۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵

پیشنهاد فیلم

پیشنهاد کتاب

کابوس

* باید تا مدتی کابوس استادی رو که توی کلاس فیلم آرنولد پخش می کنه رو تحمل کنیم    (و پر از غلط های ریز و درشت فارسی و انگلیسی که تو صحبت کردنشه ) . * کابوس دکتر * کابوس مسئولین دانشگاه که این استاد هم فامیلشونه… (چون نمی خوام اسم بیارم بهتره بگم استاد اگر چه واژه استاد هم بیش از حد بزرگه ) * تو یکی از میدون های یزد یک بنر زده بودند برای تبلیغ جنگ شادی (از این برنامه ها که چند نفر میان ژانگولر می کنند ) توی این بنر نوشته شده بود با

ادامه مطلب »

نوشته‌های پیشین

مثلا سال نو، مثلا بهار

هر چیزی کش آمدنش تاثیرات و حس و حال مثبت اولیه‌اش را از بین می‌برد. مثلا همین جنگ آخرالزمانی که درگیرش شدیم. در سالی که

به سوی آزادی

هیچ وقت تا به امروز آزادی را برای ایرانم نزدیک و قابل دسترس ندیده بودم. امیدوارم. و البته حس‌های دیگری هم همچون سایر ایرانی‌ها دارم؛

عموی داماد

تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.

دی‌ماه خونین

از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دی‌ماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم

دیدگاه

و چگونه می‌شود پرنده‌ای در آسمان نظرش عوض می‌شود، دور می‌زند و برمی‌گردد؟