چند ماهی بود که زنم مرتب به من می گفت : یک روسری برام بخر یک روسری ! ومن هم هی پشت گوش می انداختم به طوری که پشت گوشم پر از روسری شده بود تا آنکه دیشب پری شب ناگهان در بساط روزنامه فروشی چشمم به فیلمنامه ی روسری آبی افتاد و بلافاصله روسری آبی را خریدم و به منزل بردم و به زنم گفتم : بیا این هم روسری . بی صبرانه انتظار فریاد های زنم را می کشیدم اما زنم با نهایت خونسردی کتاب را روی سرش گذاشت و پای آینه رفت و گفت : رنگ دیگه
چرا آدما ایتقدر ادعای انسانیت دارن ؟ وقتی فرق بین آدمو انسان رو درک نکردن ؟ / یک پیام از رضا
هیچ وقت تا به امروز آزادی را برای ایرانم نزدیک و قابل دسترس ندیده بودم. امیدوارم. و البته حسهای دیگری هم همچون سایر ایرانیها دارم؛
تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.
از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دیماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم
و چگونه میشود پرندهای در آسمان نظرش عوض میشود، دور میزند و برمیگردد؟
فیلم در قد و قوارهی تعرف و تمجیدهای اغراق شده که پیرامونش شکل گرفت نبود. تدوین نقشش را به خوبی ایفا نکرد، جایی که میتوانست