هقهق سمفونی حرفهای نگفته است سرودهایم نشنیدهای حرفهایی هست هنوز که نشنیدهای نشنیدهای نشنیدهای نشنیدهای نشنیدهای نشنیدهای نشنیدهای نشنیدهای نشنیدهای نشنیدهای نشنیدهای نشنیدهای نشنیدهای دیدی؟ حوصله خواندن تک تکشان را هم نداری حتی نمیدانی تعدادشان چقدر است لباس حوصله ی تو به اندازه ی تن حرف های من نبود هنوز حرف های نگفتهای هست پ.ن : مولف با علم بر اینکه سمفونی را می نویسند نه آنکه بسرایند برای شرح حال بهتر خود از فعل سرودن استفاده کرده است.
هر چیزی کش آمدنش تاثیرات و حس و حال مثبت اولیهاش را از بین میبرد. مثلا همین جنگ آخرالزمانی که درگیرش شدیم. در سالی که
هیچ وقت تا به امروز آزادی را برای ایرانم نزدیک و قابل دسترس ندیده بودم. امیدوارم. و البته حسهای دیگری هم همچون سایر ایرانیها دارم؛
تا امروز فقط عمو بودم، از امروز رسما شدم عموی داماد. چه حس عجیبی.
از هفته ها قبل منتظر بودم که بیست و چهارم دیماه که دهمین سالگرد زندگی مشترک من و نسترن بشه عکس مشترکی که اخیرا گرفتیم
و چگونه میشود پرندهای در آسمان نظرش عوض میشود، دور میزند و برمیگردد؟