پس از مدت درازی خانه به دوشی و گذراندن لحظه های زعفرانی پای تلویزیون سیاه و سفید و عدم صرف هرگونه تنقلات و مشغولیات از جمله صبحانه و ناهار وشام سرانجام توانستیم یک واحد نقلی را در یک آپارتمان نوساز بخریم . دلاله می گفت:این خونه برکت داره ، از آسمونش پول می باره ! هنوز عرق اسباب کشی خشک نشده بود و هیجان حاصل از صاحبخانه شدن فروکش نکرده بود که سقف هال خراب شد و صد هزارتومانی خرج برداشت . هنوز از غصه ی پولی که بر باد رفته بود خلاص نشده بودیم که هفته ی بعد لوله
هیچ وقت تا به امروز آزادی را برای ایرانم نزدیک و قابل دسترس ندیده بودم. امیدوارم. و البته حسهای دیگری هم همچون سایر ایرانیها دارم؛
تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.
از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دیماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم
و چگونه میشود پرندهای در آسمان نظرش عوض میشود، دور میزند و برمیگردد؟
فیلم در قد و قوارهی تعرف و تمجیدهای اغراق شده که پیرامونش شکل گرفت نبود. تدوین نقشش را به خوبی ایفا نکرد، جایی که میتوانست