قدیم‌ها

زمان خواندن: ۱ دقیقه

قدیم‌ها که جمعیت جهان آنقدر زیاد نشده بود که آدمها اسم‌های همدیگر را از یاد ببرند ، همه چیز جمع و جور و خلاصه شده بود که نا‌خواسته توجه‌ها هم بیشتر می‌شد به اطراف، مرد جوانی که توی مغازه‌اش نشسته بود مگر به جز اعضای خانواده و چند دوست و آشنا در در و همسایگی چه کسی توی ذهنش بود که بخواهد فراموششان کند ؟ 
پس همیشه به همشان فکر می کرد ، همه‌ی آنها برایش مهم بوده‌اند، او مجبور نبود چیزی را انتخاب کند برای فکر کردن و دوست داشتن ، پس همه را بی واسطه و بی‌اختیار دوست داشت ، عمیقا دوست داشت ، یعنی اقیانوسی از احساسات نبود با عمق یک سانتی متر. همین .

دیدگاه

  1. هر چه رفت از عمر یاد آن به نیکی می‌کنند/ چهرهء امروز در آیینهء فردا خوش است.
    به هر حال همه، همیشه، حسرت گذشته را دارند. نوستالژی یعنی همین.

    1. آره ، من که زیاد خاطره بازم اما خب گذشته ها احساس میکنم چون جمعیت کم بود و روابط هم ، آدمها همدیگه رو بیشتر دوست می داشتند ، احساس من این رو میگه .

دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما منتشر نمی‌شود.