یکشنبه ظهر از فلکه شاه حسینی ، یه سر بطری آب معدنی رو شوت کردم تاسر کوچه . در همین حال داشتم موسیقی هم گوش می دادم . سر بطری رو تا جلوی در خونه آوردم. جلوی خونه که رسیدم دو نفر موتور سوار جلوی در ایستادند و ساعت را پرسیدند.گوشیم رو در آوردم تا از روی گوشی ساعت رو بگم که یکیشون با یک کارد آشپزخونه به طول ۳۵ الی ۴۳ سانتی متر به سمتم اومد و به زور کارد ، گوشیم رو از دستم کشید. چند راه وجود داشت : ۱. گوشی رو ندم و شاید کارد به
هر چیزی کش آمدنش تاثیرات و حس و حال مثبت اولیهاش را از بین میبرد. مثلا همین جنگ آخرالزمانی که درگیرش شدیم. در سالی که
هیچ وقت تا به امروز آزادی را برای ایرانم نزدیک و قابل دسترس ندیده بودم. امیدوارم. و البته حسهای دیگری هم همچون سایر ایرانیها دارم؛
تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.
از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دیماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم
و چگونه میشود پرندهای در آسمان نظرش عوض میشود، دور میزند و برمیگردد؟