ساعت یک شب می شد وقتی رسیدم آنطرف چهارراه ، برگشت نگاهم کرد و گفت : آتیش داری ؟ نگاهش کردم و خواستم بگویم نه که باز گفت : فندک ؟ با دست اشاره کردم نه . اما می خواستم بگویم برود آن طرف چهارراه همان پیرمرد کفاشی که کنار وسایلش خوابش برده بین انگشتانش یک سیگار روشن دارد . برود همانجا آتش بگیرد . ازش دور شده بودم و او هم رویرش را چرخانده بود سمت خیابان و داشت اسلحه اش را جا به جا می کرد . فردایش گفتند که شب گذشته تمام وسایل کفاش سوخته .
Related Posts
کتاب آمریکا وجود ندارد
- Admin
- آبان ۶, ۱۳۹۸
- 2
«آمریکا وجود ندارد» مجموعه داستانی از پتر بیکسل را بیش از آنکه بخواهیم گزیدهای از سه مجموعه داستان این نویسنده در نظر بگیریم، باید مجموعهای […]
داستانک آقای پورزاده
- Admin
- تیر ۱۷, ۱۳۹۳
- 1
پورزاده پرید وسط محله و گفت : من چیزی برای از دست دادن ندارم، زنش سرش را از پنجره بیرون برد و گفت پس من […]
شعری از محمد نریمانی
- Admin
- آذر ۲۲, ۱۳۹۵
- 0
چندی پیش محمدنریمانی دوست شاعر و هنرمندم یکی از آخرین آثارش را برایم فرستاد که آن را با شما به اشتراک میگذارم. مفهوم است که […]
از فعل ها اگر راحت تر استفاده کنی داستانک ها جالب تر میشه
سلام
آره می پذیرم . گاهی خیلی سخت میگیرم و نچسب میشه .
تاثیر گذار بود؛ خیلی. باور کنید یاد آن وقتهایی میافتم که حرفی را نمیزنم و بعد مثل سگ پشیمان میشوم.
البته در اصطلاح مثل سگ؛ چون سگ هیچوقت پشیمان نمیشود ؛-)
سلام
ممنون
این تلفیق دو تا جریان واقعی بود برای خودم البته با پایانی که خودم ساخته بودم .
گاهی زبانمون قفل میشه و دقیقا می تونم منظورتون رو حس کنم
اول تیر ماه روز رفتن ابراهیم منصفی از میان ماست
برایش نامه بنویسیم
سلام
ایده ی خوبی است اما نامه نوشتن در توان من نیست علی الخصوص برای شخصی چون ابراهیم منصفی