ونســتون و تک پوش خیس

زمان خواندن: ۱ دقیقه

ساعت یک شب می شد وقتی رسیدم آنطرف چهارراه ، برگشت نگاهم کرد و گفت : آتیش داری ؟ نگاهش کردم و خواستم بگویم نه که باز گفت : فندک ؟ با دست اشاره کردم  نه . اما می خواستم بگویم برود آن طرف چهارراه همان پیرمرد کفاشی که کنار وسایلش خوابش برده بین انگشتانش یک سیگار روشن دارد . برود همانجا آتش بگیرد .  ازش دور شده بودم و او هم رویرش را چرخانده بود سمت خیابان و داشت اسلحه اش را جا به جا می کرد . فردایش گفتند که شب گذشته تمام وسایل کفاش سوخته .

دیدگاه

  1. تاثیر گذار بود؛ خیلی. باور کنید یاد آن وقت‌هایی می‌افتم که حرفی را نمی‌زنم و بعد مثل سگ پشیمان می‌شوم.
    البته در اصطلاح مثل سگ؛ چون سگ هیچوقت پشیمان نمی‌شود ؛-)

    1. سلام
      ممنون
      این تلفیق دو تا جریان واقعی بود برای خودم البته با پایانی که خودم ساخته بودم .
      گاهی زبانمون قفل میشه و دقیقا می تونم منظورتون رو حس کنم

دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما منتشر نمی‌شود.