گاهی حس میکنم آدمها برای این بچهدار میشن که عین دوی امدادی مسیری که خودشون نمیتون برن رو بچهشون بره. اون تکه چوب لعنتی که دستشون بوده رو بدن نفر بعدی. اون آرزوها و خواستهها رو نفر بعدی برآورده کنه. اون هم تیمیِ تازه نفس که میتونه احتمالا خیلی قشنگتر بِدَوه، قشنگتر و بهتر زندگی کنه. شاید یک بخش زیادی از فلسفه بچهدار شدن اون مسابقهی بیانتهاست.
هنرمند و سلبریتی جامعه کی میخواید کنار مردمش بایسته؟ وقتی همه مردم اصطلاحاً All in کردند، چه در داخل و چه در خارج. دانشجوها آیندهشون
هر چیزی کش آمدنش تاثیرات و حس و حال مثبت اولیهاش را از بین میبرد. مثلا همین جنگ آخرالزمانی که درگیرش شدیم. در سالی که
هیچ وقت تا به امروز آزادی را برای ایرانم نزدیک و قابل دسترس ندیده بودم. امیدوارم. و البته حسهای دیگری هم همچون سایر ایرانیها دارم؛
تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.
از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دیماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم