بیا آخر یه روزی تو پارک شهر
بیا یه روز
هوا اونقدری هنوز فکر می کنیم
سرد نشده
دردا اونقدری هنوز فکر می کنیم
درد نشده
همین طوری الکی
رو چمنای پارک شهر
دزدکی
بخوابیم و
کاپتان بلک دود بکنیم
یواشکی
چشامون خیره بشه به شاخه ها
تو گوشمون یه هندزفری
رامی بخونه پشت هم
چشامون آروم آروم بسته بشه
دیازپاما اثر کنن
عابرا رد بشن و بایستن و
پلیسا رو خبر کنن
یه روزی با همدیگه تو پارک شهر
پهلو لوله ی هووی
آدرس خونه رو
میسپاریم به آب
خودمون دروغکی
گم و گور می شیم تو خواب
پیدا نشیم تا آخرش
بیا آخر یه روزی تو پارک شهر
همدیگه رو نشناسیم و
تو غرفه ها
از پیش هم رد بشیم و دور بشیم و
من برم این ور شهر
تو بری اون ور شهر
نه ، اصلا هم شخصی نیست.
یک حس بود، و بعد هم اینکه بیشتر دوست داشتم یه کار شبیه این چیدمان داشته باشم.
احساس کردم خیلی شخصیه
هر دفه فقط دو سه خط اولشو میتونم بخونم
ممنون از شما.
🙂
شعرش خیلی خوب و قشنگ بود.
🙂
مم نون
ممنون سینا جان
🙂
دوسش دارم
باشه ، پس سعی میکنم پیدا بشم
🙂
باش چرا گم شوی, گم شدن کار بچه های بده!
خواهش
والا گم و گور شیم بره تو خواب البته راستکی .
🙂
شدیدن مم نون لی عزیز
"خودمون دروغکی
گم و گور می شیم تو خواب"
دست خودم نبود. آمد احسان جان
🙂
به به حال کردم چه طبع شعری داری !
یه روز از همین روزا که خیلی دیر نیست.
نه بابا. منو چه به کاپتان بلک؟؟؟؟
یکی از همین روزا میام و باهم میریم!
یکی از همین روزا...
دستم درد نکنه کاپتان بلک میکشی!!!؟؟؟
اما راست میگی خیلی وقته ما آدما آدرس همو گم کردیم...