۱. چندی پیش در بالاترین با لینکی مواجه شدم که خبر از اتفاقاتی را می داد که پیش بینی اش دور از ذهن نبود . نویسنه مطلب دو مورد از شواهدش را که در برنامه های صدا و سیما دیده بود عنوان کرده بود ؛ در سریال یا تله فیلمی که یکی از شبکه ها پخش کرده بود دزدی از جایی چیزی را ربوده و فرار می کند ، این کاراکتر بر خلاف تمام دزدهای تلویزیونی به جای پوشیدن لباس سیاه یا تیره لباس سبز به تن کرده بود و دیگری در برنامه مستندی که در سطح شهر تهران ساخته
تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.
از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دیماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم
و چگونه میشود پرندهای در آسمان نظرش عوض میشود، دور میزند و برمیگردد؟
فیلم در قد و قوارهی تعرف و تمجیدهای اغراق شده که پیرامونش شکل گرفت نبود. تدوین نقشش را به خوبی ایفا نکرد، جایی که میتوانست
به این نتیجه رسیدم که برای نوشتن، یک چیز خیلی مهم است. وقتی چشمه جوشیدن خلاقیت خشک شده و به هر ریسمان باریکی چنگ میزنی