۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵

پیشنهاد فیلم

پیشنهاد کتاب

 روزگار کثیفه و    من هنوز فراموشت نکردم     خونم مثل روزگار    به خودم شک دارم و یادم میره    که چقدر چندش آورم   توی رفتار من التماسه    توی مشتم پر خون   توی خونه منم و    یه مشت کثافت توی مشتم    که بهش شک دارم    و روزگار چندش آور   که یادم میره    که تو این منم فراشت شدم   یا منم فراموشت نکردم  توی روزگار خونی  روزگار پر کثافت  التماس چندش آور… 

ادامه مطلب »

نوشته‌های پیشین

مثلا سال نو، مثلا بهار

هر چیزی کش آمدنش تاثیرات و حس و حال مثبت اولیه‌اش را از بین می‌برد. مثلا همین جنگ آخرالزمانی که درگیرش شدیم. در سالی که

به سوی آزادی

هیچ وقت تا به امروز آزادی را برای ایرانم نزدیک و قابل دسترس ندیده بودم. امیدوارم. و البته حس‌های دیگری هم همچون سایر ایرانی‌ها دارم؛

عموی داماد

تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.

دی‌ماه خونین

از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دی‌ماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم

دیدگاه

و چگونه می‌شود پرنده‌ای در آسمان نظرش عوض می‌شود، دور می‌زند و برمی‌گردد؟