۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵

پیشنهاد فیلم

پیشنهاد کتاب

سناریو کمتر از یک دقیقه و شاید هم بیشتر…

روز- خارجی- حیاط خانه زری خانم اقدس خانم و زری خانم توی حیاط روی نیمچه فرشی کهنه نشسته اند و مشغول پاک کردن سبزی هستند. چادرهایشان به دور کمرشان بسته شده است. اقدس خانم : دیدی چه طور روسیاه شدند؟ زری خانم: آره . البته آقای ما هم بی تاثیر نبود. اقدس خانم: آره خدا خیریش بده. می گم بعدش چی میشه؟ زری خانم: هیچی دمشون رو میذارن رو کولشون میرن. اقدس خانم: این بن خرید کالا رو هم دیگه باید امروز فردا بدن دیگه؟ زری خانم : آره دیگه . اقدس خانم : ول کن این سبزی ها رو

ادامه مطلب »

نوشته‌های پیشین

مثلا سال نو، مثلا بهار

هر چیزی کش آمدنش تاثیرات و حس و حال مثبت اولیه‌اش را از بین می‌برد. مثلا همین جنگ آخرالزمانی که درگیرش شدیم. در سالی که

به سوی آزادی

هیچ وقت تا به امروز آزادی را برای ایرانم نزدیک و قابل دسترس ندیده بودم. امیدوارم. و البته حس‌های دیگری هم همچون سایر ایرانی‌ها دارم؛

عموی داماد

تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.

دی‌ماه خونین

از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دی‌ماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم

دیدگاه

و چگونه می‌شود پرنده‌ای در آسمان نظرش عوض می‌شود، دور می‌زند و برمی‌گردد؟