قدیمها که جمعیت جهان آنقدر زیاد نشده بود که آدمها اسمهای همدیگر را از یاد ببرند ، همه چیز جمع و جور و خلاصه شده بود که ناخواسته توجهها هم بیشتر میشد به اطراف، مرد جوانی که توی مغازهاش نشسته بود مگر به جز اعضای خانواده و چند دوست و آشنا در در و همسایگی چه کسی توی ذهنش بود که بخواهد فراموششان کند ؟
پس همیشه به همشان فکر می کرد ، همهی آنها برایش مهم بودهاند، او مجبور نبود چیزی را انتخاب کند برای فکر کردن و دوست داشتن ، پس همه را بی واسطه و بیاختیار دوست داشت ، عمیقا دوست داشت ، یعنی اقیانوسی از احساسات نبود با عمق یک سانتی متر. همین .
“همین” رو خوب اومدی!
ممنون ادریس جان . هم به خاطر کامنتت و هم وقتی که می ذاری میای تو وبلاگم می خونی
خوااااهش می شود!
🙂
🙂
ما حسرت دوران قدیم رو می خوریم همیشه ولی بچه هامون غلط می کنن که حسرت دوران مارو بخورن
باهات هم دردی می کنم
والا .
غلط کردن 🙂
همین
همین 🙂
هر چه رفت از عمر یاد آن به نیکی میکنند/ چهرهء امروز در آیینهء فردا خوش است.
به هر حال همه، همیشه، حسرت گذشته را دارند. نوستالژی یعنی همین.
آره ، من که زیاد خاطره بازم اما خب گذشته ها احساس میکنم چون جمعیت کم بود و روابط هم ، آدمها همدیگه رو بیشتر دوست می داشتند ، احساس من این رو میگه .