دوست داشتم باشی ، نبودی – داستان کوتاه
« دوست داشتم باشی ، نبودی » . این را نوشته بودم و نمی دانستم بفرستم یا نه . وارد آسانسور شدم و با همان دست که گوشی را گرفته بودم چرخی روی دکمه ها زدم . یادم نمی آمد کدام را بزنم . ذهنم سمت بودن و نبودن بود و طبقه لعنتی پاک فراموش شده بود . دکمه ارسال را زدم و خیره ماندم به صفحه گوشی که آیا می رسد یا نه . نقطه چین ها داشتند دور نامه می چرخیدند که مرد چاقی داخل آمد و دکمه ای را زد . کمی خودم را جمع وجور کردم و تکیه دادم به آینه پشت سرم . آسانسور داشت با تکان خفیفی حرکت میکرد که مرد عطسه زد و آب دهانش را ریخت روی صفحه گوشی و صورتم . گوشی خیس شده را با پیراهنم تمیز کردم و گذاشتم توی جیب شلوارم . نگاه کردم بببینم مرد چاق سرما خورده دکمه کدام طبقه را زده . انگار نه انگار که تف مالی ام کرده . گوشی اش را در آورده بود و داشت چیزی می نوشت .
سلام بهروز . ممنون که اطلاع دادی
حتماً سر میزنم بهش
http://www.kishfilmfest.com/
شهاب ببین
خب . خوبه که . همین جوری بهتره
: )
چون بحث و تبادل نظر در ساین بالاست
چرا ؟
چه تاثیری می تونه داشته باشه ؟
سپاس . دقیقا حال و هوای این روزای منه . گاهی مسائل خیلی مهم با همین مسائل ساده و پیش پا افتاده ام قاطی میشه .
لی جان به نظرم یه فروم واسه سایت بزن
این چرخه را دوست داشتم؛ بی خود شدن در اثر اوج گرفتن دلتنگی، کات شدن ناگهانی این دلتنگی با یک اتفاق سادهء بیربط و دوباره بازگشتن به همان دلتنگی با تصویر مردی دیگر که با موبایلش مشغول میشود...
میدانید؟ مثل روزمرهگی در زندگی؛ مثل چرخههای سادهء دیگری که هر روز تجربه میکنیم.
نفر سوم چی ؟ چوب خدا اگه منظورته . نه ...
آخرین چوب خدا احتمالا همیشه نصیب منه
اون ایمیل لعنتی هم بذار همراه کامنتت دوست عزیز 🙂
نفر سوم من که نیستم؟هستم؟
اگه از قبل هماهنگ کنیم قطعا زمان مناسبی می تونیم ببینم همو .
پیشنهاد لب دریا رو یادم نمیاد . بعدا زنگ می زنم ازت می پرسم .
نفر سوم الان مدتیه نا پدید شده . پیداش کردی بگو سمت ما هم بیاد...
۱.۲.۳.۴ چشم دوست عزیر خواهان کسی میشم که خواهانم باشه . در ضمن من هروقت میام طرفت شلوقه سرت . دوست دارم حرف بزنیم ولی محیا نیست زمان و مکان.
یاد پیشنهادت کنار دریا افتادم . بریم بد نیست البته اگه پایه باشی ۳نفری بیشتر کیف میده بهم بگو
سپاس احسان جان
براوو. ای لایک ات