سوختیم و سوزوندیم و فرقی نکردیم

در پی خانه تکانی های رایانه ای بودم که چشمم به متنی افتاد که سال هشتاد و هفت نوشته بودم برای وبلاگ دوستی . به آرشیو وبلاگش سری زدم ، دیدم هیچ اثری از این نوشته نیست . صلاح دیدم یکبار دیگر انتشارش دهم ، شاید در ذهن این بلاگستان بماند . ما که زود فراموش می کنیم .

وقتی چند سال گذشت و دیدیم چقدر سوختیم و سوزوندیم و فرقی نکردیم . چقدر ایستادیم و عبور کردن همه چقدر حبس کردیم و عقده شد و از قفس سینه همه پرید بیرون و ما زندونیش کردیم.
عطسه کردیم و گفتیم صبر
وقتی خندیدن و سکوت کردیم و خرد شدیم وقتی با سکوتشون خردمون کردن ، وقتی غرورمون زد به سیم آخر و گند زد به همه چیز...
وقتی دلم به حال خودم سوخت ، دلم به حال تمام دلنگرونیام سوخت ، دلم به حال تمام اشتباهای سر نزدم.
دارم به این فکر می کنم شاید چشمای ما مشکل داره...

شهاب | دسته‌‌بندی: بدین سان4 مهر 1389 | ۱۸ دیدگاه

  1. لی
    مهر ۶, ۱۳۸۹

    سلام امان جان
    چه نفسی می خواد خوندن متنت
    عالی بود...
    واقعاً باهات موافقم ...
    بخندیم بابا گور بابای خرد شدن ها

  2. امان
    مهر ۶, ۱۳۸۹

    سلام شهاب
    ما شدیم اول و اخر بازی بی مغز ذهنیت بزرگی مان
    بی خبر رسیدیم سر اول اخریی که قرار نیست دست از سرما برداره اولی آخریی همین بزرگ شدن ماست فسیل شدن ما در دستان دژخیمی باور های زمستانی فکر و اندیشه ماست
    چشم دوختیم به جگرگوشه های خطا و اشتباهاتمان دلمون لک زده واسه تکرارشون ،تکرار همین دم دستی های مانع رسیدن به خودِ خود
    صبرکردیم که یه روز آدم شیم ...خب نشدیم ..زور که نیست ...هست ؟ نه که نیست ما از دست رفتیم حالا من وتو هر چه عطسه زدنمون پرصدا پرت کنیم بیرون
    بازم بی هواس خودمون باختیم توی باور خرافه و حقیقت های دروغ دوروبرمان
    چه می شه گفت همین خنده های آخریی واسه مون مونده
    بخندیم بابا گوربابای خرد شدن ها

  3. لی
    مهر ۵, ۱۳۸۹

    سپاس فاطمه جان از نوشته است . اما متوجه صلت نشدم .
    شاید بد خوندمش ...

  4. لی
    مهر ۵, ۱۳۸۹

    سلام
    سپاس
    به قول یه بنده خدائی
    ما که میخواستیم دنیا رو تو دستامون برده کنیم
    ببین چه طور برده شدیم تو دست پست دنیامون

  5. 'گن جیش کک
    مهر ۵, ۱۳۸۹

    به راستی که
    صلت کدام قصیده ای غزل
    ستاره باران کدام سلام به آسمان

  6. یک عدد محسن
    مهر ۵, ۱۳۸۹

    من هم این شک ها را می شناسم.
    وقتی منطق قبول نمیکند این سادگی های روزمره چه غولی شده!
    موفق و سربلند باشی

  7. لی
    مهر ۴, ۱۳۸۹

    سلام
    خوبم
    شکر...
    شما چه خبر؟

  8. صابر سالاری
    مهر ۴, ۱۳۸۹

    شهاب تو خوبی؟

  9. لی
    مهر ۴, ۱۳۸۹

    سلام
    بله . به مدد امثال فیس بوک آدمها خودشان را هم شیر می کنند .

  10. لی
    مهر ۴, ۱۳۸۹

    سلام
    سپاس امیر علی جان

  11. مسعود
    مهر ۴, ۱۳۸۹

    این روزها هم که به مدد "فیس بوک" می توانیم همه مصیبت ها را "شیر" کنیم. می گیرند، "شیر" می کنیم. می کشند، "شیر" می کنیم. گند می زنند به آبرویمان در دنیا، "شیر" می کنیم....

  12. امیرعلی
    مهر ۴, ۱۳۸۹

    زیبا بود شهاب جان ، دمت گرم .

  13. لی
    مهر ۴, ۱۳۸۹

    سلام
    همه چی آرومه
    من چقدر خوشحالم
    🙂

  14. نرگس
    مهر ۴, ۱۳۸۹

    نه‌خیر! فکر نکنم به این زودی‌ها حالتان بهتر بشود!
    ؛-)

  15. لی
    مهر ۴, ۱۳۸۹

    سلام
    سپاس
    نکته ی جالبی بود که گفتید : دیوار کوتاه آرزو های ما . واقعاً...

  16. لی
    مهر ۴, ۱۳۸۹

    سلام
    احتمالاً
    :))

  17. پیر فرزانه
    مهر ۴, ۱۳۸۹

    همیشه همینطور بوده و همیشه هم مشکل از نگاه ما بوده . و هیچ دیواری هم کوتاه تر از آرزوهای ما در دنیا نساخته است هیچ بنایی .
    پاینده باشی .

  18. فسیل زنده
    مهر ۴, ۱۳۸۹

    سلام
    مشکل از فرسنده است ،به گیرنده های خود دست نزنید!