در شب یک روز که سرم سنگین می کنه رو گردن
همینطوری الکی باهاشون قهرم پرنده کفتر وکلاغها دوس ندارم .قاصدان سفید بال سیاه جامه..