بیا آخر یه روزی تو پارک شهر

بیا یه روز
هوا اونقدری هنوز فکر می کنیم
سرد نشده
دردا اونقدری هنوز فکر می کنیم
درد نشده
همین طوری الکی
رو چمنای پارک شهر
دزدکی
بخوابیم و
کاپتان بلک دود بکنیم
یواشکی
چشامون خیره بشه به شاخه ها
تو گوشمون یه هندزفری
رامی بخونه پشت هم
چشامون آروم آروم بسته بشه
دیازپاما اثر کنن
عابرا رد بشن و بایستن و
پلیسا رو خبر کنن
یه روزی با همدیگه تو پارک شهر
پهلو لوله ی هووی
آدرس خونه رو 
میسپاریم به آب
خودمون دروغکی
گم و گور می شیم تو خواب
پیدا نشیم تا آخرش
بیا آخر یه روزی تو پارک شهر
همدیگه رو نشناسیم و
تو غرفه ها
از پیش هم رد بشیم و دور بشیم و
من برم این ور شهر
تو بری اون ور شهر

شهاب | دسته‌‌بندی: نظم و نثر19 مهر 1391 | ۱۸ دیدگاه

  1. لی
    آبان ۶, ۱۳۹۱

    نه ، اصلا هم شخصی نیست.
    یک حس بود، و بعد هم اینکه بیشتر دوست داشتم یه کار شبیه این چیدمان داشته باشم.

  2. صدی
    آبان ۴, ۱۳۹۱

    احساس کردم خیلی شخصیه
    هر دفه فقط دو سه خط اولشو میتونم بخونم

  3. لی
    مهر ۲۳, ۱۳۹۱

    ممنون از شما.
    🙂

  4. سمیرا
    مهر ۲۳, ۱۳۹۱

    شعرش خیلی خوب و قشنگ بود.

  5. لی
    مهر ۲۲, ۱۳۹۱

    🙂

  6. احسان ن
    مهر ۲۲, ۱۳۹۱

    مم نون

  7. لی
    مهر ۲۲, ۱۳۹۱

    ممنون سینا جان
    🙂

  8. چارلی
    مهر ۲۲, ۱۳۹۱

    دوسش دارم

  9. لی
    مهر ۲۱, ۱۳۹۱

    باشه ، پس سعی می‌کنم پیدا بشم
    🙂

  10. احسان ن
    مهر ۲۱, ۱۳۹۱

    باش چرا گم شوی, گم شدن کار بچه های بده!

  11. لی
    مهر ۲۱, ۱۳۹۱

    خواهش
    والا گم و گور شیم بره تو خواب البته راستکی .
    🙂

  12. احسان ن
    مهر ۲۱, ۱۳۹۱

    شدیدن مم نون لی عزیز
    "خودمون دروغکی
    گم و گور می شیم تو خواب"

  13. لی
    مهر ۲۱, ۱۳۹۱

    دست خودم نبود. آمد احسان جان
    🙂

  14. احسان رضائی
    مهر ۲۰, ۱۳۹۱

    به به حال کردم چه طبع شعری داری !

  15. لی
    مهر ۱۹, ۱۳۹۱

    یه روز از همین روزا که خیلی دیر نیست.

  16. لی
    مهر ۱۹, ۱۳۹۱

    نه بابا. منو چه به کاپتان بلک؟؟؟؟

  17. ادریس
    مهر ۱۹, ۱۳۹۱

    یکی از همین روزا میام و باهم میریم!
    یکی از همین روزا...

  18. ناشناس
    مهر ۱۹, ۱۳۹۱

    دستم درد نکنه کاپتان بلک میکشی!!!؟؟؟
    اما راست میگی خیلی وقته ما آدما آدرس همو گم کردیم...