جهان بیابان حوالی وطن جایی که پادگان به قصد تو نیامده بود جمع مکسر از شر تکثیر می شود تکثیر می شویم و به سوی تو شلیک می شود نوجوانی که روی شقیقه ی همه ما رژه می رفت ماشه اش قبل از آمدن وقتی که مغزش را داده بود به دست رئیس کشیده بود اینجا فقط کمی ادا در آورد و تو جدی گرفتی و مردی می بینی … دیوارها همه شان سرخ نشده اند پاشو زندگی فقط یک بلای طبیعی است
هر چیزی کش آمدنش تاثیرات و حس و حال مثبت اولیهاش را از بین میبرد. مثلا همین جنگ آخرالزمانی که درگیرش شدیم. در سالی که
هیچ وقت تا به امروز آزادی را برای ایرانم نزدیک و قابل دسترس ندیده بودم. امیدوارم. و البته حسهای دیگری هم همچون سایر ایرانیها دارم؛
تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.
از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دیماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم
و چگونه میشود پرندهای در آسمان نظرش عوض میشود، دور میزند و برمیگردد؟