این پیرمرد رو در یکی از پیاده روهای یزد دیدم. یاد داستان عطار نیشابوری افتادم.

« گویند سبب توبه وی آن بود که روزی در دکان عطاری مشغول معامله بود ، درویشی آنجا رسید و چندبار- شیءالله – گفت. وی به درویش نپرداخت. درویش گفت ای خواجه تو چگونه خواهی مرد؟ عطار گفت چنانکه تو خواهی مرد! درویش گفت تو همچون من می توانی مرد؟ عطار گفت: بلی! درویش کاسه ی چوبین داشت ، زیر سرنهاد و گفت الله و جان بداد. عطار را حال متغیر شد ، دکان بر هم زد و به این طریق در آمد.»

البته بعد از چند دقیقه اون پیر مرد از جاش بلند و نگاهی به اطرافش انداخت.

متن داستان رو از وبلاگ :  http://ayoobtala.blogfa.com  برداشتم. تنها متنی بود که احساس می کنم دقیق تر بود. نوشته ای است از جامی.

| بدون نظر

از ماهِ خدا تنها غذا نخوردنش را بلدم ولا غیر…/

از زندگی کردن تنها خوردن و خوابیدنش را بلدم ولا غیر…/

از دوستی تنها توقعش را بلدم ولا غیر…/

از رسم و رسوم تنها شکستنش را بلدم ولا غیر…/

از اشتباه تنها تکرارش را بلدم ولا غیر…/

از مرگ تنها ترسیدنش را بلدم ولا غیر …/

در این دنیای بزرگ تنها خودم را می بینم ، ذهنم تنها منفی می بافد ، درونم لجنزار بزرگیست ، عقل من تنها بی خیالی میداند و زبانش پر از یاوه است ولا غیر…/

| ۱۰ نظر

این پست تنها برای رد گم کنی است و هیچ ارزش دیگری ندارد

| ۱۵ نظر

* باید تا مدتی کابوس استادی رو که توی کلاس فیلم آرنولد پخش می کنه رو تحمل کنیم

   (و پر از غلط های ریز و درشت فارسی و انگلیسی که تو صحبت کردنشه ) .

* کابوس دکتر

* کابوس مسئولین دانشگاه که این استاد هم فامیلشونه… (چون نمی خوام اسم بیارم بهتره بگم استاد اگر چه واژه استاد هم بیش از حد بزرگه )

* تو یکی از میدون های یزد یک بنر زده بودند برای تبلیغ جنگ شادی (از این برنامه ها که چند نفر میان ژانگولر می کنند ) توی این بنر نوشته شده بود با خوانندگی : محمد رضا شجریان .

| ۳۰ نظر

مدتی است به چیزهای تکراری فکر می کنم…

به این تلخی حقیقت…

به این حقیقت که من یک خط در میانم…

و تو خط به خط

و مثل این خطهای لعنتی دفتر

که هیچ کدامشان کج نیستند…

| ۱۸ نظر

گرگها خوب بدانند در این ایل غریب

گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند

توی گهواره چوبی پسری هست هنوز

آب اگر نیست نترسید که در قافله مان

دل دریایی و چشمان تری هست هنوز…

در پیامی که آمد نوشته شده بود از دکتر زهرا رهنورد

| ۴۱ نظر

روز- خارجی- حیاط خانه زری خانم

اقدس خانم و زری خانم توی حیاط روی نیمچه فرشی کهنه نشسته اند و مشغول پاک کردن سبزی هستند. چادرهایشان به دور کمرشان بسته شده است.

اقدس خانم : دیدی چه طور روسیاه شدند؟

زری خانم: آره . البته آقای ما هم بی تاثیر نبود.

اقدس خانم: آره خدا خیریش بده. می گم بعدش چی میشه؟

زری خانم: هیچی دمشون رو میذارن رو کولشون میرن.

اقدس خانم: این بن خرید کالا رو هم دیگه باید امروز فردا بدن دیگه؟

زری خانم : آره دیگه .

اقدس خانم : ول کن این سبزی ها رو . برو اون گوجه ها رو بیار بشوریم…

زری خانم : آره راست میگی اقدس جون . آقامون گفت تو این آشه به جای سبزی پیاز داغو روغنشو زیاد کن.

اقدس جون : چه آشی بشه این ….

زری خان و اقدس خانم با هم  می خندند. 

| ۱۶ نظر

آدم همیشه امیدواری شاید نباشم اما همیشه هم تا جریانی برام به طور قطع ثابت نشه ذهنم دست از سرش بر نمی داره… همیشه یه چند درصدی برای اتفاقهایی که هیچ کی پیش بینی نمی کنه پیش خودم نگه می دارم… 

هنوز هم دارم فکر می کنم قراره یه اتفاقی توی این روزا یا چند روز دیگه … نمی دونم شاید هم این خیالبافی افراطی منه…  

شاید هم آب از آب تکان نخورد…   

( ترانه ندا با صدای شاهین نجفی )

| ۲۷ نظر

سلام ، با اینکه ممکنه  این عکس ها رو این روزها زیاد دیده باشید اما تو این اوضاع دوباره دیدنشون خالی از لطف نیست. این عکس ها رو گذاشتم تا بعضی ها از توی توهم بعضی چیزا بیان بیرون …  

(چه کسی شیشه های ماشین مردم را می شکند ؟) 

آیا غیر از این است که به این افراد گفته باشند که این کار را بکنند ؟ 

البته نشانه رفتن آن سرباز به بالای یک ساختمان هم کم سوال بر انگیز نیست. آیا قصد دارد به افرادی که در خیابان جز معترضین نیستند شلیک کند ؟

  یک عکس تکراری  

 

منبع اصلی عکس بالا  رو ندیدم

عکس پائین از سایت : ‌BBC

| ۹ نظر

دیدید آنها که پیراهن سبز به تن کرده بودند تو سرخ از آب در آمدند؟ 

دیدید آنها که پیراهن بی طرفی به تن کرده بودندچه طور تو زرد از آب در آمدند و چماق به دست به جان مردم افتادند؟ 

دیدید با ملت چه طور در خیابانها عین گوسفند رفتار می کنند؟ 

دیدید چه طور هر کسی که کارت عضویت بسیج داشت یا نداشت با چماق گذاشتند سر هر کوچه که جلوی مردم رو بگیرند و بریزند بر سر زن و بچه مردم و به صغیر و کبیرش رحم نکنند؟ 

دیدید چه طور همین دوستان جناب دکتر ریختند میون جمعیت و با چاقو بچه مردم رو کشتند ؟

 الان وقت زور آزمایی شعبون بی مخ هایی است که به اسم دین و اسلام می افتند به جان مردمی که حقشان را می خواهند. 

الان وقت آگاه کردن ذهن مردممونه. هنوز خیلی ها خبر ندارند که چه طور حقشون توی این بازی بزرگ ضایع شد…  

امروز یکی از اساتید آمد سر کلاس و گفت : 

از جمعه خیلی ریختم بهم. 

امتحان هم هر سوالی که دوست داشتم میدم. شما هر چی دوست داشتید می نویسید و من هر چی دوست داشتم می خونم و هر چی دوست داشتم نمره می دم… 

 

پ.ن واژه مردم هندوانه ای را یکی از دوستان در روز جمعه , قبل از دادن رای به کار برد.

| ۱۵ نظر