روز- خارجی- حیاط خانه زری خانم اقدس خانم و زری خانم توی حیاط روی نیمچه فرشی کهنه نشسته اند و مشغول پاک کردن سبزی هستند. چادرهایشان به دور کمرشان بسته شده است. اقدس خانم : دیدی چه طور روسیاه شدند؟ زری خانم: آره . البته آقای ما هم بی تاثیر نبود. اقدس خانم: آره خدا خیریش بده. می گم بعدش چی میشه؟ زری خانم: هیچی دمشون رو میذارن رو کولشون میرن. اقدس خانم: این بن خرید کالا رو هم دیگه باید امروز فردا بدن دیگه؟ زری خانم : آره دیگه . اقدس خانم : ول کن این سبزی ها رو
هر چیزی کش آمدنش تاثیرات و حس و حال مثبت اولیهاش را از بین میبرد. مثلا همین جنگ آخرالزمانی که درگیرش شدیم. در سالی که
هیچ وقت تا به امروز آزادی را برای ایرانم نزدیک و قابل دسترس ندیده بودم. امیدوارم. و البته حسهای دیگری هم همچون سایر ایرانیها دارم؛
تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.
از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دیماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم
و چگونه میشود پرندهای در آسمان نظرش عوض میشود، دور میزند و برمیگردد؟