از ماهِ خدا تنها غذا نخوردنش را بلدم ولا غیر…/ از زندگی کردن تنها خوردن و خوابیدنش را بلدم ولا غیر…/ از دوستی تنها توقعش را بلدم ولا غیر…/ از رسم و رسوم تنها شکستنش را بلدم ولا غیر…/ از اشتباه تنها تکرارش را بلدم ولا غیر…/ از مرگ تنها ترسیدنش را بلدم ولا غیر …/ در این دنیای بزرگ تنها خودم را می بینم ، ذهنم تنها منفی می بافد ، درونم لجنزار بزرگیست ، عقل من تنها بی خیالی میداند و زبانش پر از یاوه است ولا غیر…/
تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.
از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دیماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم
و چگونه میشود پرندهای در آسمان نظرش عوض میشود، دور میزند و برمیگردد؟
فیلم در قد و قوارهی تعرف و تمجیدهای اغراق شده که پیرامونش شکل گرفت نبود. تدوین نقشش را به خوبی ایفا نکرد، جایی که میتوانست
به این نتیجه رسیدم که برای نوشتن، یک چیز خیلی مهم است. وقتی چشمه جوشیدن خلاقیت خشک شده و به هر ریسمان باریکی چنگ میزنی