ساعت یک شب می شد وقتی رسیدم آنطرف چهارراه ، برگشت نگاهم کرد و گفت : آتیش داری ؟ نگاهش کردم و خواستم بگویم نه که باز گفت : فندک ؟ با دست اشاره کردم  نه . اما می خواستم بگویم برود آن طرف چهارراه همان پیرمرد کفاشی که کنار وسایلش خوابش برده بین انگشتانش یک سیگار روشن دارد . برود همانجا آتش بگیرد .  ازش دور شده بودم و او هم رویرش را چرخانده بود سمت خیابان و داشت اسلحه اش را جا به جا می کرد . فردایش گفتند که شب گذشته تمام وسایل کفاش سوخته .

۶ نظر موضوع: نظم و نثر

۶ پاسخ به “ونســتون و تک پوش خیس”

  1. بهشب گفت:

    از فعل ها اگر راحت تر استفاده کنی داستانک ها جالب تر میشه

  2. نرگس گفت:

    تاثیر گذار بود؛ خیلی. باور کنید یاد آن وقت‌هایی می‌افتم که حرفی را نمی‌زنم و بعد مثل سگ پشیمان می‌شوم.
    البته در اصطلاح مثل سگ؛ چون سگ هیچوقت پشیمان نمی‌شود ؛-)

    • لی گفت:

      سلام
      ممنون
      این تلفیق دو تا جریان واقعی بود برای خودم البته با پایانی که خودم ساخته بودم .
      گاهی زبانمون قفل میشه و دقیقا می تونم منظورتون رو حس کنم

  3. جغد بندری گفت:

    اول تیر ماه روز رفتن ابراهیم منصفی از میان ماست
    برایش نامه بنویسیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *