و حتی بازیکن ذخیره - داستان کوتاه

پدر فوتبالیست خوبی نبود و توی هیچ تیمی بازی نمی کرد . بازی اش نمی دادند . او برای خودش یک تیم بود ، مدافع و مهاجم و دروازه بان خودش بود . مربی خودش بود . داور خودش بود و هوادار هم خودش . نه جامی را گرفته بود و نه قهرمان لیگی شده بود . سیستمش یک بود . هر کجا  لازم  میشد بازی می کرد .
مشکل بزرگ آنجا بود که شوت زدن زیر زنش . بعد بخت ما و زندگی خودش هیچ کدام بردی را در پی نداشت . هیچ کدام به هدف نخورده بود . ما حتی قبل از اینکه بازی شروع شود باخته بودیم .

شهاب | دسته‌‌بندی: نظم و نثر15 مرداد 1390 | ۱۵ دیدگاه

  1. احسان ن
    مرداد ۱۸, ۱۳۹۰

    خواهش

  2. لی
    مرداد ۱۷, ۱۳۹۰

    🙂
    اون که صد در صد . البته من از کامنتتون شما رو شناختم . مثل این چند روز اخیر که از روی صدای دوستام باید بشناسمشون . چون شماره همشون رو از دست دادم .

  3. نرگس
    مرداد ۱۷, ۱۳۹۰

    چرا نظر من به صورت ناشناس آمده؟! من که خیلی هم سرشناسم! ؛-)

  4. لی
    مرداد ۱۷, ۱۳۹۰

    ممنون
    اون هم هنوز گیر چند تا پلانه که انشاالله تا چند روز آینده تمامش می کنم برم سراغ فاین کات . صدا گذاری و اصلاح رنگ .

  5. لی
    مرداد ۱۷, ۱۳۹۰

    جمله خوبی گفتی :
    وقتی که بخت، بختک می شود، آدم یاد باخت هایش می افتد.

  6. لی
    مرداد ۱۷, ۱۳۹۰

    خواهش می کنم ای احسان عزیز
    راستی خونه نو هم مبارک .

  7. لی
    مرداد ۱۶, ۱۳۹۰

    به قول شاعر : این خونه روشنه اما چراغی نیست .

  8. آمیزقلی
    مرداد ۱۶, ۱۳۹۰

    وقتی که بخت، بختک می شود، آدم یاد باخت هایش می افتد. احتمالا بیخ کار ایراد داره.ومن هراسان از هر انسان.

  9. ناشناس
    مرداد ۱۶, ۱۳۹۰

    سلام به لی عزیز بعد از غیبت کبری!
    این تشبیه زندگی یک آدم به یک تیم تک‌نفره خیلی جالب بود.
    راستی از فیلم‌تان چه‌خبر؟

  10. احسان ن
    مرداد ۱۶, ۱۳۹۰

    مم‌نون ک نوشته‌هات رو می‌زاری این‌جا مم‌نون لی عزیز

  11. بهشب
    مرداد ۱۶, ۱۳۹۰

    این خانه سیاه است؟

  12. لی
    مرداد ۱۶, ۱۳۹۰

    گاهی دست خودم نیست . میشه .

  13. بهشب
    مرداد ۱۶, ۱۳۹۰

    چقدر سیاه

  14. لی
    مرداد ۱۶, ۱۳۹۰

    ممنون . امیدوارم واقعا همین طور باشه

  15. ناشناس
    مرداد ۱۶, ۱۳۹۰

    عالی بود حاج آقا