این پیرمرد رو در یکی از پیاده روهای یزد دیدم. یاد داستان عطار نیشابوری افتادم. « گویند سبب توبه وی آن بود که روزی در دکان عطاری مشغول معامله بود ، درویشی آنجا رسید و چندبار- شیءالله – گفت. وی به درویش نپرداخت. درویش گفت ای خواجه تو چگونه خواهی مرد؟ عطار گفت چنانکه تو خواهی مرد! درویش گفت تو همچون من می توانی مرد؟ عطار گفت: بلی! درویش کاسه ی چوبین داشت ، زیر سرنهاد و گفت الله و جان بداد. عطار را حال متغیر شد ، دکان بر هم زد و به این طریق در آمد.» البته بعد
هر چیزی کش آمدنش تاثیرات و حس و حال مثبت اولیهاش را از بین میبرد. مثلا همین جنگ آخرالزمانی که درگیرش شدیم. در سالی که
هیچ وقت تا به امروز آزادی را برای ایرانم نزدیک و قابل دسترس ندیده بودم. امیدوارم. و البته حسهای دیگری هم همچون سایر ایرانیها دارم؛
تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.
از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دیماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم
و چگونه میشود پرندهای در آسمان نظرش عوض میشود، دور میزند و برمیگردد؟