خاطره های مشترک ببین هنوز می تپد خاطره های مشترک رگ زمانه را بزن که برگ زرد می جهد از تن این پیاده رو شهاب | دستهبندی: نظم و نثر20 مهر 1391 | ۱۵ دیدگاه
🙂
چه خوب.
یه خاطراتی رو در وجودم زنده کرد....
آری، بدینگونه است.
آخی
امیدش در رگ زدن زمانه ست احسان جان؟!
🙂
BIG LIKE (y)
🙂
ممنون رضا جان.
عاشق بمونی
ایییییران ای سرای امید
:))
انشاالله.
تلخ پر امید!
مم نون لی عزیز, ب امید رویش سبز
🙂
قابلی نداشت.
واقعا؟
🙂
خدا رو شکر
اح،سنت!
امیدوار کننده بود !