خاطره های مشترک

ببین هنوز می تپد
خاطره های مشترک
رگ زمانه را بزن
که برگ زرد می جهد
از تن این پیاده رو 

شهاب | دسته‌‌بندی: نظم و نثر20 مهر 1391 | ۱۵ دیدگاه

  1. لی
    مهر ۲۹, ۱۳۹۱

    🙂
    چه خوب.

  2. جیغ
    مهر ۲۹, ۱۳۹۱

    یه خاطراتی رو در وجودم زنده کرد....

  3. لی
    مهر ۲۸, ۱۳۹۱

    آری، بدینگونه است.

  4. صدی
    مهر ۲۷, ۱۳۹۱

    آخی

  5. احسان ن
    مهر ۲۷, ۱۳۹۱

    امیدش در رگ زدن زمانه ست احسان جان؟!

  6. لی
    مهر ۲۵, ۱۳۹۱

    🙂

  7. nastaran mohseni
    مهر ۲۵, ۱۳۹۱

    BIG LIKE (y)

  8. لی
    مهر ۲۲, ۱۳۹۱

    🙂
    ممنون رضا جان.

  9. رضا
    مهر ۲۲, ۱۳۹۱

    عاشق بمونی

  10. لی
    مهر ۲۱, ۱۳۹۱

    ایییییران ای سرای امید
    :))
    انشاالله.

  11. احسان ن
    مهر ۲۱, ۱۳۹۱

    تلخ پر امید!
    مم نون لی عزیز, ب امید رویش سبز

  12. لی
    مهر ۲۱, ۱۳۹۱

    🙂
    قابلی نداشت.

  13. لی
    مهر ۲۱, ۱۳۹۱

    واقعا؟
    🙂
    خدا رو شکر

  14. ادریس
    مهر ۲۱, ۱۳۹۱

    اح،سنت!

  15. احسان رضائی
    مهر ۲۰, ۱۳۹۱

    امیدوار کننده بود !