سیم زخمت جای نخ ظریف

در ابتدا قصد دارم از اینکه فیلم کشند قرمز توسط برادران رضائی در اختیار اینجانب قرار گرفت تشکر کنم و امیدوارم بتوانم نوشته ی منصفانه ای را ارائه دهم .

***

الف – شروع فیلم کشند قرمز بیننده را مسحور خود می کند و در همان ابتدا نوید اثری را می دهد با تصاویری ناب که پشت هر کدام از پلانهای آن  می توان خاطره ای  را جست . خاطراتی که هر کدام از ما ، در خیابان ها  و ساختمان های رنگارنگ این شهر جا گذاشته ایم ، فیلمساز این بار  بر خلاف آثار گذشته خود دست به تجربه ای می زند که در گذشته فیلمسازی او کمتر دیده شده . چند روایت به ظاهر نا مرتبط که می توان در زیر لایه های آن به ارتباط و پیوستگی اش پی برد . این اتفاق به نوعی در فیلم قبلی برادران رضائی (( جنگ در همسایگی )) هم رخ داد . اما این بار پررنگ تر از سابق دستمایه کار جدیدشان قرار گرفت . تصاویر خوب محمود شهبازی هم مثل همیشه گیرا و زیباست . او تا توانسته چشمه هایی از توانائی خود را  به نمایش گذاشته ،  اگر چه توانائی او بر همگان پوشیده نیست  چه در پلانهای ثابت و چه در نماهای حرکتی اش . محمود شهبازی از آن دست تصویر بردارانی است که در بیشتر موارد تمیز پلانهای روی دستش از پلانهایی که با سه پایه گرفته کاری سخت و دشوار است .

تدوین نیز به جز چند مورد که در بخش دوم متن به آن اشاره می شود ، قابل قبول است و از ریتم مناسبی بر خورد دار . گاهی فرصتی برای تاویل بخش هایی را می دهد که همراه با موسیقی به یکدیگر برش می خورند و گاهی  با گفتاری که شاید در ظاهر هیچ ارتباطی با تصاویر ندارند : به این قسمت که راوی می گوید : ” گاهی وقتا هم خیابونهای شهر شلوغیای خاص خودش رو داره ”  توجه کنید . خواهید دید این پلان را به چند شیوه می توانید بخوانید . یا جائی که شلوغی های شهر برای انتخابات نیز به پارچه ای قرمز دیزالو می شود . اینها تنها چند نمونه کوچک از مواردی است که نقش تدوین را در این فیلم پررنگ کرده است . کاراکتر های اصلی از همان ابتدا به راحتی وارد فیلم می شوند و تا پایان کار چندین بار نقش عوض کرده و در هیبت دیگری ظاهر می شوند ، این اتفاق هم بر می گردد به انتخاب صحیح افرادی که بتوانند در ظاهر اهالی جمال  احمد ، رضا شاه ، شعبان بی مخها  و انگلیسی ها و … در آیند . این دیزالو شخصیت ها در یکدیگر و راهیابی آنها به رویدادها مختلف از آن حرکت های جسارت آمیزی است که می توان یکی از نکات مثبت این اثر دانست اگر چه دست گذاشتن روی چنین تکنیکی با چنین مهره هایی می طلبید که پرداخت بیشتری بر آنها شود ، یا به نوعی شیره ی جان شخصیتها کشیده شود به گونه ای که دیگر راه نرفته ای را نداشته باشند که در عدم پرداخت به آن  احساس می شود محدودیت زمانی بی تاثیر نبوده .

موسیقی فیلم در بیشتر موارد خوب عمل کرده و بهترین انتخاب ، انتخاب یک موسیقی هندی بر روی تصاویر شور و شوق انتخابات است که اگر سینما و موسیقی سینمای هند را نماینده ی یک جریان کاملا احساسی در سینمای دنیا قلمداد کنیم ، سکانس مذکور چیزی جز تاکید بر احساسی بودن برخی رفتارهای اجتماعی ما ایرانیان  نمی تواند باشد .

***

ب‌- علاوه بر چندین حسن غیر قابل انکاری که در بخش ابتدائی متن بدان اشاره شد ،  لازم می دانم به چند نکته اشاره کنم که تنها می توان آنها را چون بخش اول جز دیدگاه های شخصی نگارنده دانست ، اگر چه اکثر مواردی که به آنها اشاره می شود ازجمله نکاتی است که سازنده با علم و آگاهی کامل دست به انجام آن زده است .

۱-    اگر چه در تیتراژ پایانی اسمی از نورپرداز برده نشده است اما احساس می شود که در بیشتر پلانها نورپردازی حساب شده ای صورت گرفته ولی در برخی پلانها عدم نورپردازی خوب و مناسب نه تنها به تصویر برداری کار ضربه زده بلکه وصله های نامناسبی در کلیت فیلم شده اند . پلانهای تعقیب گریز یوسف جمال و دوستانش یک نمونه از این موارد است که حتی در برخی موارد سایه خود تصویر بردار نیز به راحتی دیده میشود .

۲-    انتخاب یک سیم زمخت به جای یک نخ ظریف برای قرار دادن دانه های مختلف ( بخش های مختلف ) فیلم که متاسفانه ضربه ی بدی به اثر زده است . برادران رضایی همان طور که گفته شد جسارت بزرگی به خرج داده اند تا رویدادهای مهم اجتماعی و سیاسی را در کنار یکدیگر بچینند اما در برخی موارد این اتفاق به سختی شکل می گیرد  ، که حتی یافتن دلیلی محکم در زیر لایه های اثر نیز کاری بی حاصل می نماید ، به نوعی که احساس می شود فیلمنامه اثر تا قسمتی به خاطر بازی های کلامی نوشته شده است . پلنگ جمال احمد ،  پلنک صورتی ، تلویزیون شهری که پلنگ صورتی نشان می دهد ، سه راه پلنگ صورتی ، آیا قرار گرفتن اینها در کنار یکدیگر  به خاطر یکی از این پلنگ ها بوده یا تک تک اینها نقشی کلیدی را ایفا میکردند ؟ یا داستان سازنده ی معبد هندوها و ارتباط معبد هندوها  با ابراهیم منصفی کدام یک را بر دیگری ارجحیت میدهد ؟ یا تک تکشان به یک اندازه دارای ارزش اطلاعاتی در فیلم هستند ؟ آیا داستان زندگی سازنده ی معبد یا اینکه ابراهیم منصفی یکی از ترانه سراها و خوانندگان هرمزگانی بوده و در آن معبد زندگی می کرده کمکی به پیشرفت فیلم می کند یا با حذف آن هیچ خللی در روند فیلم پیش نمی آید ؟

۳-    حضور ابراهیم منصفی آن هم در معبد هندوها خودش یکی از آن سوژه هائی است که می تواند به تنهایی در یک اثر مستقل قرار گیرد ، پرداختن سطحی به آن از طریق تیتراژ فیلم « برکه خشک » تنها دو دلیل را به ذهن می آورد یکی آنکه حضور ابراهیم منصفی در آثار هنرمندان هرمزگانی چه در موسیقی ، تئاتر ، تجسمی ،  سینما و … سندی است که با آن وجهه ی هنری  اثر را تضمین می کند و دوم  به رخ کشیدن سید حسن بنی هاشمی به سینماگرانی که او را نمی شناسند و اشاره به اسامی در تیتراژ فیلم که « ای مخاطب ببین چه افرادی با سینماگران ما همکاری داشته اند ، ابراهیم منصفی هم یکی از آنهاست … » ( که البته نقش ابراهیم منصفی هم در آن فیلم بنی هاشمی ، برای سینما دوستانی که آن فیلم را ندیده اند به خوبی مشخص نمی شود ) این نوع نگاه کمی آزار دهنده است . که صد البته قصد سازندگان این نبوده است .

لازم به ذکر است چند سال پیش دوست عزیزی به نام محمد نریمانی فیلمی ساخته بود که آن را به عنوان یک اثر تجربی به نمایش گذاشت ، خیلی از مخاطبین به اصطلاح خاص و عام فیلم او را به شدت مورد انتقاد قرار دادند . یکی از ضعف هایی که بر آن اثر گرفته شد استفاده از تیتراژ فیلم هائی چون شرم از اینگمار برگمان و نوستالژیا اثر تارکوفسکی بود که متاسفانه هیچ گاه به روشنی عنوان نشد این عمل نه چندان بدیع چه عمل خلافی است که او انجام داده .

۴-   استفاده افکت های صوتی نامناسب توسط ایمان رضایی که نمونه های خوب صدا گذاری او را در فیلم « فیش آی » ساخته ی محمود شهبازی شنیده ایم کمی ببینده را دلسرد می کند ، نمونه ی بارز آن در بهم خوردن جام های شراب است که حتی چند بار هم تکرار می شود . البته لازم بذکر است که صدای شلیک ها به خوبی انتخاب شده  است .

۵- تکنیک های کامپیوتری نیز چند جا به خوبی انجام نشده است . عمل اسپلیت اسکرین در اثر قبلی برادران رضایی « جنگ در همسایگی » نیز اتفاق افتاد . عملی که در تکنیک اجرائی آن هیچ گاه بی اشکال نبوده . کشیدن تصاویر و بهم ریختن فرم اصلی تصویر در پلانهای دختر فروشنده به راحتی قابل مشاهده است . عملی که باید توسط شخصی غیر از تدوینگر اثر انجام شود . در جائی دیگر ، معکوس کردن پلانی در جمال احمد که به همراه فولو – فوکوس شدن تصویر نیز همراه است . پلانی که شاخه های درخت خشکیده و لوله های پلایشگاه را نشان می دهد .  این رویورز کردن تصویر که نشان می دهد آتش به درون مشعل باز می گردد هیچ تناسبی با کل کار ندارد . در اینجا احساس می شود که تدوینگر به خاطر کمبود پلانهای مناسب مجبور به ریورز کردن آن شده است . در تیتراژ پایانی فیلم نیز کادری که به نشانه ی اسکوپ بودن تصاویر استفاده شده است زودتر از اتمام تیتراژ فید میشود . همین عمل باعث شده تا قسمتی از تیتراژ قبل از اتمام فیلم دوباره از زیر کادر قابل مشاهده شود .

۶-  سکانس معبد که چندین بار تا پایان فیلم در رفت و برگشت است به خوبی در کل فیلم پخش نشده است . سکانس معبد هم همچون باقی سکانس ها دارای انرژی است که باید در کل کار جریان می داشت . همان طور که یوسف جمال ادامه داشت . همان طور که پلنگی که به آن اشاره شد جریان داشت . تمام انرژی ذخیره شده از سکانس معبد درست جائی

شروع می شود که با اتمام تیتراژ فیلم بنی هاشمی ، بیننده اثر را در سراشیبی  پایان یافتن آن می بیند اما حالا باید خودش را برای یک روایت تازه شروع کند . اصرار بر روایت داستان های یوسف جمال یا سازنده ی معبد با جزئیات کاملش که بیننده را تا حدودی به یک شنونده تبدیل می کند از آن نکاتی است که می توان بر ضعف تدوین دانست ، آیا اینگونه تصاویر با روایت هایی این چنینی امکان تعابیر بیش از آنچه که ارائه میشود را به مخاطب می دهد ؟  پس نقش ایجاز چه میشود ؟

۷-    کشند قرمز خوب شروع می شود . تصاویر و موسیقی و متن راوی خوب کنار هم نشسته اند اما انتخاب نویسنده ی آن به عنوان راوی اثر انرژی زیادی را در همان ابتدای کار از بیننده این اثر سی و سه دقیقه ای می گیرد . این صدا از آنهائی نیست که بخواهد در ابتدای کار به بیننده بگوید من سی و سه دقیقه با شما هستم ، این انتخاب برای همچین اثر پر فراز و نشیبی که ببیننده در سیر تغیر و تحولات چندین جریان مهم اجتماعی قرار می گیرد مناسب نیست . نبود قدرت کافی در تلفظ برخی واژه ها حس دافعه ای را در مهمترین بخش این اثر مستند گذاشته است . خود متن نیز دارای دوپارگی نامناسبی است که در برخی موارد گفتار متن را در حد یک نامه اداری پائین می آورد . اگر چه نوشتن یک نامه ی اداری هم ظرافت های خاص خودش را دارد اما قرار گرفتن آن در بین یک متن ادبی و تا قسمت هایی شعرگونه چه ضربه ی بزرگی می تواند به کل اثر  بزند . به دو پخش که در ادامه آمده است توجه کنید .

الف –  « آدمهای زیادی که باید پاهاشون رو بکشند و بکشند و بیارن اینجا از زمانا و جاهای دور و نزدیک ، آدمهای زیادی باید بکشند و بکشند تا اون اتفاق شکل بگیره . کشند ، کشند ، کشند قرمز ، آدمهای زیادی به کشند قرمز و این اتفاق وابسته اند . منجمله من  »

ب – « فیتو پلنگتون ها همیشه هستند و در آبهای دریاها به عنوان یک موجود زنده سکونت دارند . ولی رشد و شکوفائی آنها یک حادثه غیر طبیعی در محیط دریاست  . نوع خاصی از آنها تولید کننده سم هستند و نرم تنانی مثل صدف هم از آنها تغذیه می کنند . از این طریق سم وارد بدن آنها و سپس ماهیانی که از آنها تغذیه می کنند می شود و در ادامه زنجیره ی غذائی وارد بدن انسان می شود . فیتوپلنگتون ها با تولید سم بر سیستم عصبی ماهی ها تاثیر گذاشته و سبب فلج شدن سیستم تنفسی آنها می شود »

مقایسه کنید این دو متن را با یکدیگر . نگارنده در اینجا به یاد شعر معروفی می افتد که در ردیف آن گفته می شود :  این کجا و آن کجا …

***

بسی جای خوشحالی است که برای اولین بار در یک حرکت جمعی ، دوستان زیادی نظرات خود را در قالب متنی در فضای مجازی انتشار دادند . به هر حال امید است این شیوه ی خوب نقد نویسی بر آثار تولیدی فیلمسازان هرمزگانی به همین نحو ادامه یابد. ( اگر چه این نوشته ی خود را نقد نمی دانم ، بلکه تنها یادداشتی است بر کشند قرمز که هیچ گاه مجالی برای نمایش عموم نیافت ، باشد که ازاین طریق قسمتی از عدم حضورش را در نمایش عمومی جبران کنیم ) در پایان قصد دارم از زحمات برادران رضائی به خاطر ساخت فیلم کشند قرمز تشکر کنم . فیلمی که از تک تک پلانهایش پیداست که به راحتی بدست نیامده . عزم و اراده ای بزرگ می خواهد در این شهر فیلم ساختن . سپاس

منبع عکس ها *

۲۳ thoughts on “سیم زخمت جای نخ ظریف

  1. ممنون شهاب جان ازین مطلب ارزشمندت بسیار استفاده کردیم سپاس . واین جمله ات خیلی بجا بود که :
    عزم و اراده ای بزرگ می خواهد در این شهر فیلم ساختن

    1. سلام احسان جان
      ممنون از اینکه نظرت رو گذاشتی . بله . دردی که هم اکنون خودم به آن دچار شده ام .
      امیدوارم بیراهه نرفته باشم در نوشته ام .
      باز هم سپاس

  2. لیه عزیز،! از آنجایی که فیلم را دیده ام میتوانم بگویم نقد خوبی بود،فقط به یک نکته توجه نکردی! مقایسه دو پلات روایی داستان که توسط راوی گفته می شد منطقی نبود.اگر دقت کرده باشی قسمت اول فضا و حس فیلم ایجاب میکرد که نریشن بدین شکل نوشته شود،ولی در قسمت بعدی که به آن اشاره کردی،فیلم حالت وفضایی جدی،مستند وار و تا حدودی علمی به خود میگرد.در این پلان راوی درباره ی گونه ای از فیتو پلکتون ها صحبت میکند،مستندات او رسمی و علمی هستند.پس او نمی توان این اطلاعات را با حالتی دردو دلانه به مخاطب بگوید.با تشکر

    1. سلام
      سپاس از تو دوست عزیز . من بنا به دیده های خودم این نکته را گوشزد کردم . خیلی از کارهای مستند دنیا هستند که اطلاعات علمی میدهند اما لحن راوی به گونه ایست که اگر راوی یک متلک هم بگوید در کل کار می نشیند و به قولی بیرون نمی زند . یکی از ضربه های فیلم در اواسط فیلم همین بود . البته این دیدگاه من است و قطعا دیدگاهی قاطع نیست .

  3. سلام
    ممنون از تو شهاب. این به نظر من بهترین مطلبی بود که در مورد “کشند قرمز” نوشته شده. مخصوصاً از دیدگاه فنی که استفاده بردیم.

    1. سلام
      به به آقا حمید . دوست دوران راهنمائی شهید سایانی
      خوبی شما ؟ لیست وبلاگتون رو در گودرم گذاشتم . از این پست از تیرس دیدم چیزی جا نخواهد ماند.
      سپس از اینکه سر زدی

  4. خیلی از فیلم هایی رو که ندیدم نقد وتحلیلشون رو خووندم بعد فیلم رو تهیه کردم نگاه کردم البته با زاویه نگاه های متفاوت
    و من با نوشته های شما نگو که چقدر قلقلک شدم واسه دیدن این فیلم
    …..

  5. در راستای انتشار بیانیه هنرمندان
    ( متنفرم از جماعت نان به نرخ روز خور و متاسفم برای آقایانی که از حرف تا عملشان فرسنگها فاصله دارد .)

  6. واکنش یک وبلاگ نویس بندرعباس نشین به بیانیه ی عجیب”هنرمندان” هرمزگانی در وبلاگ ccu.cinema

    شما چقدر کلمه بلدید آقا. “واگشایی زخمها و آسیبهای فرود آمده بر پیکر جامعه ی جوان”؟! پایتخت نشینی بازی درنیاورید لطفن. دست از سر فارسی وان بردارید. اوایل دهه ی ۷۰ که ویدئو ممنوع بود و پایتخت نشینان نگران آسیبهای فرود آمده ی ویدئو بر روح جامعه بودند، تلویزیون بندرعباس و همه ی شهرهای مرزی با آنتن معمولی قریب به ده کانال عربی هندی میگرفت، با انواع و اقسام شوهای شاد و رنگی و موزیکال که نیاز واقعی جامعه ی غم زده ی ایران بود. اگر به فروپاشی اصالت یک نسل باشد، هرمزگان ۲۰ سال پیش نابود شده بود. همرنگ جماعت دلسوز و بافرهنگ شدن راههای دیگری هم دارد جز کوباندن بی منطق یک شبکه ی ماهواره ای که (حق بدهید) این روزها دیگر حال مردم دارد بهم میخورد بس که از فارسی وان شنیده اند! این کشتی های غارتگر فرهنگ دقیقا کجا آشیانه کرده اند؟ شما که هنرمندید دیگر چرا؟ اگر در این شهر زندگی نمیکردم با توصیفات جنابعالی از وضعیت فرهنگی حاکم بر این شهر فکر میکردم این بیانیه از ناف تگزاس درآمده. کدام پوشش غربی؟؟؟؟؟؟ پدربزرگ مرحوم من بیشتر از شما هنرمندها شرایط و نیازهای جامعه را “میفهمید.” اینکه یک پسر یا دختر جوان جین و کانورس بپوشد، موهایش را اتو بکشد، شعور و سواد بین المللی داشته باشد. سلیقه ای متفاوت با شما داشته باشد، باب مارلی گوش بدهد اسمش را می گذارید تهاجم فرهنگی؟ شما که نمیتوانید همه را مجبور کنید قنبر راستگو گوش بدهند و اوقات فراغتشان وسطا بازی کنند. کلاه آقای محمد سایبانی برگرفته از کدام فرهنگ اصیل و شرقی ایرانی هرمزگانیست؟ یا علی خطیب که عکسش در بنر این وبلاگ آمده، چرا در گرمای بندرعباس شال گردن پوشیده موهایش را افشان کرده؟ این پوشش وام گرفته از هجوم غربیها نیست؟ حرف زدن از وضعیت ظاهری افراد، وارد شدن به حریم خصوصی آنهاست. شما را به خدا ول کنید این حرفهای صدا و سیمایی را که صبح تا شب دارند توی کله ی مان میکنند. دست بردارید از این کلمه های قلمبه سلمبه و کلیشه ی بمب و موشک و جنگ نرم و هویت و فرهنگ از دست رفته ی ایرانی.

    شبیه معلمهای دینی دیوانه و مالیخولیایی دوره ی راهنمایی ام شده اید، که روزی نیم ساعت سر صف از دشمن و هجوم غرب و اینجور چیزها سخنرانی میکردند. انگار اینجا تنها نقطه ی امن دنیاست و غربیها یک مشت آدم فضایی عجیب وحشی بی فرهنگ کافراند که با سلاحهای نامرئی قصد نابود کردن ما را دارند. ماتیک، کتانی رنگی، موسیقی به زبان انگلیسی، شادی، هیجان، تفکر، و هر چیزی که به دنیای بیرون از این پیله ربط داشت ممنوع بود. به اسم فرهنگ و هنر برچسب تائید نزنید به اراجیف احمقانه ی همه ی معلمهای دینی راهنمایی ام لطفا. دست از این خودشیفتگی دیوانه وار بردارید. باور کنید شما مرکز توجهات دنیا نیستید. هیچکدام از این آدمهای جین پوش با سلیقه ی بین المللی نه وبلاگ شما را میخوانند نه صبح ساحل تان را. مقدمه ی این بیانیه بیشتر شبیه مقدمه ی تحقیقهای دانشجویی درس “انقلاب اسلامی” است که به خاطر دو نمره بیشتر همکلاسیهایم حاضر بودند همه ی شرف و اعتقادشان را له کنند و چار تا کلمه ی قلمبه سلمبه مطابق میل آقای انقلاب اسلامی تحویل بدهند.

    چرا همه چیز را بی دلیل بهم وصل میکنید؟ سیتی سنتر اگر برای چسباندن عکس آقایان به دیوارش باشد، یک جای خیلی خیلی فرهنگی است، ولی اگر برای تفریح و خرید باشد یک جای اخ و تف و خاک بر سر؟ بس کنید این غرغرها را. اولین آشنایی جدی من با وبلاگنویسان هرمزگانی برمیگردد به تابستان ۸۴، زمان خراب کردن فرهنگسرای آوینی. یک عده آدم نشسته بودند پشت کامپیوترهایشان و روزی ۴۰ تا بیانیه میدادند که آی وای بیچاره شدیم فرهنگسرایمان از دست رفت! نه جیغ جیغ کردن چار تا جوان وبلاگنویس قرار بود دنیا را تغییر بدهد، نه شهرداری یا سازمانهای مرتبط اهمیتی به این جیغ جیغ کردن میدادند. یک اتفاق، افتاد. به همین سادگی. یک فرهنگسرا نابود شد. تا تقاضایی نباشد، عرضه ای در کار نیست. تا زمانی که کسی به شکل جدی طالب فرهنگ و ادبیات و هنر نباشد، قرار نیست کسی از غیب بیاید فرهنگسرا بسازد. این جماعت از این ادب و فرهنگ سوت و کور با این عبارات کلیشه ای قلمبه سلمبه بیزارند. دلشان همان سیتی سنتری می خواهد که تویش چرخ بخورند ذرت مکزیکی میل کنند. عادت کرده اید بنشینید سر جایتان و دعا کنید که کسی کاری برایتان بکند؟ همسایه ها یاری کنند، تا شما فرهنگداری کنید؟

    آقایان هنرمند هرمزگان، به عنوان یک انسان (نه یک مرد) شاهد له شدن حقوق اولیه و انسانی زن در این جامعه هستید. چندین فیلم کوتاه، بلند، تلخ، طنز ساخته شد با محوریت اجازه ی ورود زنان به محیطهای ورزشی عمومی. مخم سوت کشید، سرم گیج رفت که تنها توجیهتان برای دفاع از فرهنگ و هویت ایرانی، کوباندن کودکانه و ساده لوحانه ی فضای مردانه ی پر از فحش جنسی مردان عقده ای و حقیر در یک سالن ورزشی بود.

    جنس هنر پرویز مشکاتیان قابل قیاس با ابراهیم منصفی نیست. مشکاتیان اقلا در زمان حیاتش یک هنرمند مردمی و ملی و بین المللی بود. نه یک شاعر عاشق پیشه ی منزوی که بعد از مرگش به این شکل شناخته شد. ترانه های منصفی ملی شده، آوازهایش را به زبان مادری بارها و بارها خوانده اند. دو سال پیش یک بزرگداشت آبرومندانه برای مرحوم منصفی برگزار شد.

    شعر و داستان هرمزگان قبل از این کنگره کجا بود؟ که بعد از تعطیلی این کنگره نابود شده؟ پنجاه سال تاباندن چراغ فرهنگ و هنر، با سه سال تعطیلی یک دستگاه دولتی به این سادگی خاموش میشود؟ جوری حرف میزنید انگار کیمیایی، حاتمی، مهرجویی سینماگران هرمزگان را تشکیل میدهند و هنر و استعدادشان دارد هرز میرود توی این گرداب مدیران نالایق بدجنس. تا وقتی تئاتری نباشد، سالن تئاتری هم نیست. این ساده ترین قانون مدنی است. دقیقا هرمزگان از کِی و با ارائه ی چه آثار فاخری، از قطبهای تئاتر ایران است؟ انجمن موسیقی هم که یک سال پیش خودسرانه به شکل کودکانه ای بدون هیچ دلیل و مدرک معتبر و اثر شاخصی، بندرعباس را پایتخت موسیقی معرفی کرد. انجمن عکس هرمزگان هم که کلا خدای عکاسی اند توی ایران.

    بس کنید این خودشیفتگی دیوانه وار را. اینقدر منم منم کردن از آدم هنرمند نمی سازد. هنرمند به هنرش زنده است نه به غر زدن و سطحی نگری و نقاب روشنفکری زدن.

    خود گویی و خود خندی و خود تعریف کردی؟ عجب شیخ هنرمندی!

    رونوشت: وبلاگ نویسان هرمزگان

    1. سلام علیکم دوست عزیز . فکر کنم اگه این مطلب رو توی وبلاگ خودتون می ذاشتید و لینکش رومی فرستاید بهتر بود . حد اقل بیشتر خونده میشد …

    1. سلام
      ممنون . این فیلم به سادگی گیر نمیاد . می تونم براتون بفرستم فیلم رو ( و دلیلش هم اینه که از فیلمسازان بندرعباس ساختند این رو و فعلا هم در جشنواره ای حضور نداشته ). یک اثر مستند در مورد یک پدیده ی مخرب در دریا به نام کشند قرمز . اگر آدرس پستی دارید بفرستید لطفاً .
      سپاس از شما

  7. دعوای وبلاگی که نداریم
    رونوشت زدم برای اکثر وبلاگ نویسان هرمزگانی که میشناسمشون
    وبلاگ من شخصی تر از این حرفاست

    1. درسته ، دعوا نداریم . فقط حرفم اینه که این مطلب می تونست تو وبلاگ خودت باشه . لینکش رو می فرستادی به همه وبلاگها .
      بعدش هم دست شما درد نکنه ، وبلاگ ما شد وبلاگ غیر شخصی ؟
      یک متن که دیدگاه شخصی خودته . تو وبلاگ شخصی خودت یعنی نمی تونه باشه ؟ عجیبه…
      بعد فرق شخصی و شخصی (تر ) هم لطفاً در ادامه بگو دوست عزیز .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *