مرگ داره تنه میزنه یا چه طور کامران می تونه مچ منو بگیره !
مرگ قرار بود شتری باشد که تنها جلوی در خانه ای بخسبد و بس اما مثل اینکه ول کن نبود و افتاده بود دنبال من . درست از مرداد ۶۶ که جنگ توی سراشیبی بود و بعد از هفت سال شده بود جز لاینفک زندگی همه . من در واقع باید همان روزها تمام می کردم وقتی که گلوله درست از وسط مغزم عبور کرده بود و وسط میدان جنگ جایی میان سنگرهای دو آتش افتاده بودم . بله . درست گلوله از وسط مغزم عبور کرده بود. کلاه فلزی را شکافته بود و من هم چند قدم عقب تر پرت شده بودم توی هوا و درست کنار لاشه ی آمبولانس سوخته ای افتاده بودم روی زمین . ولی خب شما اگر خودتان هم بودید اسم این را مرگ نمی گذاشتید . این اسمش یک شوخی احمقانه بود که فقط چند آدم بیکار ازشان سر می زد و بس .
به هر حال چند هفته بعد سفیده تخم مرغ کار خودش را کرده بود و حتی جای زخم هم نمانده بود و داشتم توی خانه سر سفره در مورد کشته شدن شوهر دختر همسایه حرف میزدم که توی این سراشیبی جنگ گلوله از وسط مغزش عبور کرده بود که مادرم گفته بود تو به این کارها کاری نداشته باش و من افتاده بودم به جان له کردن گوشت های آبگوشت و بی خیالش شده بودم که دختر همسایه درست توی سراشبیی جنگ که همه مردها دارند توی میدان جنگ گلوله از وسط مغزشان عبور می کند شوهرش را از دست داده . اگر شما هم بوید احتمالا به له کردن گوشت های آبگوشت می پرداختید تا فکر کردن به شوهر دختر همسایه که گلوله از وسط مغزش عبور کرده . شاید هم برعکس درسط وسط له کردن گوشت های آبگوشت چند لحظه ای دست از کار می کشیدید و به گلوله ای که از وسط مغز شوهر دختر همسایه گذشته فکر می کردید تا له کردن گوشت های آبگوشت .
پ . ن : این یک تمرین کلاسی است
سلام . رویت شد .تبریک میگم ...
اسامی پذیرفته شدگان مسابقه عکس دامپزشکی درسایت عکاسی ووبلاگ من
خواهش می کنم ...
سلام هنرمند توانا وخلاق
بله میپذیرم ...خیلی دوست دارم بدون اطلاع عکس بگیرم ...اما این متوجه حضورم شد...دیگه سعی کردم کمی کارگردانی کنم
ممنون از پیشنهادتون عزیزرهبر
مرسی . ممنون از لطفتون
فقط مثل اینکه می دونستم از روی طبل حلبی فیلم ساختن ....
زحمت کشیدید .
http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%AF%D9%88%D9%86%D8%AA%D8%B1_%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D8%B3
سلام
متاسفانه من نخوندم ازش چیزی . اگر کتاب خاصی هست بی زحمت معرفی کنید شاید کتابخونه دانشگاه داشته باشه ...
سلام و رحمت الله . ممنون 🙂
سلام بهروز جان . والا به این زودی ها نمی تونم بیام . اگر بعضی کلاس ها نبود تو این هفته شاید یه سر میومدم ...
نمیدانم شاید بی ربط باشد؛ اما زبان این داستان، مرا یاد گونترگراس می اندازد.
عالی بود حاج آقا
کی میای بندر؟ از شنبه یک اجرای تئاتر برقرار است در این شهر بیا
سلام . ممنون از نظرتون . موافقم . توی قسمت دوم دیگه شورش رو در آورده بودم . البته زیاد هم روی بازنویسیسش وقت نگذاشتم .
ممنون از شعر زیباتون اما در گستره ی ادراکم نگنجید 🙂
ممنون . اما فکر می کنم من هم یه آدم عادی هستم مثل بقیه ...
ممنون . فکر کنم به اون چیزی استاد می خواست نزدیک بود ...
سلام
برچرخ وفلک هیچکسی چیر نشد
از خوردن آدمی زمین سیر نشد
دانی که چرا نخوردست تو را
چون هم بخورد سیرنشد
همیشه خاص مینویسی درست مثه شخصیت حقیقی خودت... شاید واقعا "این مرگست و بر دیوار میزند مشت"
خیلی خوبه.. اون تعلیقی که توی شروع پاراگراف دوم هست عالیه فقط کاش توی همون پاراگرف دوم از گلوله رد شده از مغز سوء استفاده نشه. یعنی خیلی زیاد ازش استفاده نشه..
تفکر بر انگیز.