و قصه سفر آغاز می شود

می خواستم وقتی میرم .
هیچی . بیشتر نگران  مادر و پدرم هستم . همین .

پ. ن : نمی خواستم اینطوری برم . می خواستم قبلش دلم قرص باشه . که یکی هست . نذاشت . نخواست . نموند و هر چی فعله که با « نـ » شروع میشه .

شهاب | دسته‌‌بندی: بدین سان8 مهر 1390 | ۱۷ دیدگاه

  1. لی
    مهر ۱۵, ۱۳۹۰

    ای بابا ای بابا 🙂

  2. منیژه
    مهر ۱۵, ۱۳۹۰

    خودتو دست کم نگیر حاج آقا تهرانی

  3. لی
    مهر ۱۰, ۱۳۹۰

    گشتم نبود . نگرد نیست . 😐

  4. لی
    مهر ۱۰, ۱۳۹۰

    گشتم نبود . نگرد نیست . 😐

  5. لی
    مهر ۱۰, ۱۳۹۰

    اره . دقیقا خداوند بزرگترین انگیزه اش از ساخت عادت, وجود ما ایرانیا بوده . ما همیشه عادت می کنیم ...
    اون رو که یادم نرفته . تازه مزاحمت های من شروع میشه . 🙂

  6. لی
    مهر ۱۰, ۱۳۹۰

    همیشه حرفتو قبول داشتم رفیق . انشاالله .

  7. لی
    مهر ۱۰, ۱۳۹۰

    جوان ز حادثه ای پیر میشود گاهی .

  8. لی
    مهر ۱۰, ۱۳۹۰

    قابلت رو نداره احسان ن . 🙂 همین

  9. لی
    مهر ۱۰, ۱۳۹۰

    🙂
    دز تاویل پذیریش بالاست . اما خب فقط با یه نفرم .

  10. لی
    مهر ۱۰, ۱۳۹۰

    نمی دونم چی بگم . این لباس از اول اندازه ی من نبود صدی ...

  11. نرگس
    مهر ۹, ۱۳۹۰

    عادت می‌کنیم؛ بدبختی، به همه چیز عادت می‌کنیم!
    درضمن یادتان نرود که اینجا، دوستانی داریدها!

  12. اینروزا
    مهر ۹, ۱۳۹۰

    نگران نباش ، همیشه گفتم بازم میگم همه چی به وقتش درست میشه ،باورکن "اندکی صبر سحر نزدیک است"

  13. بهشب
    مهر ۸, ۱۳۹۰

    عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد

  14. ناشناس
    مهر ۸, ۱۳۹۰

    یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور

  15. احسان ن
    مهر ۸, ۱۳۹۰

    عاشق این نوع نوشته هاتم لی عزیز. ای پایان باز:-)

  16. من
    مهر ۸, ۱۳۹۰

    بعد وقتی پست عاشقانه میذاری
    میگم این با خودشه؟
    با خداس؟
    با حضرت علیِ؟
    با امام زمانِ؟
    نامه سرگشاده س؟

  17. من
    مهر ۸, ۱۳۹۰

    آخرشم من هیچ وقت نفهمیدم اصن کسی تو زندگیت هست
    نیست
    فضول نبودما
    ولی اینقد محافظه کاریتم اعصاب آدمو خراب میکرد