غمگینم از اینکه همیشه باید به انتظار اتفاق های ناراحت کننده باشم . غمگینم از اینکه تمام عمر ، غمم بیشتر از شادی ام بوده است . و غمگینم از اینکه می دانم غم همیشه هست و شادی غافلگیر کننده است . و چقدر غمگین است که نمیتوان برای هر اتفاقی غمگین نبود
هر چیزی کش آمدنش تاثیرات و حس و حال مثبت اولیهاش را از بین میبرد. مثلا همین جنگ آخرالزمانی که درگیرش شدیم. در سالی که
هیچ وقت تا به امروز آزادی را برای ایرانم نزدیک و قابل دسترس ندیده بودم. امیدوارم. و البته حسهای دیگری هم همچون سایر ایرانیها دارم؛
تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.
از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دیماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم
و چگونه میشود پرندهای در آسمان نظرش عوض میشود، دور میزند و برمیگردد؟