انجام وظیفه
مامورها زن و شوهر را وسط خیابان نگه می دارند . ماشینشان را . مرد می آید پائین و شروع می کند با پلیس به حرف زدن . رفتارش شبیه به التماس است تا گپ و گفت و گو . دستهایش را هی بالا و پائین میدهد و به زن های عابر پیاده توی خیابان اشاره می کند . چند نفری هم توی پیاده رو می ایستند و سعی می کنند از ماجرا سر در بیاورند . از هر طرف به ماجرا نگاه می کنی گنگ به نظر می رسد . حتما باید خود مرد برود روی کاپوت بایستد و بلند بلند داد بزند تا همه بفهمند اصل ماجرا چیست . اما پلیس گوشش به این حرف ها بدهکار نیست و در خلال حرف های مرد هی سرش را به نشانه ی مخالفت با حرف های وی بالا می اندازد . چند لحظه بعد دو زن چادر مشکی می آیند کنار در ماشین و با زن که روی صندلی جلو نشسته حرف می زنند . در ماشین را باز می کنند و او را می آورند پائین . صورت زن پیدا نیست آنقدر که سعی کرده جلوی آنها حجابش را رعایت کند . اما انگار زنهای سیاه پوش مشکلشان جای دیگریست . مرد حواسش را از طرف پلیس به سمت زن ها می برد که شاید حرفش با آنها کارساز شود اما فایده ای ندارد . زن ها هم با حرکت سر نه به اقتدار پلیس مرد اما با همان شیوه ای که قبلا به روی دیگران جواب داده احتمالا به مرد می گوید که کاری نمی شود کرد . زن یکی دوبار دستش را از دست یکی از زن های سیاه پوش که محکم گرفته می کشد . مرد هم زنش را کمی عقب می کشد .
- کجای قانون نوشته که تو این شرایط یه نفر رو با خودتون ببرید ؟
پلیس باتومش را می برد بالا و مرد را از همسرش جدا می کند . حالا مرد صدایش بالاتره رفته و دارد داد می زند ,طوری که صدایش تا این طرف خیابان کنار ایستگاه اتوبوس هم می آید . من و سام سوار خط واحد می شویم . در آخرین لحظات قبل از محو شدن کامل ماشین پلیس , زن را با لباس عروس سوار ماشین ون می کنند .
سلام . این در واقع یک داستان واقعی بود که داستان شد . قسمت واقعیش جایی بود که مرد داشت زنش رو از جایی شبیه به آرایشگاه می برد توی ماشین تا مامورای پلیس گیر ندادن ...
راستش من منتظر بودم ببینم بالاخره جرم این بی نوا چه بود که با لباس عروسی بردندش این بندهء خدا را.
ممنون بابت اطلاع رسانی . چند شب پیش به پیشنهاد بچه ها رفتیم ویتسک . انشاالله فرصت بشه میریم ...
ایوانف به کارگردانی کوهستانی در سالن ایرانشهر خانه هنرمندان.حتمن با نوید قرار بگذارید و برید.حتمن
واقعا . اما این نوشته یک داستان بوى به همراه نگاهی به یک داستان واقعی ...
عجب روزگاری ما داریم زیست می کنیم.امان از دست آدمیزاد