قدیم‌ها که جمعیت جهان آنقدر زیاد نشده بود که آدمها اسم‌های همدیگر را از یاد ببرند ، همه چیز جمع و جور و خلاصه شده بود که نا‌خواسته توجه‌ها هم بیشتر می‌شد به اطراف، مرد جوانی که توی مغازه‌اش نشسته بود مگر به جز اعضای خانواده و چند دوست و آشنا در در و همسایگی چه کسی توی ذهنش بود که بخواهد فراموششان کند ؟ 
پس همیشه به همشان فکر می کرد ، همه‌ی آنها برایش مهم بوده‌اند، او مجبور نبود چیزی را انتخاب کند برای فکر کردن و دوست داشتن ، پس همه را بی واسطه و بی‌اختیار دوست داشت ، عمیقا دوست داشت ، یعنی اقیانوسی از احساسات نبود با عمق یک سانتی متر. همین .

۱۰ نظر موضوع: بدین سان

۱۰ پاسخ به “قدیم‌ها”

  1. ادریس گفت:

    “همین” رو خوب اومدی!

  2. مرصاد گفت:

    ما حسرت دوران قدیم رو می خوریم همیشه ولی بچه هامون غلط می کنن که حسرت دوران مارو بخورن
    باهات هم دردی می کنم

  3. نرگس گفت:

    هر چه رفت از عمر یاد آن به نیکی می‌کنند/ چهرهء امروز در آیینهء فردا خوش است.
    به هر حال همه، همیشه، حسرت گذشته را دارند. نوستالژی یعنی همین.

    • لی گفت:

      آره ، من که زیاد خاطره بازم اما خب گذشته ها احساس میکنم چون جمعیت کم بود و روابط هم ، آدمها همدیگه رو بیشتر دوست می داشتند ، احساس من این رو میگه .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *