پایـگان که وسط کشیده می شود

جهان
بیابان حوالی وطن
جایی‌ که پادگان
به قصد تو نیامده بود
جمع مکسر از شر
تکثیر می شود
تکثیر می شویم
و به سوی تو شلیک می شود
نوجوانی که
روی شقیقه ی همه ما
رژه می رفت
ماشه اش قبل از
آمدن 
وقتی که مغزش را داده بود به دست رئیس
کشیده بود
اینجا فقط کمی ادا در آورد
و تو جدی گرفتی و مردی 
می بینی ...
دیوارها همه شان سرخ نشده اند
پاشو
زندگی فقط یک بلای طبیعی است

شهاب | دسته‌‌بندی: نظم و نثر11 تیر 1391 | ۲ دیدگاه

  1. لی
    تیر ۱۳, ۱۳۹۱

    که همون صد سال اولش سخته فقط 🙂

  2. ادریس
    تیر ۱۳, ۱۳۹۱

    زندگی فقط یک بلای طبیعی است...